تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

در وا شد و گل اومد      خانوم حاتمی خوش اومد

 

 

از دوران کودکی بسیار بچه ی کنجکاو، یا بهتر بگم، بچه ی فضولی بودم. تو هر کاری سَرَک می کشیدم و دوست داشتم از همه چیز سر در بیارم. چیزهایی که من در دوران کودکی می دونستم، شاید الان، اگه اغراق نباشه، خیلی از هم سن و سال هام ندونن! خیلی چیزا می دونستم. خیلی چیزا!!!

۶ ساله بودم که دوست داشتم بفهمم سیگار چیه و چطور بزرگ ترها سیگار می کشن. تو خونواده هم کسی سیگاری نبود. یک روز از دکه ی سر خیابون با هزار ترس و لرز یک نخ سیگار "اُشنو ویژه" به قیمت ۵ ریال خریدم. گفتم واسه بابام می خوام و تو پشت بوم خونمون نصفه نیمه  کشیدمش.

بعد از اون از سیگار بدم اومد و تا سال های پایانی دبیرستان لب به سیگار نزدم. تو اون سال ها می دیدم بعضی از دوستام که شکست عشقی می خوردن! می زدن تو کار نوار داریوش و زانوی و غم و کُنج عُزلت و سیگار.

واسه خودشون دنیایی داشتن. گوشه ی کتاباشون شعرای عاشقانه می نوشتن و از این حرفا.

منم واسه اینکه کم نیارم می گفتم آره، یه نفر بهم نارو زده و یه سیگار روشن می کردم. بلد نبودم سیگار بکشم. اونا هم بهم گیر می دادن و می گفتن "چُس دود" (ندادن دود سیگار به درون ریه ها) می کنی. منم کلی تمرین کردم تا دیگه چس دود نکنم!

ولی به صورت حرفه ای از سال دوم دانشگاه شروع به کشیدن سیگار کردم. از سیگار کشیدن لذت می برم. و گرنه اصلا بهش اعتیاد ندارم. اصولا آدم معتادی نیستم!

با جعبه ی سیگار هم بیشتر از خودش حال می کنم. تا حالا همه جور سیگاری کشیدم. ولی در حال حاضر مشغول به کشیدن سیگار "زِست" هستم. جعبه ی خیلی باحالی داره که خیلی ها برای بار اول باید کلّی دنبال دَرِش بگردن تا بتونن بازش کنن.

جالبه بدونین که از بوی سیگار متنفرم. بخاطر همین هم برای اینکه خودم بوی سیگار ندم، روزی یک بسته آدامس ریلکس سبز و دوماهی یکبار یک شیشه اودکلن مارک دار! تو مایه های "پاکو رابان" تموم می کنم.

دیگه جونم براتون بگه...

پ.ن:

۱/ فیلتر و نرده! رو هم بخونید، با مزه است!

۲/ تا آخرین نَفس، سیگار بکشید.

۳/ Go With With!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

نسخه ی اصل در دسترس نبود، مشابه اش رو گذاشتم!

 

 

در وا شد و گل اومد      خانوم حاتمی خوش اومد

 

شش ساله بودم که تمام درس های کلاس اول و دوم دبستان رو خوندم. روز اول مدرسه -دبستان فجر، منطقه ی ۸ تهران- معلم شروع کرد به آموزش لوح نویسی! مثلا می گفت یک صفحه خط صاف عمودی (الف) بنویسین! منم حوصله ام سر می رفت و شیطونی می کردم. همون روز منو فرستاد گوشه ی کلاس در حالی که یه پام رو هوا بود و کیفم هم توسط دستام بالای سرم! تا روزی که دیپلم گرفتم، چندین بار نامه ی اخراجم از مدرسه رو نوشتن ولی با وساطت مادرم منو می بخشیدن -دلم واسه مادرم سوخت- و دوباره روز از نو و روزی از نو!

بگذریم...

سال ۱۳۶۵، کلاس سوم دبستان بودم که عاشق معلممون به اسم خانوم حاتمی شدم. شبیه همین لیلا حاتمی بازیگر بود، با صورتی کشیده تر. بسیار زیبا بود و پولدار! برای تفریح کار می کرد. این رو از جواهراتی که همیشه بر دست و گردن داشت و شوهری که هر روز ظهر با کادیلاک بادمجونی رنگ میومد دنبالش فهمیده بودم.

