تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


اثر سرگئي تونين از روسيه

باور كنيد وبلاگ نويسي براي وبلاگ نويساني كه وبلاگ نويسي و وبلاگشان برايشان از روزمره نگاري فراتر رفته و بدنبال بيان حرفي هستند تا ديگران را در دغدغه هايشان يا دغدغه هاي سايرين شريك كنند؛ كار سخت و در عين حال شيريني است.
منظورم خودم نيست ها. منظورم وبلاگ نويساني است كه وبلاگ نويسي و وبلاگشان برايشان از روزمره نگاري فراتر رفته و بدنبال بيان حرفي هستند تا ديگران را در دغدغه هايشان يا دغدغه هاي سايرين شريك كنند!
به 2 دليل، هميشه سعي ام بر اين بوده كه حتي جدي ترين حرف ها را هم با چاشني طنز بيان كنم. دوم به خاطر اينكه هيچگاه اين حق را به خود نداده ام تا اگر وقتي براي خواندن اين وبلاگ صرف مي كنيد، اگر چيزي دستتان را هم نگيرد، چيزي از دست بدهيد. تلاش مي كنم شما را به لبخندي هر چند كمرنگ، مهمان كرده باشم. و اول اينكه معمولن جدي ترين حرف ها را كه نمي توان جدي بيان كرد، با شوخي و مطايبه مي توان راحت گفت و عبور كرد!
باور كنيد حتي زمان هايي كه دسترسي به اينترنت ندارم دلم شور مي زند. با خود مي گويم نكند نظري برايم رسيده باشد و صاحب نظر منتظر رويتش باشد! عُمرن اگر باور كنيد!
باور كنيد از بعضي جواب هايي كه به شما مي دهم ناراحت مي شوم. اما چه كنم كه اخلاقم اينطور است! عُمرن اگر باور كنيد!
باور كنيد دوست دارم مطالب وبلاگ هايتان را هر روز و با دقت از آخر تا اول بخوانم. اما چه كنم كه وقت نمي كنم. عُمرن اگر باور كنيد!
و 1000 باور كنيد ديگر كه چون مي دانم عُمرن باور نمي كنيد از بيانش صرف نظر مي كنم.
حالا كه من اينقدر به فكر شما هستم. حالا كه من قوقولي قوقو مي كنم. حالا كه من تخم طلا، از نوع 2 زرده اش مي گذارم. حالا كه من ...
دوست دارم براي بهتر شدن اين فضا، نظرات شما را هم بدانم. قول اجراي همه شان را نمي دهم. قول بهتر شدن اينجا را هم نمي دهم. ولي قول مي دهم با ذوق زدگي همه شان را بخوانم و كيف كنم. مخصوصن انتقاداتتان را. براي راحتي كار چند سوال مي پرسم و تمام. سوالاتم جدي است. شوخي هايتان را بگذاريد براي بعد. ممنون!

1/ چرا كاسني* را مي خوانيد؟
2/ نقاط قوت كاسني* چيست؟
3/ نقاط ضعفش؟
4/ اگر كاسني* جذاب است چرا و اگر نيست چرا؟
5/ حرف آخر؟

* منظور وبلاگ كاسني است!

بي ربط:
چه ذوالـــفقار به عــزم ِ مــــصاف بــــــــردارد ... چه جــــانماز پي ِ اعــــتكاف بردارد
علي حقيقت ِ نور است و هيچ ممكن نيست ... كه در مقابل ِ شب، انعطاف بردارد

پ.ن:
1/ اَلحَمدُ لِلّهِ الَذّي جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِكين بولايَتِ اَميرالمُومِنين!
2/ خلقت به روي دست، علي را گرفت و گفت ... دستِ كسي نظيرش اگر هست، رو كنيد!
3/ سوگند به جز حضور تو، هيچ چيز ِ اين جهان ِ بي كرانه را جدي نگرفته ام. حتي عشق را!
4/ صاحبان اينجا شمائيد. فقط ريش و قيچي دست من است!
5/ خدا ديد با جمعه خيلي حال مي كنه. يهو 3 تا پشت سر هم گذاشت تو كاسش. تعطيلات به همه خوش بگذره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر آنجل بوليگان از مكزيك

آنقدر در حالتِ گل و بلبلي به سر مي بريم كه نگو و نپرس!
مطمئنن همه ي شما خوانده يا شنيده ايد كه چند روز قبل، 6 جوان رعنا، رشيد و با اصل و نسَب، در اقدامي كاملن انسان دوستانه و خيرخواهانه، ضعيفه اي را همه جوره مورد عنايات بي شائبه ي خود قرار دادند. كجا؟ در كوه و بيابان؟! نخير. در صحرا و جنگل؟! نفرمائيد. در استان خودمان. تهران عزيز را عرض مي كنم. كنار خياباني اصلي. در پاكدشت!
كار به جايي رسيده كه حيا را خورده و شرافت را قِي مي كنند. محل وقوع جنايت به حدي در دسترس بوده كه حتي مامورين، چند باري كه از كنار همين 6 جوان عبور مي كنند؛ به آنها مشكوك هم نمي شوند!
وقوع اتفاقات اين چنيني، باز هم زنگ خطري مي شود براي عزيزاني كه بيش از 30 سال، نيازهاي به حقّ جوانانشان را يا ناديده گرفتند؛ يا ديدند و سركوب كردند. برويد و شاكر باشيد. زماني كه ما همسن و سال اكنون شما بوديم، خودمان كه نديديم، اما مي شنيديم كه در ساعات تعطيلي مدارس ِ ضعيفك ها، ميني بوس هايي بود كه جوانان عاشق پيشه و نامه به دست را سوار مي كرد و مي برد!
حتي شنيده بودم در آن ساعات، حتي اگر در شعاعي تعريف شده از آن مدارس، گربه يا پرنده ي نري در حال هرگونه جهش و وزشي بود نيز مجبور به ميني بوس سواري مي شد.
آن روزها گذشت و گذشت. همه ي ما پيشرفت كرديم. ون هاي شيك، جاي ميني بوس هاي لكنتي را گرفتند و الگانس ها، جانشين ِ به حقّ بنزهاي 190 و پاترول هاي 4 در شدند! مگر مي شد همه چيز پيشرفت كند و جوانانمان نكنند؟! اين بود كه آنها نيز خزيدن در خانه ها را به كافي شاپ و سينما ترجيح دادند و اين شد كه مي بينيد!
و اين مي شود كه رئيس پليس كشورمان بحث تاسيس موسساتي براي ازدواج موقت را پيش مي كشد و دوباره همه به تكاپو مي افتند تا گند كار بيش از اين در نيايد.
به طور معمول در تمامي ِ جوامع، وقتي انسان هايي كه از فقر شديد فرهنگي رنج مي برند، از ساده و پيش پا افتاده ترين نيازهايشان منع مي شوند، كارهايي مي كنند كه از مخيله ي هيچ بني بشري هم نمي گذرد. حيوان مي شوند. وحشي مي شوند و براي ما افسوسي به جاي مي گذارند كه اي كاش آن روز مانع نمي شديم، هدايت مي كرديم و ... تا در چنين روزهايي شاهد اين فجايع نباشيم!
در روزگاري كه والدين ِ هر ضعيفه اي، تحقق تمامي آمال و آرزوهايي كه خود به آن نرسيده يا رسيده اند را وظيفه ي بي چون و چراي خواستگار بيچاره مي دانند. در روزگاري كه قدم زدن در خيابان هم با ارائه ي عقدنامه و شناسنامه و كارت ملي ميسور مي شود. در روزگاري كه تنها تفريحمان قدم زدن در بلندي هاي توچال با همراهي ِ پليس كوهستان و ديدن سريال 24 است و بس. در روزگاري كه مادر بزرگمان هم با ايستادن در كنار خيابان براي گرفتن ِ تاكسي، قابليت ايجاد ترافيك را دارد. بايد هم به فكر ازدواج موقت بيافتيم كه اگر نيفتيم مي اندازندمان! راهكارش بماند براي بعد!
از ما كه گذشت. اينها را براي شما نوگلان ِ نوخاسته نوشتم، ولاغير!

پ.ن:
1/ اگر در اين دنيا فقط 1 نفر، كمر به بدبخت كردن من بسته باشد، آن كسي نيست جز بادبادي!
2/ لطفن مرا موقتن دوست داشته باش!
3/ ابرو ميندازي بالا (2 بار) ... مي دونم سرت شلوغه حالا!
4/ آئينه فروش ِ شهر ِ كوران شده ام!
5/ انتظار هميشه براي آمدن نيست. گله، نيامدن ِ گرگ را انتظار مي كشد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر كينو از آرژانتين

در طول مسير افكار مختلف، رانندگيمو تحت الشعاع قرار داده بود. همش با خودم حرف مي زدم. اولش بايد مثه آدماي جنتلمن يه سلام و احوالپرسي گرم داشته باشم و مثل آقاها با لبخند برم و يه جاي مناسب بشينم. كاري نداره كه. 4 تا سوال و جوابه ديگه! اگه گفتن چند سالته؟ مي گم 30 و خورده اي. كي داده كي گرفته؟ به خورده هاش كه كسي كاري نداره تو اين زمونه ي بي شوهري! اگه گفتن كارت چيه؟ مي گم چند روزيه براي كارآموزي يه جا كار گير آوردم ولي قول دادن بهم يه كار ثابت بدن. اگه گفتن چي داري؟ مي گم يه دله عاشق دارم كه به همه دنيا مي ارزه و قسم حضرت عباس مي خورم كه راس مي گم. اگه گفتن گشنگي بكشين عاشقي يادتون مي ره. - مي بينين؟ در مورد آدم چه فكرا كه نمي كنن! - اونوقت مي گم نه بابا. گشنگي چيه. هيچي هم گيرمون نياد بخوريم، هر شب مي ريم مهموني. دوستاي خوبي دارم. نگران نباشيد!
جمله ي آخر رو كه به خودم گفتم ديدم رسيدم دم ِ در ِ خونه ي همسر آينده! در زدم. در باز شد و وارد خونه شدم. قلبم رو جلوي چشام مي ديدم كه به طرز پيگيري همچنان مشغول ِ زدن بود. حالا نزن، كي بزن! پدر خونواده به استقبالم اومد. جواب سلامم رو كه داد گفت لطفن كفشاتون رو در بياريد. همسرم تو پذيرايي نماز مي خونه! كفشام رو كه درآوردم سوراخ جورابم به طرز معجزه آسايي ديده نمي شد. رفتم يه گوشه كز كردم و نشستم. همه ي حرفام يادم رفته بود. روند جلسه ي معارفه اونطور كه مي خواستم پيش نرفت! هر از گاهي نگاهم تو نگاه همسر آينده قفل مي شد، ولي يه نفر انگار با يه كليد جادويي اون قفل رو باز مي كرد و دوباره مجبور مي شدم گلاي قالي رو بشمرم!
توقعات به حقي كه داشتن از سرم زيادي بود. عجيب نبود. منم بودم دخترم رو به كسي كه نمي شناسمش، اونم با اين شرايط نمي دادم. هر كاري كردم نخواستن كه منو بيشتر بشناسن! نااميد ازشون خدافظي كردم. تا دم ِ كفشام منو بدرقه كردن. سوراخ جورابم دوباره نمايون شد. ولي ديگه برام مهم نبود! رفتم و در رو شَرَق كوبيدم به هم. راه نمي تونستم برم. به ديوار خونشون تكيه دادم و پقي زدم زير گريه! يه نگاه سنگيني داشت منو مي پائيد ولي من توجه نكردم بهش. مطمئنم همسر آينده ام بود!
به گريه كردن ادامه دادم. اونقدر گريه كردم كه قطره (2 بار) اشكام جمع و وانگهي دريا شد. همسايه ها اعتراض كردن. آخه همه چيزشون رو داشت آب مي برد! گفتن چته؟ گفتم نه تنها هيشكي زنشو به من نمي ده، اينا حتي دخترشون رو هم به من نمي دن. رفتن با خونواده ي همسر آينده ام حرف زدن. راضيشون كردن. اونا هم دخترشون رو دادن به من. به همين سادگي!