بی نهایت دوستش داشتم و بی نهایت دوستم داشت. روزها انتظار رسیدن شب رو می کشیدم تا وقتی روی پشت بوم خونه می خوابم، با نگاه به ستاره ها و فکر کردن به خانوم حاتمی خوابم ببره!

مهربون ترین معلمی بود که در طول سال های تحصیلم داشتم. مثلا یه روز زنگ تفریح توی دفتر به معلما گفته بودن که قراره آش بدیم. به بچه ها بگید فردا همه یه کاسه و قاشق بیارن. اونروز خانوم حاتمی یادش رفت به ما بگه. ولی فرداش، به تعداد بچه های کلاس کاسه و قاشق اورده بود.

خیلی از بچه ها این کار معلممون رو نفهمیدن. شاید هنوز هم نفهمیده باشن و شاید حتی یادشون نباشه اون روز رو. ولی من با دقت همه ی کارهای اون رو زیر نظر داشتم.

اینقدر دوستش داشتم که هر روز، وقتی وارد کلاس می شد من با صدای بلند می گفتم: در وا شد و گل اومد و همه ی بچه یک صدا می گفتن: خانوم حاتمی خوش اومد.

خیلی دوست دارم ببینمش. فکر کنم چند سالی باشه که بازنشست شده. اگه این اتفاق بیافته حتمن می پرم تو بغلش و دستاشو می بوسم.

پ.ن:

۱/ روز معلم بهانه ای بود برای تجدید خاطرات.

۲/ خانوم حاتمی کجایی؟!

۳/ یک بار دیگه فیلم "پابرهنه در بهشت رو دیدیم" و البته دُنگمون رو هم دادیم!

۴/ رفیق بی کلک مادر!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

دیشب به دعوت یکی از دوستان، برای تماشای فیلم "پا برهنه در بهشت"، به نویسندگی و کارگردانی "بهرام توکلی" راهی سینما آزادی شدیم.

چیزی راجع به فیلم نشنیده بودم. فقط می دانستم در جشنواره فیلم فجر دو سال گذشته، در ژانر سینمای معنا گرا و فیلم اولی ها چند سیمرغ بلورین را از آن خود نموده است.

پس از رسیدن به سینما در حالی که همه برای تهیه بلیط "مجنون لیلی" و "زن دوم" سر و دست می شکاندند! بازار فروش این فیلم کساد بود.

به راحتی بلیط تهیه کرده و وارد سالن سینما در طبقه پنجم شدیم. تعداد تماشاگران از مجموع انگشتان دست و پا تجاوز نمی کرد و همه ی اینها حکایت از مهجوریت فیلم، خاص بودنش و البته خاص بودن ما داشت!

داستان فیلم در ارتباط با آخوندی (هومن سیدی) بود که داوطلبانه برای حضور در یک مرکز درمانی بیماران مبتلا به "ایدز" درخواست همکاری داده بود.

آخوندی که برخلاف سایرین، علت مبتلا شدن بیماران به این ویروس مهلک را نمی پرسید. گناهان خودش، از گناهان بیماران برایش مهم تر بود و در کارهای مختلف این مرکز درمانی لنگ در هوا، کمک حال مستخدمه ی پیری بود که به آخوند داستان یاد داده بود؛ از اینکه سطل آبی که بلند می کنی، سنگین تر از اینی نیست که می توانست باشد، باید شاکر خدا باشی!

نوع نگاه به بیماران مبتلا به ایدز و دیالوگ های رد و بدل شده در این فیلم و نشان دادن اقشار مختلف اجتماع به صورت مستخدم، سرباز، رئیس بیمارستان، آخوند، پرستار و ... نشان از هوش سرشار بهرام توکلی داشت.

در جایی که یکی از بیماران به شوخی خطاب به آخوند مورد اشاره می گوید. «دیشب یه دعای جدید کردم. به رئیست (خدا)! گفتم. خدایا: به بنده هات بگو تازگی ها چه دسته گلی به آب دادی، تا بنده هات بدونن چه خاکی باید تو سرشون بریزن» یا در جایی دیگه، همین بیمار نا امید از همه جا، در حالیکه چشماش برق می زد گفت: «من می دونم، خدا همینطوری الکی همه ی بنده هاشو می بخشه»

اهل تبلیغ برای هیچکس و هیچ چیز نیستم. اما اگر این فیلم را با بازی های خوب، تدوین خوب، موسیقی خوب، متن خوب و چندین و چند چیز خوب دیگر نبینید، مطمئنا چیزهای خوبی را از دست خواهید داد.