بي ربط:
اگر بعد از دقايقي كه از روشن كردن عود توسط شما گذشت، هيچ بوي خاصي به مشامتان نرسيد، مطمئنن يادتان رفته شعله را فوت كنيد و عود سوخته و تمام شده. دست به كار شده و عود ديگري روشن كنيد!

پ.ن:
1/ اگر يار نداري چرا طلب نكني، وگر داري چرا طرب نكني!؟
2/ اگه تو از بَري، زبون ِ زرگري، دوزوس تِز ِت دازا، دازا رَزَ مَزَن!
3/ هر روز خدا كه تموم مي شه، مي بيني يه عده رفتن بالا يا اومدن پائين. در نتيجه هممون داريم بالا پائين مي شيم!
4/ گذر زمان، غارتگر خاطره هاست! (كاميون نوشته)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

لجبازي انواع و اقسامي دارد كه احمقانه ترين نوع آن دامنگير من است. يعني رفتن تا تهِ خط!
چند روز پيش كه مثل غالبِ مواقع، دير از خواب بيدار شده و با عجله از خانه بيرون جهيدم، در كمال ناباوري ديدم كه جا تر است و ماشينم نيست. 2 احتمال بيشتر به ذهنم متبادر نشد كه تبادر ِ اولي اش خيلي زود از بين رفت. چرا؟!  چون در كنار ماشين ِ سياماكسيما، هيچ احمقي اقدام به ربودن ِ ماشين قوزميت من نمي كرد. مانده بود تبادر دوم كه آن هم با كمي پرس و جو از بين رفت، ايضن. بله، مامورين خدوم راهنمايي و رانندگي ماشينم را به گردش علمي برده و بي مروت ها حتي ماشين سيا را يك جريمه ي ناقابل هم نكرده بودند!
اخيرن كنار ِ منزل ِ دوستي كه هر از گاهي ميزبانمان است، تبديل به ايستگاه خطي ها و مزيّن به تابلوي توقف ممنوع شده است. از آنجائيكه معتقدم توقف در آنجا دخلي به كسي ندارد، 2بار جريمه ي 13توماني را به جان خريده ام، اما از عقيده ام سرباز نزدم؛ تا اينكه از رو رفتند و اصل جنس را بردند!



بعد از گرفتن قبض پاركينگ، تا محل كارم دربستي گرفته و زير لب غُر مي زدم كه راننده مرا نهيبي زد و گفت: "حتمن يه خيريتي توش بوده. شايد قرار بوده امروز تصادف كني." پوزخندي زده و با محل كارم تماس گرفته تا ماجرا را تعريف كنم كه همكارم با هيجان گفت: "شانس آوردي هنوز نرسيدي. چند دقيقه پيش، دقيقن همونجايي كه تو هر روز پارك مي كني، يه ماشين ديگه پارك كرد. هر چي بهش گفتم اينجا نذار، گفت مي ذارم. چند قدمي از ماشينش دور نشده بود كه يهو يه ماشين منحرف شد و از پشت زد تو باسن ِ ماشين پارك شده و كوبوندش به در پاركينگ همسايه و خودش بجاي اون پارك كرد!"
بعد از پايان مكالمه، در حاليكه مشغول گزيدن ِ انگشتِ حيرت بودم، به راننده گفتم تا به سمتِ 4 راه جهان كودك گِردَش كند و من را به اداره ي ترخيص برساند. براي ترخيص ماشين، علاوه بر پرداخت خلاف هاي قديم و جديد، عوارض شهرداري و ... بايد نفقه، شيربهاء و مهريه ي زن هايي كه طلاق داده اي را هم پرداخت كني!
اما نگران نباشيد. وقتي با دستاني پر از قبوض مختلف و اعصابي داغان منتظر فرشته ي نجاتي هستيد تا اين امور را به انجام برساند، صدايي گوش نواز شما را به سوي خود مي خواند. "موتور (2 بار) موتور بيا آقا موتور. بانك، بيا آقا. عوارض، خلافي، بيا آقا." حتي اگر خانم باشي باز هم، "بيا آقا موتور!"