دیشب بعد از مدت ها هنگام دیدن یک فیلم، لبخند و اشک توامان، بر لب ها و صورتم نقش بست و جاری شد.

پ.ن:

۱. بهرام توکلی که نمی شناسمت، دوستت دارم به خاطر فیلم خوبت و به خاطر مَنِشی که ازت شنیدم.

۲. دوستی که به دعوت اون رفتیم سینما، دُنگش رو نداد.

۳. بازم می گم، تا اکران این فیلم تموم نشده، حتمن ببینیدش.

۴. بخور شکمو! (خطاب به باک ماشینم!)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:48  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

کاسنی، عشق ماشین، عشق رانندگی و پیشنهادات بی شرمانه!

خبر فوری:

کاسنی ماشین خرید!

 

از بچگی قبل از شغل پزشکی و خلبانی، عاشق شغل رانندگی کامیون بودم. همیشه دوست داشتم یک "ماک" ۱۸ چرخ ۱۲ دنده از نوع F12 داشتم. از اونایی که صندلیش گرم کن داره و دنده هاش لمسیِ و تیریپ ترانزیت خسته و بازنشسته و از این حرفا...

این رویا هنوز به حقیقت نپیوسته، ولی هنوز هم دنبال این رویا، نه به شکل جدی هستم.

چند ماهی بود که ماشینم رو فروخته بودم و برای من که حتی دستشویی رو هم با ماشین می رفتم، این یعنی زمین گیر شدن!

بالاخره با همت تنی چند از اهالی خانواده، دوستان و بستگان ماشین خریدم و خیلی مسرورم!

نمی دونم نوشتن اینها چه ضرورتی داشت، ولی گفتم شما هم در خوشحالی من سهیم باشید.

پ.ن:

۱/ با ماشین هر کاری می تونم بکنم، حتی بالا رفتن از دیوار راست!

۲/ بنداز تو سرپائینی، بده 2، حالا هُل بده!

۳/ دنبالم نیا، اسیر می شی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:35  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

قزوین، شهر اماکن تاریخی، خُرّمی و خُنکی و پیشنهادات ...!

 

چند روزی است که حال و روز خوشی ندارم. از همه چیز و همه کس شاکی ام. شاید هم این حال و روز، از پیامدهای سفر به قزوین باشد!

دو روز پیش، پس از پایان کار روزانه و چک کردن ایمیل و انجام فرمان Sign Out! نگاهی به top Search یاهو انداختم.

پس از Beyance، فخر الدین صدیق شریف و نادره ی سابق، چشمم به عنوانی خورد که خیلی جالب بود.

"کودکی با دو صورت در هند"

بر روی این عنوان کلیک کردم. دختری بود با دو صورت که در شمال هند به دنیا آمده بود. ابتدا کمی جا خوردم و مشکلات خود را فراموش کردم. دلم به حالش سوخت و نگران آینده ی نامعلومش شدم. البته خود نیز متنبه شده و برای نعمت هایی که خداوند به من ارزانی داشته، به مقدار لازم! شکر گزاری کردم.

اما با خود گفتم که می توان به این کودک دو چهره، از مناظر دیگری نیز نگاه کرد. مثلن کارهایی که این دختر می تواند انجام دهد که ما از انجام آن با یک صورت عاجزیم.

کودک مورد اشاره می تواند همزمان دو نفر را ببوسد! صورت او فضای بیشتری را در اختیار کسی که می خواهد او را ببوسد قرار می دهد. دو برابر می خندد. دو برابر گریه می کند. دوبرابر می خورد. دو برابر نفس می کشد. دو برابر حرف می زند، شعاع دید بیشتری دارد و قِص علی هذا...

شاید روزی دختران و پسران هم شکل کودک یاد شده، به انسان هایی با شکل و شمایل ما با دید عجیب الخلقه نگاه کنند.

خدا را چه دیدی؟!

پ.ن:

1/ چند روزی است که ملخ بانوی عزیز، من را به یک بازی دعوت کرده که من از چگونگی انجام آن به دلیل کهولت عقل چیزی سر در نیاوردم. تا آنجا که من فهمیدم و اگر درست فهمیده باشم، باید بیتی با کلمات: مستی، زلف، سحر، دل و جان بگویم. ضمن تشکر از دعوت ایشان و عذرخواهی بابت تاخیر، من هم این بیت را گفتم. امید که مقبول افتد...