بي ربط:
اي فــــلك آتــش بزن ما را، كــــمي آرام تر ... داغ تر كــن داغ ِ دلها را، كــمي آرام تر
گردنم نازك تر از مو، حرمــــتش را پاس دار ... پيش ِ پاش انداز سرها را، كمي آرام تر
دوش با مهتاب مــي گفتم به حال ِ احتضار ... هان بگــو فرزندِ زهرا را، كــــمي آرام تر
سينه مي سوزد به سان ِ كوره ي آهنگران ... يا حــــذر كن، يا قدمها را كــمي آرام تر

پ.ن:
1/ در هر حكمتي دو نعمت موجود است و بر هر نعمت، حكمتي واجب!
2/ تا تهِ خط رفتن خوب است به شرطي كه مركبت را از دست ندهي!
3/ دليل نمي شه هر جايي كه بقيه مي ذارن ما هم بذاريم. ممكنه يكي از پشت بزنه تو باسنمون!
4/ خدا گر ز حكمت ببندد دري ... ز رحمت ببندد در ِ ديگري!
5/ قلبي كه واسه خودش صدا نداره، توقع داري واسه تو بندري بزنه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر سعيد صادقي

- مديري كه از قضا ضعيفه هم بود را مي شناختم كه در پايان ِ نامه هاي اداري مي نوشت: مهندس فلاني، مدير روابط عمومي فلان جا و نامه را امضا مي كرد! به هر كجا زنگ مي زد خود را مهندس فلاني معرفي مي كرد و خداي ناكرده اگر ارباب رجوعي تماس مي گرفت و از بخت بدش، خود ِ خانوم مهندس تلفن را برمي داشت و به غير از عنوان مهندس، لفظ ديگري را به كار مي برد، در واقع نامه ي بدبختي اش را امضا كرده بود! چرا؟! چون در ابتدا خانوم مهندس مي پرسيد شما؟ و پس از معرفي فرد نگون بخت، اسمش را در كسري از ثانيه در ليست سياه افرادي كه وي را "خانوم مهندس" خطاب نكرده بودند قرار مي داد و آنقدر آن مادر مرده را براي انجام كارش مي دواند كه 7 جدّ و آبادش، جلوي چشمش مي آمد! البته پس از مدتي وقتي ما دلمان به حال آن فرد نگون بخت مي سوخت، اسم رمز، يعني همان "خانوم مهندس" را به او مي گفتيم. با گفتن همين دو كلمه آبها بر آتش ريخته مي شد!
از آشنايانش شنيده بودم كه حتي رسيد مرسولات پستي اش را هم با پيشوند مهندس امضا مي كرده!

- امروز خبر داغي تيتر ِ يك ِ اغلب روزنامه ها بود. علي كردان دار فاني را وداع گفت و به ديار باقي شتافت. ايميلم را هم كه باز كردم، انبوه پيام هاي تسليتي بود كه به جامعه ي طنز پردازان براي درگذشت يكي از سوژه هايشان سرازير شده بود! و حرف هاي ديگري كه نه من اهل نوشتن و زدنش هستم و نه شما اهل خواندن و شنيدنش!
در اين باره بايد بگويم من هم مثل اغلب شما رفتار كردان را ناپسند و زشت مي دانستم. دروغ، دغل، 2دوزه بازي و ... رفتارهايي است كه از هيچكس، خصوصن افرادي كه بالانشين اند پذيرفته نيست. هر چند شايد خود ما نيز خداي ناكرده مبتلابه اين رفتارها باشيم. اما چون با جامعه ي بسيار كوچكتري در ارتباطيم، به همان ميزان آسيب هاي كوچكتري هم وارد مي كنيم!!
اما مطمئنن كردان كارهاي خوبي هم كرده است ديگر. نكرده؟! به قول محمدرضا زائري، "در كشوري كه تمام مقدرات اجتماعي خانواده ها را تحصيل دانشگاهي و مدرك تحصيلي تعيين مي كند، علي كردان بي آنكه بخواهد و بداند باني يك خدمت بزرگ بود و آن اينكه به نوعي همه را متوجه كرد كه عنوان دكتر، مهندس و ... چقدر بي اهميت است!"
در حال حاضر، كردان دستش از دنيا كوتاه است. اگر هيچ دليلي براي فرستادن فاتحه اي برايش پيدا نكرديد، دل ِ مهربانتان را كنار دل ِ خانواده ي داغدارش بگذاريد و به دليل خنده هايي كه گاهن با رفتارش بر لبان ما نشاند ، براي ِ شادي ِ روح تازه گذشته، فاتحه اي قرائت فرمائيد!

بعد نوشت:
لينك اين مطلب در بالاترين!