همه شب تا به سحر زلف تو در دستم بود

مستیِ جان و دل از سِحرِ سرِ زلف تو بود  

2/ سایت گوگل در اقدامی ناجوانمردانه! اقدام به تغییر نام "خلیج فارس" به "خلیج عرب" نموده است. لذا از شما می خواهم برای اعتراض به این عمل شنیع، اینجا را کلیک کنید.

3/ دیگه چیزی یادم نمی آد...

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:23  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

عکس تزئینی!

 

قزوین، شهر اماکن تاریخی، خرمی و خُنکی و پیشنهادات ...!

 

روز 12 فروردین، به اتفاق یکی از دوستان و به دعوت دوست یکی از دوستان که بالاجبار و برای مدت کوتاهی به شهر قزوین مهاجرت نموده اند، راهی این شهر شدیم.

خوشبختانه به غیر از پدر پیر و سالخورده ی خانواده ی میزبان و البته بنده، هیچ جنس ذکوری در خانه یافت می نمی شد!

از استقبال گرم و صمیمی و پذیرایی با شکوه دوست یکی از دوستان که بگذریم -هر چند نمی شود به سادگی گذشت- روز 13 فروردین به اتفاق خانواده ی میزبان عازم "قلعه ی الموت" و دریاچه ی "اُوان" شدیم.

در کنار دریاچه به آرامی مشغول صرف ناهار بودیم که به یکباره مردی که خود را صاحب زمین کنار دریاچه می خواند، خطاب به ما و چندین خانواده ی دیگری که در همان زمین مشغول انجام امور محولّه بودند، با پرخاش بسیار گفت: «از زمین من برید بیرون، من اینجا یونجه کاشتم.» ما هر چی زیر پامونو نگاه کردیم اثری از یونجه ندیدیم. بر فرض اگر هم می دیدیم، مگر ما می خواستیم یونجه های زمین را بخوریم؟

بگذریم. با کلی حرف و حدیث و پس از گذشت ساعتی به سمت منزل برگشتیم.

ناگفته نمونه که راننده ی گرامی (خواهر دوست یکی از دوستان) در مسیر رفت و برگشت، با رانندگی خود، دل و روده ی ما را به هم گره همی زد. چه گره زدنی!

پس از رسیدن به منزل و با پیامک یکی از دوستان، یادمون افتاد که برای باز شدن بخت خود و عبرت سایرین باید سبزه گره بزنیم. کی جرات داشت؟!

من که بی خیال سبزه گره زدن شدم. گور بابای باز شدن بخت. اصلن بخت ما از کُرّه گی دم نداشت. تازه کارت پایان خدمتم هم که براش کلّی زحمت کشیده بودم، بر اثر سهل انگاری، از جیبم افتاد و من بی خیال برداشتنش شدم. چه برسه به سبزه.

پ.ن:

۱/ از پذیرش افرادی که منتظر باز شدن بخت من بودند، تا اطلاع ثانوی (حداقل 13 به در سال 88) معذورم!

۲/ دارم می رم خدمت!

۳/ این داستان حالا حالاها ادامه داره!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:5  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

افرای عزیز، من و چند تن از دوستان دیگر را به بازیه نوشتن هفت آرزوی محال دعوت کرده که این دعوت جای بسی خشنودی، خرسندی، خوشی، خرمی، خوشحالی، خوش خیالی و خجالت است! ضمن اجابت این دعوت، نظر شما را به خواندن آرزوهای محالم جلب می کنم.

 

1/ دوست داشتم می تونستم "طی الارض" کنم. یعنی در یک چشم به هم زدن می تونستم، هر جایی، در این کره ی خاکی یا در کرات دیگر باشم.

2/ دوست داشتم می تونستم هر زمان که اراده می کردم غیب شده و دوباره با اراده ی خودم ظاهر می شدم. فک کن! مثلن غیب می شدم و با استفاده از آرزوی اول، یهو تو خونه ی جنیفر لوپز ظاهر می شدم!!!

3/ دوست داشتم عناصر اربعه (آب، باد، خاک و آتش) تحت کنترل من بود. می دونین با اینا چه کارا که نمی شه کرد؟

4/ دوست داشتم غول چراغ جادو بودم و هر کسی، هر آرزویی داشت، می تونستم براش برآورده کنم.