پ.ن:
1/ وقتي هيچ كاري هم نمي كنيم، در اصل داريم كاري مي كنيم!
2/ برخلاف ِ آرزوهايم گذشت! (وانت نوشته)
3/ اگر خود ِ آرزوهايمان ما را نكشند، حتمن روزي آنها را به گور خواهيم برد!
4/ مسعود دمت گرم!
5/ اينجا و اينجا رو بخونين!
6/ ممنون از كسانيكه ديروز اومدن و نيومدن. گزارش تصويريش اينجاست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر كينو از آرژانتين

آنقدر افكار مختلف در ذهنم خودشان را به در و ديوار مي كوبند كه مي توانم به ضرس قاطع بگويم كه جاي سالمي درون سرم وجود خارجي ندارد و همه جايش عاج از تو شده است!
از فكر در مورد اينكه خود ِ خدا چگونه بوجود آمده و آيا قبل از حضرتِ باري، حضرتِ باري ِ ديگري نيز بوده است يا نه؟! تا فكر در مورد اينكه خود ِ خدا چگونه بوجود آمده و آيا قبل از حضرتِ باري، حضرتِ باري ِ ديگري نيز بوده است يا نه؟!
باور كنيد در مواردي در گفتگوهاي دو يا چند نفره در حين بيان حرفي به ديگري، در كسري از ثانيه، به تمام احتمالاتي كه ممكن است او در پاسخ به حرفم بگويد فكر كرده و آنها را در ذهنم بررسي و تجزيه تحليل مي كنم. هنگام رانندگي، وقتي سن و سالم را فراموش كرده و به يادِ عنفوان ِ جواني، يعني دقيقن زماني كه خسته و بازنشسته نشده بودم و هنوز عنوان "راننده ي بيابون" را يدك مي كشيدم، هوس لايي بازي به سرم مي زند؛ حتي در ريسك هايي كه امكان زنده بيرون آمدن از آن مهلكه، 10 به 90 يا بالعكس است، باز هم در همان كسري از ثانيه ي معروف، تمامي ِ احتمالات را نصب العين قرار داده، تا بتوانم در حال حاضر كما في السابق در خدمت شما باشم.
زمان ِ گلاب به رويتان را كه ديگر نگو! نمي دانم آن فكرهاي فلسفي چه كارشان به آنجا؟! ولي از حق  نگذريم آنقدر وقت شناسند كه با كشيدن زيپ به سمت بالا، آنها هم مي روند و جايشان را به افكار معمولي تري مي دهند.
اما بدترين هايش زمان خواب به سراغم مي آيند كه ذكر آن در اين مجال، باعث تكدّر خاطر ِ ملوكانه ي شماست.
اما با توجه به اينكه هر چيزي راهِ فراري دارد، تنها چيزي كه من را از افكار جورواجور نجات مي دهد كار است و كار. اين اواخر هر چه كار، سنگين و سنگين تر مي شد، در نسبتي مستقيم، آسايش خاطر ِ بيشتري برايم به ارمغان مي آورد. هنگام كار بايد چند دانگ هم قرض بگيرم تا با اضافه كردن بر 6 دانگ موجود، همه اش را صرف حُسن انجام كار كنم.
اما مگر مي گذارند اين افكار لعنتي؟! متخصص پيدا كردن سوراخ دعا هستند ...

بي ربط:
1شنبه 1 آذر 88 ساعت 30/17، نمايشگاه 9مين دوسالانه ي بين المللي كاريكاتور تهران كه حاصل تلاش واقعن شبانه روزي جمع كثيري، بويژه و بويژه رئيسم مي باشد؛ در مركز فرهنگي هنري صبا افتتاح مي گردد. مشتاق ديدار شما در غرفه ي خانه كاريكاتور هستيم.
اين آگهي مثل آن آگهي بنا به درخواست دوستان نبوده كه شما را نشناسند و بگويند دعوت كن و من كرده باشم. اين براي خود ِخودمان است! 

بعد نوشت:
آثار دوسالانه روي ديوار صبا!

بعد نوشت تر!
برادرمان
، تقريبن تمام ِمطالب وبلاگ ما را به نام خود به ديگران قالب مي كند! ممنون از شخص گمنام ِ اطلاع دهنده!

پ.ن:
1/ از تو كه حرف مي زنم، همه ي فعل هايم ماضي ِ بعيدند. كمي نزديك تر بنشين. دلم براي يك حال ِ ساده تنگ شده است!
2/ يارب نظر تو برنگردد! (كاميون نوشت)
3/ يك نفس با من نشستي خانه بوي گل گرفت ... خانه ات آباد كين ويرانه بوي گل گرفت!
4/ ساحل جوابِ سرزنش ِ موج را نداد ... گاهي فقط سكوت سزاي سبك سري است!
5/ لينك مطالب ۳ تن از دخترانم يعني نگار، هدي و ماندا در سايت "عصر ايران" به ترتيب در اينجا، اينجا و اينجا درج شده است. به شما مي بالم! اما چه كنم كه هرچه گشتم لينك ياس به چشمم نخورد! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر اكبر تراب پور!

نمي دانم چرا در اين مملكت همه كاسه ي داغ تر از آش هستند. البته اين كاسه ي داغ تر از آش بودن در اين مملكت بر خلاف ساير ممالك اصلن چيز بدي نيست. باور نمي كنيد!؟ عرض مي كنم.
كجاي اين دنيا سراغ داريد كه اينهمه به فكر همديگر باشند؟ هيچكس دوست نداشته باشد شخص ديگري خطايي كند تا خدايي ناكرده جهنمي شود. از پدر و مادرمان گرفته تا پدر و مادرمان. يك دور بزنيد دوباره به پدر و مادرمان مي رسيم ديگر. نمي رسيم؟!

از وقتي بچه هستيم اين نواها در گوشمان بالا و پائين مي شود: "بچه ي خوبي باش تا دوسِت داشته باشم." "اين كار خوب رو بكني برات 2چرخه مي خرم." "20 بگيري برات 3 چرخه مي خرم." همه اش بايد خوب باشي. اينقدر بايد خوب باشي تا حالت از هر چه خوبي است بهم بخورد و از آنطرف بام طوري سقوط كني، كه هر تكه ات زينت بخش صورت كسي شود!