5/ دوست داشتم یه قلم جادویی داشتم. هر چیزی می خواستم می نوشتم. هر چیزی می خواستم می کشیدم. ولی فکر کنم قبل از اون، باید یه فکر جادویی داشت.

6/ دوست داشتم توکای مقدس تو این بازی شرکت می کرد!!!

7/ در کل واسه این که سرتون رو درد نیارم، دوست داشتم خدا بودم! یه حالی می ده. قدرت محض. قول می دم، اگه خدا بودم به همه حسابی حال می دادم. یعنی می شه؟!؟!  

 

پ.ن:

البته اینا آرزوهای زمینیه من بود. آرزوهای آسمونی ام رو نمی گم که ریا نشه!

 

من هم طبق سنوات گذشته و برای عبرت سایرین! دوستان ذیل رو به شرکت در این بازی دعوت می کنم:

توکای مقدس!

کارتونس!

سوسن!

قلم های کاغذی!

ملخ!

گاربینو!

یادداشت های آنیتا گلزار!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:38  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

طرح: سعید صادقی/ ایران کارتون

تنها دو ماهه بودم که برادر بزرگم در سن 19 سالگی، بر اثر عارضه ی فلج مغزی و به دنبال تزریق اشتباه آمپولی، توسط یک تزریقاتی نا آگاه و پس از تحمل 6 سال درد و رنج دار فانی را وداع گفت.

از زمانی که شلیک توپ تحویل سال نو را به یاد می آورم، تا همین دو سه سال پیش، شروع عید برای من با گریه های جانسوز مادرم، در حالی که عکس پسر دلبندش را در آغوش می گرفت همراه بوده است.

به دلیل آنکه طاقت دیدن اشک هیچکس، خصوصا مادرم را نداشته و ندارم، از تحویل سال و تکرار این داستان همیشگی، بدم می آمده و می آید. شروع عید، همواره برای من تداعی کننده ی این خاطره ی تلخ است که شاید من در آن سهمی ندارم!

تلخی آن، زمانی دو چندان می شود که امسال زمین گیرم و ماشین نیز ندارم!

تنها شیرینی سال نو، خروج همشهریان عزیز از تهران و تنفس این شهر دود آلود است!

تعطیلات عید، تهران برای من بهشت است!

البته حضور رنگین تک درخت ایستاده قامت من که جای خود دارد...

نمی خواستم تلخ بنویسم. عذرم را بپذیرید. از دستم در رفت! ولی یاد برادرم برایم عزیز است. برادری که ندیدمش!

به هر حال پیشاپیش سال نو را به همه ی کسانی که زینت بخش لینک های من هستند، کسانی که با نظرهایشان دلگرمم می کنند، کسانی که می آیند و بی هیچ رد پایی می روند و همه ی شمایی که دوستتان دارم، تبریک می گویم.

 

آرزومند آرزوهایتان

عباس قاضی زاهدی

28 اسفند 1386

 

پ.ن:

خیلی دوست داشتم به جای تصویر بالا، عکس برادر خوش تیپ تر از خودم را بگذارم! که متاسفانه در دسترس نبود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

طرح: علی درخشی

تایلند، کشور سگ های ولگرد، زنان دستفروش و پیشنهادات بی شرمانه!

 

پارسال، شب چهارشنبه سوری با سه تا از دوستام ثبت نام کردیم "تور چهارشنبه سوری"!!!

نفری 20 هزار تومن ازمون گرفتن. امکانات تور شامل: ایاب و ذهاب، پذیرایی، شام گرم، آتیش بازی و حرکات موزون بود! خلاصه ساعت 17 روز سه شنبه آخر سال 1385 رفتیم و سوار اتوبوس شدیم. چون کمی دیر رسیدیم اتوبوسی به ما رسید که پر بود از زنان و مردان بالای 60 سال! من مونده بودم اگه اونجا کسی ترقه ای در می کرد، حتما اونا غزل خداحافظی رو می خوندن. با این حال ثبت نام کرده بودن تور "چهارشنبه سوری"! فک کن!

مکان مورد نظر سکرت بود و هیچ کدوم از ثبت نام کنندگان از محل دقیق اون با خبر نبودند. فقط لیدر تور می گفت: یه جایی تو کرجه! سرتونو درد نیارم. رسیدیم به یه جای متروکه. اتوبوس ها که 4 تا بودن، یکی یکی وارد شده، مسافران رو پیاده کرده و می رفتند.