در برنامه ي ديشب 90، دوستمان مي خواست بازيكنان فوتبال، مربيان، مديران باشگاه ها و ... را به صورت مجاني به بهشت حواله دهد. سردار عزيزمحمدي را عرض مي كنم. چقدر اين فوتبالي ها ناشكر اند. عادل فردوسي پور هم نه تنها آدم خيّري نيست، بلكه دائمن در كارهاي خير و افراد خيّر موش مي دواند!
هر چقدر هم رئيس سابق كميته ي انضباطي فدراسيون فوتبال و حاج رضايي با جناب سردار حرف زدند گوشش بدهكار نبود كه نبود!
دكتر شريفي ِ قشنگ هم در مصاحبه اي ضبط شده گفت: ما حتي اگر بازيكني از چراغ قرمز هم عبور كند محرومش مي كنيم. اينها براي جوانان ما الگو هستند. از آنطرف دوباره عزيزمحمدي سينه چاك مي كرد كه من بازيكني را كه زيرابرو بردارد و ريش بزي بدون سبيل بگذارد را فلان مي كنم. هر چه حاج رضايي مي گفت: عزيزم به ريش نيست، به ريشه است. باز هم گوشش بدهكار نبود كه نبود. استدلالش هم اين بود كه فرگوسن چند وقت پيش دو تن از بازيكنانش كه شب را در ديسكو سپري كرده اند اخراج كرده. چرا ما نكنيم؟ و اصلن به اين نكته توجه نمي كرد كه باشگاه ها با بازيكنان، قرارداد حرفه اي دارند و براي منافع خودشان اينكار را مي كنند. براي اينكه بازيكنش صبح، قبراق و سرحال سر تمرين حاضر شود. نه براي اينكه الگوي ديگران است. نه براي اينكه گناه مي كند يا ثواب. نه براي اينكه شب با زنش دعوايش مي شود. نه براي هزار چيز ديگر كه فقط در فكر مريض ما وول مي خورد.
اسمش را هم گذاشته اند منشور اخلاق و رفتار!

كارشناسي زنگ زد به برنامه و گفت: آخه قربون اون شكل ماهت برم. مگه اخلاق از رفتار جداست كه شما گفتين منشور اخلاق و رفتار؟! مگه شما مي تونين فرهنگ رو تعريف كنين كه چمن و توپ و تور رو عنصر فرهنگي اعلام كردين؟! چرا عدم استفاده از جادو و جنبل رو آوردين تو منشور اخلاقي؟ اگه شما به اين چيزا اعتقاد دارين، خب وقتي با ژاپن بازي داريم به اين بازيكنا بگين بيان جادو كنن تا بتونيم بهشون 6-7 تا گل بزنيم!
ديالوگ عزيزمحمدي هم اينطور شروع مي شد. ما بايد يَخشون (يقه) رو بگيريم!
جالب است بدانيد كه دكتر شريفي، همان شريفي ِ قشنگ را عرض مي كنم؛ تمام پرسنل سيماي مشهد را لنگ در هوا نگه داشته بود تا به صورت زنده در خدمت ببينندگان 90 باشد، كه به قول عادل مغالطه كرد و نيامد!
و چه زيبا در انتهاي برنامه فردوسي پور مثل هميشه با زيركي خاص خودش خطاب به شريفي گفت: "آقاي شريفي، حتمن بدقولي را هم در منشور اخلاقي اتان قرار دهيد!"

پ.ن:
1/ شانس آوردين خسته بودما. وگرنه روزي دو تا پست مي ذاشتم!
2/ لازم كه نيست در مورد نحوه ي كامنت گذاري توضيحي بدهم؟!
3/ بار ِ سنگين ِ با شما بودن ... پشت تنهايي مرا بشكست!
4/ ما آزموده ايم در اين شهر بخت ِ خويش ... بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت ِ خويش!
5/ از تصوّر ِ نوازش دستان او بر موهاي آن غريبه حالتِ تهوع مي گيرم!
6/ من خودم حاضرم هم اكنون حواله اي از دستان با كفايت عزيزمحمدي دريافت كرده و به بهشت حواله شوم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر علي هاشمي شهركي

گاوها را بيشتر از الاغ ها يا همان خرهاي خودمان دوست دارم. چون گاوها هرچند كمي احمق و خنگ به نظر مي رسند، ولي خودشان مي دانند گاو هستند و به همان ميزان از خود توقع دارند. در ضمن خرها را هم خوب مي شناسند. هر چند كه سرشان را پائين بياندازند و از عرض خيابان عبور كنند، كه اين هم با كمي اغماض قابل چشم پوشي است.
اما خرها يا همان الاغ هاي خودتان، نه تنها خودشان نمي دانند خر اند، بلكه در حاليكه نبايد و نمي توانند توقعي از خود داشته باشند، باز هم به همان ميزان از خود توقع دارند. در ضمن گاوها را هم خوب نمي شناسند.
اشتباه نكنيد. بحث در مورد خرها نيست ها. آنها كه جاي بحث ندارند. بحث من در مورد گاوهاي عزيز است و چون براي جا افتادن مطلب نياز به موجودي شبيه (لااقل از نوع ظاهري آن) داشتم، پاي اين الاغ ها را به ميان كشيدم. با خودم كه نمي توانستم مقايسه اش كنم!
الغرض. اما دسته اي از همين گاوهاي دوست داشتني هم صفتي دارند كه بواسطه ي آن روي هر چه الاغ است سفيد كرده اند و اين صفت پاشنه ي آشيلي شده برايشان تا الاغ ها هر وقت بخواهند وجه تمايزي براي خود قائل شوند مي گويند: "گاوه رو نيگا. از اون 9 من شير ده هاست!"
بله. گاوهاي 9 من شير ده، از آن گاوهايي هستند كه بسيار خوب و نظيف اند. پستان هاي باوجناتي دارند كه پر از شيرهاي 2% چربي  است و غالبن به تعداد 4 عدد، يكجا ديده مي شود. البته در مواردي ديده شده كه بعضي هايشان كل ِ يوم حتي آنورتر هم هستند. اما پس از اتمام كار شيردهي با لگدي تمامي زحمات خود، شيردوش، سطل، دستان شيردوش، پستان هاي 4 عددي و ... را به باد فنا داده و زمين را به شير 2% چربي آغشته مي نمايند. و اينجاست كه بايد بگوئيم 100 رحمت به خر!