وارد یه باغ خیلی شیک شدیم که در گوشه ای از اون قهوه خونه ی سنتی به راه بود. یه سالن پذیرایی داشت با تعدادی میز و صندلی به اندازه ی مکفی!

بعد از گذشت ساعتی، با ارکستر درپیتی که دعوت کرده بودن، حوصلمون حسابی سر رفت و رفتیم از باغ بیرون. بیابونی بود که چند تا خونه ی مسکونی قد و نیم قد، به خیابوناش شکل و شمایلی داده بود. مقداری ترقه و از این جور چیزا با خودمون برده بودیم. داشتیم اونارو استعمال می کردیم! که یهو نمی دونم از کجا سرو کله ی مامورا پیدا شد و به ما گیر دادن. یکیشون گفت: اینجا چی کار می کنین؟ گفتیم: مهمونیم! یکی دیگشون رو کرد به من و گفت: آخه تو به این خوش تیپی! (نگاهش فقط به من بود...فقط!) اینجا فامیل داری؟ گفتم چه ربطی به خوش تیپی داره؟ فامیل داریم دیگه... خلاصه بعد از کلی کش مکش، بیخیال شدن و رفتن. دوستام می گفتن اینا فهمیدن ما اینجا چیکار داریم. ولی به این خاطر گیر بیشتری ندادن تا برن نیروی کمکی بیارن همه رو ببرن! دوباره رفتیم تو، دیدیم مسابقه ی خوندن گذاشتن. منم که خواننده! داشتم با خیال راحت مسابقه می دادم. دوستام با ایما و اشاره خودشونو چنگ می زدن و حرص می خوردن که بیا بر گردیم. البته ناگفته نمونه که تو مسابقه اول شدم. به جون خودم راست می گم! صدای بقیه ی شرکت کننده ها رو خودتون حدس بزنید!

ساعت 9 شب با هزار مشقت و پس از کلی پیاده روی، یه آژانس پیدا کردیم و برگشتیم به سمت تهران. ساعت 30/10 شب رسیدیم سیدخندان. ماشینا رو برداشتیم. گفتیم چیکار کنیم؟ یکی از دوستام گفت: دوست خانومم مارو دعوت کرده بود باغشون، حوالیه اتوبان یادگار. دقیقن یادم نیست کجاش. گفت: شما هم بیایید با ما بریم. ما هم بعد از کلی آدرس پرسیدن و این حرفا ساعت 12 شب رسیدیم اونجا. مراسم تموم شده بود و همه داشتن می رفتن خونه هاشون. از اونجا هم موندیم. تو راه برگشت به خونه چند تا دیگه از دوستامون زنگ زدن گفتن: ما رفتیم شهرک اکباتان. شما هم بیایید. تا رسیدیم اونجا دیدیم مامورا ریختن و مشغول رتق و فتق امورن! از اونجا هم موندیم. خلاصه رفتیم شام خوردیم و رفتیم خونه...

این بود انشای من با موضوع "چهارشنبه سوری گذشته ی خود را چگونه گذراندید؟"

 

پ.ن:

اینارو گفتم که لال از دنیا نرفته باشم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:31  توسط عباس قاضی زاهدی  | 

طرح: هادی حیدری

 

 تایلند، کشور سگ های ولگرد، زنان دستفروش و پیشنهادات بی شرمانه!!!!

 

مادرم اهل مسجد و منبره. زن با خداییه که من می پرستمش. ولی خودش نمی دونه که چقدر دوسش دارم. دیشب وقتی رسیدم خونه دیدم خیلی ناراحته. گفتم چی شده. گفت عصر امروز ما رو به بهانه زیارت قبر شهدا بردن میتینگ سخنرانی یکی از کاندیداهای نمایندگی مجلس!!!

اصلا اهل سیاست و سیاست کاری و سیاست بازی و این حرفا نیستم. خیلی بدم میاد از این تیریپا. دیروز داشتم سوابق بعضی از کاندیداهارو می خوندم دیدم خودم یه سرو گردن از بعضی هاشون بالاترم!

سوابق کاری و مسئولیت های خودم رو واسه اینکه ریا نشه نمی گم! ولی می خوام خودم رو در معرض رای شما قرار بدم.

اگه من کاندیدا بودم. شما به من رای می دادید یا نه؟

لطفا چه رای می دادید و چه نمی دادید با دلیل بنویسد.

پ.ن:

شعار انتخاباتی من: مردی برای تمام فصول!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط عباس قاضی زاهدی  |