بي ربط:
استثناعن اين پست ربطي به ضعيفه جماعت پيدا نمي كند و استفاده از گاو 9من شير ده كاملن اجباري است. توقع نداريد كه ما شير هم بدهيم؟!

پ.ن:
1/ بعضي، از جمله من، در مهرباني مثل گاو 9من شير ده مي شويم. اما تو نشو!
2/ سن ات بالا مي رود، به ميانسالي مي رسي و ايده آل هايت را از دست مي دهي!
3/ پر نقش تر از فرش دلم بافته اي نيست ... از بس كه گره زد به گره حوصله ها را!
4/ اگر كسي را نيافته اي كه با رفتنش نابود شوي، تمام زندگي ات را باخته اي!
5/ مي خوام برسونمت، سونمت (تا فردا صبح تكرار شود)!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر كينو از آرژانتين!

- يكي از دلايلي كه خدا هيچوقت من را پولدار نمي كند، علاوه بر شناختن خر و ندادن شاخ به آن، اين است كه مي داند بواسطه ي من، تمام فقراي تهران و حومه سروسامان خواهند گرفت! و از آنجايي كه با اين قضيه زياد حال نمي نمايد از ارسال روزي به ميزاني كه خودم طلب مي كنم امتناع مي ورزد.
به عقيده ي من همينكه شخص ِ كمك گيرنده بر روي غرور خود پاي مي گذارد و دستش را به سويمان دراز مي كند، مستحق دريافت كمك مي باشد. هرچند كه مستحق دريافت كمك نباشد!

- از جمعه ها، خصوصن عصرهايش به 2 دليل خوشم نمي آيد كه آن 2 دليل در 1 دليل خلاصه مي شود و آن 1 دليل هم غمگيني با چاشني ِ بي حوصله گي است.
از بس در تهران به ما خوش مي گذرد، عصر جمعه براي جلوگيري از رفتن ِ مزه ي خوشي ِ شبِ قبل از جمعه، طي ِ سنتِ حسنه اي با سياماكسيما راهي ِ بلندي هاي توچال شديم. سربالايي ِ ولنجك داشت به اتمام مي رسيد كه ناگهان ضعيفه اي خود را جلوي ماشين پرت كرد. به سيا گفتم: چه كرده اي با اين ماكسيمايت پدرسوخته. هر روز بر تعداد فداييانت افزوده مي شود! سيا در حاليكه داشت ريز (2 بار) مي خنديد گفت: همش نقشه بود. ببين آقا چي مي گه: تا برگشتم، چشمم به جمال جوانمردي با تيريپ افتاد. كاسه ي آشي سرد و بي رنگ و لعاب در دست داشت كه آن را مي فروخت. در جواب ما كه دليلش را پرسيديم گفت: دوستي داريم كه زير خرج دانشگاهش مانده بود و حالا مريضي مادرش هم مزيد بر علت شده. اين است كه ما ديگي آش پخته ايم و مي فروشيم تا با درآمدش به او كمك كنيم. دوست داشتم تمام ديگ را با محتوياتش بخرم. اما به همان دلايلي كه در بالا ذكر شد، به خريد 2 كاسه آش بسنده كرده و در حاليكه داغ و خوشمزه ترين آش عمرمان را مي خورديم به راه خود ادامه داديم.
در جواب سيا كه به شوخي گفت: نكنه پولارو براي خودشون بردارن گفتم: همين كه بر روي غرور خود پاي مي گذارند و دستشان را به سويمان دراز مي كنند، مستحق دريافت كمك مي باشند. حتي اگر براي خودشان بردارند!
اگر هفته ي آينده ما را در آنجا در حال فروختن آش يافتيد تعجب نكنيد. عروسي ِ ياس نزديك است و مخارج بالا! اين روزها زن گرفتن مرد مي خواهد. مرد!

- در پاركينگ توچال متوجه شدم هنوز هم هستند كساني كه توانايي گم كردن ماشينشان را داشته باشند و ساعت ها بدنبالش در ميان خيل ماشين هاي پارك شده بگردند و يادشان نيايد كه كجا پارك كرده بوده اند. مَديونيد اگر فكر كنيد آنها ضعيفه بودند!

- بعد از پياده روي و انجام تفريحات سالم هفتگي براي ديدن فيلمي كه خجالت مي كشم اسمش را بر زبان آورم، با بازي رضا (كيانيان و عطاران) راهي اريكه شديم. 1 ساعتي وقت داشتيم كه تصميم گرفتيم آنرا با بازي ِبولينگ بگذرانيم. قبل ِ آن براي قضاي حاجت رفتيم تا دستي به آب برسانيم. دستگيره ي مستراح از داخل كنده شده بود. از سيا خواستم بماند تا پس از قضا، در را به رويم بگشايد. ماند و گشود. او هم از من همين را خواست. ولي من به دليل كهولتِ سن فراموش كردم. بعد از رب ساعتي با چهره اي برافروخته به من رسيد و گفت: تو نبايد حواست به من باشه؟ يه ربّه تو توالت موندم! و من هم با خونسردي گفتم: شوخي (2 بار) انگار باورت شده ها!

پ.ن:
1/ متن ِ به اين بلندي، جشن ِ به اين قشنگي ... كي حال داره بخونه، تا برنامه ي بعدي!
2/ هي با دست پس مي زني، هي با پا پيش مي كشي ... اين دل ِ ديونه رو، تو به آتيش مي كشي!
3/ كيو زدي كه ما نزديم؟!
4/ خدا فراموش كرده اون چيزايي كه ما مي گيم رو هم بشنوه!
5/ اون زني كه بخواد واسه پول وِلِت كنه، واسه قلبت هم هيچ گهي نمي خوره. حتي اگه بمونه! (ديالوگ فيلم)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمود آزادنيا!

همينطور كه بعد از مدتها مشغول وبگردي بودم، به مطلبي در وبلاگي برخوردم كه چشمانم از همه جا بيرون زد. براي اولين بار در تاريخ بشريت، ضعيفه اي را ديدم كه خود اقرار كرده بود مي خواهد از حوا بودن انصراف داده و آدم شود! مي دانم شما هم بيشتر از من كه نه، ولي كمتر هم تعجب نكرده ايد. از خرج سرسام آور عمل هاي اينچنيني و مسائل جانبي آن كه بگذريم؛ با خودم گفتم همين مانده بود كه يك ضعيفه بخواهد آدم شود و تو هنوز به ذهنت هم خطور نكرده كه سرانجام روزي بايد آدم شوي! اين بود كه تصميم گرفتم ليستي از كارهايي كه اگر انجام دهم، ممكن است آدم شوم را در ذيل بياورم. شايد كه آدم شدم. هر چند با آدم شدن هم راه به جايي نخواهم برد. چون دوباره مجبور به تكرار دور تسلسل خواهم شد. يعني ميوه ي ممنوعه را تناول كرده، به زمين ترانسفر شده و بدبخت شوم و روز از نو، روزي از نو!

آدم مي شوم اگر براي هر چيز و هر كس و هر كاري، به ميزان ارزش اش وقت بگذارم!
آدم مي شوم اگر قبل از حرف زدن ِ ديگران، جوابشان را در حلقشان فرو نكنم!
آدم مي شوم اگر خود را به خري بزنم تا راه براي صفاي ديگران هموارتر گردد!
آدم مي شوم اگر در هر كاري دخالت نكنم، چون نتيجه اي بهتر از چوب 2 سر طلا ندارد!
آدم مي شوم اگر عطاي مارك بازي را به لقايش ببخشم!
آدم مي شوم اگر فكر فردا هم باشم. شايد فردا نـَمُردم. چه كسي مي خواهد خرج اين 7 سر عائله را بدهد؟!
آدم مي شوم اگر براي فرار از شماتت ديگران، از "علم لـَدُّني" ام كمتر استفاده كنم!
آدم مي شوم اگر بجاي آخر، اول "نه" بگويم!
آدم مي شوم اگر از افراط در مهرباني دست بكشم!
آدم مي شوم اگر با يك دست چند هندوانه را برندارم كه هر كدام را چاقو زديم سفيد بود!
آدم مي شوم اگر عضو سالمي براي كساني كه بعد از مرگم قرار است اعضايم را هديه بگيرند باقي بگذارم!
آدم مي شوم اگر از زندگي جغدگونه فاصله گرفته تا صبح ها دير به محل كارم نرسم!
آدم مي شوم اگر در دلم را قفل زده و كليدش را قورت دهم!
آدم مي شوم اگر خام حرف هاي والده نشده و كماكان بر موضع خود مبني بر عدم بدبخت كردن ضعيفه اي به صورت رندم، اصرار ورزم!
آدم مي شوم اگر متعهد به خوشحال كردن ديگران به هر قيمتي نباشم!
آدم مي شوم اگر آنقدر خوش خرج نباشم كه ديگران توهم فرزندخواندگي بيل گيتس را در ذهن بپرورانند!
... من كه آدم شدم، تو به فكر خودت باش!

بي ربط:
بنا به توصيه ي تني چند از دوستان و رعايت مسائل ناموسي، چهره و دست و بازوي سياماكسيما در اينجا مخدوش شد!

پ.ن:
1/ من و تو رود شديم و جدا شديم از هم ... من و تو كوه شديم و نمي رسيم به هم
بيا شويم چو خاكستري رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسيم به هم!
2/ افسوس كه جواني المثني ندارد! (وانت نوشته)
3/ كوتاه هم كه بيايي، دستانت به ديوار بلند من نمي رسد!
4/ كي هستي و چي هستي فقط خدا مي دونه ... حلّ اين معما منو كرده ديونه!
5/ شما نمي خواهيد آدم شويد؟! دست بجنبانيد و بنويسيد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |