تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


اثر گرزگورز ژوموفسکی از لهستان

از آنجایی‌که کماکان تنها 6 سال بعد از اولین فیلم برادران لومیر، یعنی در سال 1901 میلادی، اولین سینماتوگراف وارد ایران شد و ما با چیپس، پفک و انواع خوراکی‌های صداساز وارد سینما می‌شویم!
از آنجایی‌که کماکان در هرجا که امکانش باشد سعی در فالگوش ایستادن یا به عبارتی فضولی در شنیدن حرف‌های رد و بدل شده بین دیگران داریم!
از آنجایی‌که کماکان بعد از ورود بیش از 70 ساله‌ی خودرو به ایران، بستن کمربند تا همین چند سال پیش مایه‌ی تمسخر دیگران بود!
از آنجایی‌که کماکان در تاکسی، سینما و ... با صدای بلند با تلفنی که از بد حادثه قابل حمل بوده و همیشه همراهمان است حرف می‌زنیم!
از آنجایی‌که کماکان شیشه‌ی ماشین گران‌قیمت‌مان را پائین کشیده و مقداری اخ به همراه تف به میزان لازم و در مواقعی به قاعده‌ی یک کف دست روی آسفالت خیابان پرت می‌کنیم!
از آنجایی‌که کماکان برای کول نشان دادن خودمان در صف‌های مختلف، مبادرت به شوخی‌های بی‌مزه با دوست همراهمان می‌ورزیم، به‌طوری‌که به سمع و نظر سایرین نیز برسد!
از آنجایی‌که کماکان خیلی کارهای دیگری می‌کنیم تا همه چیزمان به سایر چیزهای‌مان بیاید ...

«اگر می‌خواهید وقتی در منزل یا محل کارتان حضور ندارید از اتفاقاتی که افتاده مطلع شوید، یا از مکالمات همسرتان باخبر شوید، دستگاه‌های شنود و ضبط مکالمات و دوربین‌های جاسوسی کاملا مخفی را از ما بخواهید.» این جملات مربوط به جیمز باند یا همان "صیفیر صیفیر یدّی" خودمان نیست، بلکه بخشی از یک آگهی تبلیغاتی است که در رسانه‌های مختلف به چشم می‌خورد!
استفاده از دستگاه‌های شنود، نوع مدرنی از فالگوش ایستادن یا همان کنجکاوی غیرمنطقی است که از زمان‌های دور تاکنون برای ما به ارث رسیده است!
پیامد این رفتار، از بین رفتن صداقت و ترویج مقوله‌ی پنهان‌کاری و دروغ‌گویی است و از آن‌جا که می‌گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، معمولن تا زمانی فردی کار اشتباهی انجام ندهد، به دیگران هم برای انجام آن کار شک نمی‌کند! کسانی‌که به این آگهی‌ها برخورد می‌کنند که متاسفانه به‌راحتی نیز تبلیغ می‌شوند، آیا نباید به این بیاندیشند که جامعه به کدام سمت و سو می‌رود که این‌قدر افراد آن به تجسس در امور شخصی یکدیگر حریص هستند و هنرمندان فیلم‌سازش مجبور به ساخت فیلم‌هایی چون سعادت‌آباد و جدایی نادر از سیمین می‌شوند؟!

گفته می‌شود وقتی از "جیمز فرانکو" بازیگر فیلم "127 ساعت" می‌پرسند آیا در "کتاب صورت" عضو هستی یا نه؟ نقل به مضمون چنین می‌گوید: تنها چند دقیقه عضو شدم و بعد پشیمان و بعد هم غیرفعالش کردم. زیرا من با افراد متعددی از طبقات مختلفی از اجتماع، با روابط و فرهنگ‌های متفاوت در ارتباط هستم و از آن‌جایی‌که تلورانس شعور افراد در برخورد با یکدیگر در محیط‌های عمومی بسیار زیاد است، از این ترسیدم که روزی مثلن فلان سناتور برای بازی خوبم در فیلمی، محترمانه کامنتی روانه کند و در زیر آن، فلان دوست صمیمی‌ام (صمیمی در حد شوخی دستی!) هم کامنتی مثلن با این عنوان بنویسد که: عجب فیلمی بازی کردیا پدّسگ! این بود که عطای "کتاب صورت" را به لقایش بخشیده و بیخیالش شدم!

همه‌ی این ربط دادن‌های چیز و شقیقه به هم برای این بود که بگویم کللن ما دوست نداریم قبل از استفاده از ابزاری، فرهنگ درست استفاده کردن از آن‌را بیاموزیم و به‌کار بندیم. تا کنون چندبار شده در همین "کتاب صورت" به آلبوم عکس‌های میهمانی فلان شخص ساعت‌ها خیره شده باشیم، بدون آن‌که حتی او را بشناسیم؟! یا افراد مختلف را به اصطلاح "اد" کرده تا سر از کارشان دربیاوریم؟! بیائیم کمی از سر کردن در هر سوراخی به بهانه‌ی یافتن ذره‌ای کثافت بپرهیزیم، چون اولین جایی که کثیف و بد بو می‌شود، صورت خودمان است!

پ.ن:
1/ عاقل به‌کنار جوی تا پل می‌جست ... دیوانه‌ای پا برهنه از آب گذشت!
2/ لحظه‌هایی هست که دلم برایت تنگ می‌شود، من اسم آن لحظه‌ها را "همیشه" گذاشتم!
3/ از پشت ابر خون کن، ای ماه من نظاره ... آورده‌ام به گردت، یک آسمان ستاره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر فیروزه مظفری

نشسته بودم که پیامکی از جانب دلدار رسید که:

تو دلــــــــــداری چـــــــو من دیونه داری ... تو مجنونی چـــو مـن بی‌خونه داری
شب یـــــــلدا مرا دعوت کن ای دوست ... تو یخــــــچالت اگــــــر هندونه داری

من هم فی‌الفور دست به پیامک شده و نوشتم:

تو گر خـــــواهی مـــــرا با هـــــــندوانه ... همـــــین بهتر کـه برگردی به خانه!
مگر آجــــــــیل اشکالــــش چـه باشد؟ ... که تو گــــــیر داده‌ای بر هـــــندوانه

بـــــــگفتا هــــــــــــندوانه رسـم باشد ... وگــــرنه روی تـــــــو چون بزم باشد!
اگر خـــــواهی ببینی روی مــــــــاهم ... چه اشـــــکالش که با هندانه باشد؟

بگفتم هنــــدوانه بــــــــس گران است ... و یا آجـــــــیل و دانـه نرخ جان است
تو که دانی که وضـــع من خراب است ... بیا خشکه به دیدارم که حال است!

بــــــگفتا نیک دانـــــــی در زمــــــــــانه ... و یا در کـــــوی و حـــــــمام زنـــــانه
دگر خشکه شده مـــنسوخ ای دوست ... بیایم گر کــــــــه داری هـــــــندوانه!

بحث که به اینجا کشید به‌ناچار بگفتم!:

تو که گـــــــویی به من دیــــونه باشی ... و از بــــهرم چـو صد بی‌خونه باشی
بیا و از کـــــرم رو ســـــــوی خـــــــــانه ... به تو مــــن می دهم صد هــندوانه!

بــــــگفتا من گلی ناچـــــــــیز بـــــودم ... ولیـــــکن مدتی با گـــل نشــــــستم
کـــــمال همنشین در مـــن اثــــــر کرد ... وگــــرنه من همان خـاکم که هستم

همین‌جور هی من بگفتم و اون بگفت و هیچی به هیچی!

پ.ن:
1/ شب یلدا در برابر شب‌های فراق تو، لحظه‌ای بیش نیست. به حضرت عباس!
2/ خدا کند که بیایی و صبح سر بزند ... که بی‌ستاره‌ترین شب، شب جدایی توست!
3/ پارسال همین روزها بود که خدا تو را برای تولدم به من کادو داد!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر پاول کنستانتین از رومانی

دنبال شخصی می‌گشتم که بتواند با 10 میلیون وجه نقدِ یک خانواده‌ی بی سرپرست کم بضاعت کار کرده و ماهیانه بخشی از سود حاصله را به آن‌ها بدهد تا بتوانند اجاره‌ی خانه‌شان را پرداخت کنند و از طرفی آن شخص با تاسی بر مثال ِ (اگه هوس ِ ...) هوس ِ پیچاندن وجه مورد اشاره را نیز نداشته باشد! داشتم از دوستی پرس و جو می‌کردم که گفت: "من آدمای زیادی رو می‌شناسم که با پول دیگران کار می‌کنن و سودش رو به صاحبش می‌دن و جوری هم می‌دن که ربا مبا نباشه، اما تضمینی نیست که از پیروان (اگه هوس ِ ...) نباشن. دیگه تو این دوره زمونه به حرفه هیشکی نمی‌شه اطمینان کرد. همین چند روز پیش، روز تاسوعا تو محل ِ ما پسره یه حاجی بازاری بهش ساندیس تعارف می‌کنه، باباهه نمی‌خوره، می‌گه بذارین تو یخچال بعدن می‌خورم. یه پسره جوون داشته از دم خونه‌ی اینا رد می‌شده، به حاجیه می‌گه تو دست و بالتون آب ماب هست؟ حاجی هم که طلبه‌ی پسره شده بوده، می‌گه براش آب‌میوه بیارین! یکی می‌ره از تو یخچال ساندیس رو میاره می‌ده به پسره، اونم قلپه اول رو که از تو نی می‌کشه بالا، هم‌زمان باهاش ریق رحمت رو هم سر می‌کشه و زرتش قمسور می‌شه! بعدن کاشف به عمل میاد که پسره حاجی بازاریه که دم خونشون نشسته و به باباش ساندیس تعارف کرده بوده، تو ساندیس اسید تزریق کرده که باباهه که حاجی بازاری بوده بمیره و دیگه دم خونه نشینه تا اون بتونه خودش حاجی بازاری بشه و خودش دم خونه بشینه! حالا پسره رو گرفتن بردن آگاهی برای انجام تحقیقات فنی-پلیسی!"

این‌ها را که شنیدم بعد از این‌که موهای تنم از حالت سیخ به شکل سابق بازگشت و گشادی ِ چشمانم هم تنگ شد، همین‌طور بی‌دلیل به یاد فیلم The Adjustment Bureau یا همان "دایره‌ی تنظیم"، البته با استناد به مترجم گوگل که همچین قابل استناد هم نیست افتادم! در این فیلم که قضا و قدر و جبر و اختیار را به‌شکل ملموسی به تصویر می‌کشد، داستان سناتوری را روایت می‌کند که با یک نگاه، 1 دل نه، 100 دل هم نه، بلکم خیلی بیشتر و حتی آنورتر، عاشق ضعیفه‌ای شده و بدون تحقیق از همسایگان و بقال محل، می‌خواهد باقی عمر خود را درکنار او بگذراند. اما عناصر اربعه با لطایف‌الحیلی به او می‌فهمانند که نقشه‌ی راه ِ تو تا پایان زندگی از ابتدا کشیده شده است و اگر از این مسیر منحرف شوی، اختلال در کل ِ سیستم بوجود خواهد آمد. از آن‌ها انکار و از این سناتور جوان اصرار! تا آن‌جا که با سعی و تلاش، بر مشکلات پیش ِ روی فائق آمده و با ریسکی که آن ضعیفه از خود بروز می‌دهد به منظور نظر می‌رسد! از معدود فیلم‌هایی است که از زمانی که بدستم رسیده -چیزی حدود 2 ماه- تا کنون بیش از 10 بار آن‌را دیده‌ام. درجایی از فیلم به این نکته اشاره دارد که انسان‌ها نهایتن در انتخاب نوع خمیر دندانی که استفاده می‌کنند مختارند و چیزهای دیگری که خود و شما را به دیدن چند باره‌ی آن سفارش می‌کنم!
لازم به ذکر است این فیلم صحنه‌ی چندانی ندارد و بیشتر به معنا توجه نموده است. این‌را گفتم که وقتتان را بیهوده نگرفته باشم و بی‌جهت دنبال چیز خاصی در فیلم نگردید. پوستر فیلم هم بیشتر نقش گول‌زنک را دارد. ما به عشق پوستر، فیلم را دیدیم ولی از این عشق زمینی به معنا و عشق آسمانی رسیدیم. اگر هم خوشتان نیامد، مطمئنن اشکال از شماست. گفته باشم!

پ.ن:
1/ زندگی بافتن یک قالی‌ست، نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی، نقشه را اوست که تعیین کرده، تو در این بین فقط می‌بافی، نقشه را خوب ببین، نکند آخر کار، قالی زندگی‌ات را نخرند!
2/ اصلن برای حزن تو اشک آفریده شد!
3/ همین روزهای سرد پائیزی با تو بهار می شود اگر ...
4/ خورشید روی قله‌ی نیزه سوار شد ... کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر کلودسر از فرانسه

در هر بحث و مشاجره‌ای، هر گفتمان و مصالحه‌ای، هر کشمکش و دعوایی و حتی در خوشی‌ها و خجسته‌احوالی‌ها، همیشه سعی داریم «توپ» را از تور حائل ِ میان‌مان به زمین حریف بیاندازیم تا برنده و پیروز، زمین بازی را ترک کنیم. اگر خیلی جوانمرد باشیم این توپ را با آبشاری سرشار از منطق و استدلال حواله می‌کنیم وگرنه با اِسپکی خالی از شعور! مهم، توپ است و زمین حریف که باید به هر نحوی شده درآن خوابانده شود، حتی به‌قیمت استفاده از فنونی چون اِشکل گربه!

از آن‌جایی‌که وقتی بازار چیزی گرم می‌شود، من آخرین نفری هستم که بدان می‌پیوندم، بعد از قهرمانی تیم ملی والیبال ایران در آسیا به جرگه‌ی طرفداران این تیم پیوستم. لااقل از طرفداری رشته‌های دیگری چون فوتبال، کشتی و وزنه‌برداری که در آن‌ها بازار انگشت اشاره و گوش شکسته و چربی اضافه داغ است با کلاس‌تر بود!
مخصوصن این‌که بچه‌های والیبالیست همگی از داشتن زنجیرهایی با عیارهای مختلف در گردن‌شان به‌شدت مسرور می‌نمایند و کلفتی هرچه بیشتر آن‌را در چشم مخاطب به‌شکلی کاملن محترمانه فرو می‌کنند. این بود که تصمیم گرفتم بازی‌های این تیم  را به‌شکلی جدی دنبال کنم. بعد از باخت به کوبا کمی سرخورده شدم و از آن‌جایی که سرخوردگی تاثیرات مخربی در من به‌جا می‌گذارد، از دیدن ادامه بازی‌ها صرف نظر کردم. هرچه ندیدم، آن‌ها بیشتر بردند، تا کار رسید به شیطان بزرگ!، دیدن داشت. اما هرچه نشستم از پیام تبریک بعد از بازی خبری نشد! آن‌جا بود که متوجه‌ی باخت دوم تیم ملی شدم. و بعد هم یک برد و باخت دیگر از آرژانتین و به چین. همین چینی که اولین امتیازش را در طول مسابقات از ما گرفت. به‌نظرم با توجه به  تسلط کامل اعضای تیم به زبان کشورهای غیر و عدم حضور مترجم، ظاهرن این عزیزان تنها با منفی شدن افعال توسط یک عدد Not ناقابل که ضمیمه‌اش می‌‌شود مشکل دارند. در این مدت هرچه ولاسکو به آن‌ها می‌گوید اگر لهستان، مصر، آرژانتین و ... را نبردید هم نبردید، کسی از شما توقعاتی این‌چنینی ندارد، متوجه نمی‌شوند و می‌برند و برعکس آن‌هم در مقابل چین و شیطان بزرگ اتفاق می‌افتد! علاوه بر این به‌نظر می‌رسد تنگی زنجیرهای آویخته بر گردنشان هم فشار مضاعفی به آن‌ها وارد می‌کند که باعث افت بدنی آن‌ها شده است. مطمئنن در بازی‌های بعدی نتیجه‌ی این نتیجه‌گیری را خواهید دید!

اگر در بازی زندگی حریف مقابل را روزگار فرض کنیم، اولین قدم زدن سرویسی خوب و در ادامه، دفاعی جانانه و در انتها خواباندن توپ در زمین حریف است. حتی با استفاده از فنونی چون اِشکل گربه! اگر زمین حریف را کوچک و توپ خود را بزرگ تر از آن بدانیم و باور داشته باشیم که این توپ به‌راحتی در آن نمی‌خوابد، مطمئنن در چشم برهم زدنی با خوابیدنش در زمین خودمان مواجه خواهیم شد. البته  نباید از شنیدن سخنان ولاسکو و افعال مثبت و منفی او هم غافل بود!

پ.ن:
1/ تمام آسمان را غم گرفته!
2/ خاطرم نیست که از کِی به تو عاشق شده‌ام!
3/ سنگ بر آینه‌ات خورده و تکثیر شده ... مثل غم‌های دلم چند برابر شده‌ای!
4/ وقتی نام تو به میان می‌آید همه‌ی سرها به سمت تو برمی‌گردند و گوش‌ها تشنه‌ی لهجه‌ی تو می‌شوند، بیا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر مِلو از برزیل

چند روزی می‌شد كه خيلی دمق بود. نه‌تنها بعد از بی‌مزه بازی‌های من نمی‌خنديد، حتی سگرمه‌هايش را بيشتر درهم فرو می‌برد! انگار که آلزایمر گرفته باشد، همه چیز را فراموش می‌کرد. 2-3 روز اول با برخورد قهری من مواجه شد، اما آن‌هم فایده‌ای نداشت.
فضولی که یکی از اجزاء جدایی ناپذیر من است به‌شدت تحریک شده بود. این‌بود که با لطايف‌الحيلی دليل ناراحتی‌اش را از زير زبانش كشيدم و آن چيزی نبود جز كور بودن اجاقش! وقتی می‌خواست بگوید که بچه‌اش نمی‌شود، چشمانش که از جریحه‌دار شدن مردانگی‌اش ناشی می‌شد، پر از اشک بود. هرچه باشد اهل خطه‌ای از ایران بود که چون خطه‌های دیگرش، البته با دوزی بالاتر، مردی که نتواند بچه‌ساز باشد را برنمی‌تابیدند. هرچه با خنده‌ای واقعی که از اعتقاد عمیقم به مزخرف بودن بچه نشات می‌گیرد، دلایل تحفه نبودنش را توضیح می‌دادم، با این جمله که: "آقا واسه ما زشته!" بحث را خاتمه می‌داد. سرانجام به او گفتم در این روزگار جز مرگ، همه چیز درمان دارد. او هم این پند را نقدن خرید و رفت دنبال دوا و درمان. روزی 25 هزار تومان پول آمپول می‌دهد، 15 هزار تومان پول آزمایش بعد از تزریق آمپول که خود، آزمایش را این‌طور توصیف می‌کند: "آقا هر بار که می‌رم آزمایش شرفم می‌ره!"، 5 هزار تومان برای ویزیت دکتر و ... همه‌ی این‌ها برای رساندن یکی از میلیون‌ها اسپرم به محل مقرر و شکل‌گیری نطفه!

دوست یکی از همکاران با همین روش‌های مصنوعی اقدام به بچه‌دار شدن نمود که حاصل آن 4بچه‌ی نارس شد که بعد از صرف هزینه‌های بسیار سنگین، یکی از 4 نوزاد به دیار باقی شتافت و 3تای باقیمانده هزینه‌ای بالغ بر 100میلیون تومان روی دست پدر و مادر مذکور گذاشتند تا سروشکلی بگیرند. تا جایی‌که بعد از پرداخت 70 میلیون، 2نوزاد را مرخص و یکی را به امانت نگه داشتند تا پس از واریز الباقی پولی که دیگر این زوج در بساط نداشتند، او را نیز ترخیص کنند. چند روز پیش همکارم به من گفت: "شما نمی‌تونی برای این خونواده کاری کنی؟!" من هم یکی از ژست‌هایی که معمولن بعد از قرار گرفتن در این موقعیت‌ها به‌خود می‌گیرم را گرفته و گفتم: "حالا ببینم!" و بعد فکری به ذهنم رسید و با خود گفتم شاید بتوان از طریق رسانه‌ای کردن موضوع به این خانواده کمکی کرد. این بود که موضوع را با دوستان خبرنگار روزنامه‌ی ایران درمیان گذاشتم و آن‌ها هم با استقبال از این موضوع و انتشار گزارشی از وضع خانواده‌ی مورد اشاره کاری کردند کارستان. از وزیر و وکیل تماس گرفتند تا همان همسایه‌ی ما که وانت دارد! خلاصه با تلاش دوستان همه‌چیز ختم به‌خیر شد و نه تنها کودک به امانت گرفته شده رها شد، بلکه بخش زیادی از پول پرداختی را هم به همراه چند نوزاد اضافه برای محکم کاری به خانواده‌ی مورد اشاره پس دادند! فارغ از این‌که تازه رها سازی گروگان اول ماجراست و ادامه‌ی آن که شامل: رشد و نمو و تحصیل و تربیت و ... می‌باشد حکایت‌ها دارد!

قصد نسخه پیچی برای کسی ندارم، اما گرفتن هرچیزی، آن‌هم به ضرب و زور از خداوند مطمئنن نتیجه‌ی خوبی ندارد. هم خودم بارها تجربه‌اش کرده‌ام و هم شاید شما! ماجرای دوست نداشتن بچه هم بیشتر به این برمی‌گردد که احتمالن بنده به آدمیزاد نرفته‌ام. شما که مطمئنن رفته‌اید!

پ.ن:
1/ باران می‌بارد به حرمت کداممان، نمی‌دانم! همین‌قدر می‌دانم باران صدای پای اجابت است!
2/ پاک‌ترین هوا لحظه‌ای است که دلمان هوای هم را می‌کند!
3/ هربار که تو را یاد می‌کنم، گم می‌شود تکه‌ای از من در من، همین روزهاست که تمام شوم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

علاوه بر بازی‌های رايج دوران كودكی ما كه شامل: تشتك بازی، تيله بازی، كارت بازی و بازی‌های با كلاسی چون منچ و شطرنج بود، كم‌كم سر و كلله‌ی بازی‌های كامپيوتری هم به كشورمان باز شد كه اولين و مشهورترين آن در بين هواداران، آتاری بود!
آتاری جعبه‌ای بود با 4 كليد مكانيكی كه هر كدام وظيفه‌ی مشخصی داشتند. يكی مسئول خاموش و روشن كردن بود. كناری، بازی‌ها را عوض می‌كرد. آنوری تعداد نفرات بازی كننده را از 1 به 2 ارتقاء می‌داد و آخری نيز وظيفه‌ی خطير "از دوباره" يا همان "گِيم ريسِت" را به دوش می‌كشيد!
آن زمان‌ها كه خبری از خيرات و بركات اين روزها نبود و مكانی كه به غلط "گيم نت" خوانده می‌شود وجود خارجی نداشت، سبزی‌فروش ِ كم‌فروش ِ محل هم اگر به اندازه‌ی يك جو، بلكم كمتر، عقل و شمّ اقتصادی را به‌شكل توامان داشت، با جابه‌جايی تـُرب‌ها و شنبليله‌ها، كمی جا باز می‌كرد و با گذاشتن يك ميز حامل ِ تلويزيون، يك دستگاه آتاری و يك صندلی ِ حامل ِ يك فروند بچه، برای خود اسم و رسم و كاسبی ِ كاذبي راه می‌انداخت. اين شغل، 2سر سود بود. زيرا هم عمو سبزی‌فروش ِ سبزی كم فروش به نان و نوايی می‌رسيد، هم خيل ِ عظيمی از بچه‌های تنبل محل، از شرّ خريد سبزی در امان می‌ماندند، مگر آن‌كه والدين، پیه هزينه‌ی اضافي بابت بازی آتاری را هم به‌تن می‌ماليدند!
آتاری بازی‌های مختلفی با گرافيكی 2بُعدی داشت كه معروف‌ترين آن‌ها علاوه بر بازی ِ هواپيما كه سری در سرها سوا داشت، شامل: دزد و پليس، زير دريايی، ماشين، موتور و ... بود! برای انجام اين بازی‌ها كافی بود بعد از ارائه‌ی 5 تومان به عموی ِ نامبرده، بر روی صندلی نشسته و دسته‌ای كه دارای 2 نوع ِ خلبانی و گوشت‌كوبی بود را در دست گرفته و شروع كنيم! بازی ِ هواپيما كه دل و دين همه‌ی بچه‌های هم‌سن و سال من را برده بود، هواپيمای جنگنده‌ای را شامل می‌شد كه در مسيرش موانع مختلفی چون، هليكوپتر، تانك، در و ديوار و ... بود كه هر از گاهی هواپيمايی نيز به‌صورت رندم عرض صفحه را طی مي كرد و ما بايد با فشردن كليد قرمز به آن‌ها شليك می‌كرديم و مسير را برای عبور خود باز ‌نموده و در صورت لزوم بنزين هم می‌زديم  و با حركت دسته، به چپ و راست می‌رفتيم و با جلو و عقب كردن آن، سرعت‌مان كم و زياد می‌شد.
من كه همه‌ی موانع را به ياد توپ و تانك های صدام می‌زدم، سايرين را نمی دانم! هيچ‌وقت يادم نمی‌رود كه روزی به‌خاطر كم‌داشتن 5زار (5 ريال)، عمو سبزی‌فروش ِ نامردِ كم‌فروش نگذاشت بازی كنم!

مدتی است كه پس از پرس و جوهای فراوان و برای ارضاء حس نوستالژيك توانستيم از طريق سيا ماكسيما يك دستگاه آتاری ابتياع كرده و به ياد دوران طفوليت ساعت‌ها بدون داشتن دغدغه‌ای از باخت يا كمبود وقت يا نداشتن 5 تومان پول يا شكستن ِ دسته‌ی آتاری و يا حضور عمو سبزی فروش ِ كم فروش ساعت‌ها بازی كنيم!
بعد از چند روز بازی و عادی شدن ِ آن، به اين فكر كردم كه می‌شود اين بازی و ساير بازی‌هایی از اين دست را به زندگی تشبيه كرد. تانك‌‌ها و هليكوپترها مثل مشكلاتی هستند كه همه‌روزه به انحاء مختلف با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌كنيم. برخی از آن‌ها را با شليكی كه به راه‌كاری می‌ماند از ميان برمی‌داريم. از كنار تعدادی از مشكلات با چپ و راست كردن دسته به سادگی می‌گذريم و هنگامی كه كم می‌آوريم با ورود به پمپ بنزين دوباره تازه می‌شويم. هواپيماهايی هم كه به‌صورت رندم چون اجل معلق و مشكلات پيش‌بينی نشده وارد صحنه می‌شوند را می‌توان با كمی خلاقيت و سرعت عمل از ميان برداشت. اما هرچه بالاتر می‌روی تعداد مشكلات و موانع بيشتر و بيشتر می‌شود و شما نياز به تفكر، تعقل و سرعت عمل بيشتری داريد و اِلا مجبور به "از دوباره" كردن می‌شويد. چيزی‌كه امكان ِ آن در دنيای واقعی چيزی نزديك به محال است. و اين است راز بالا رفتن ...  

پ.ن:
1/ آفرينش "تو" ما را به تشكر وامیدارد!
2/ ز راه میكده ياران عنان بگردانيد ... چراكه حافظ از اين راه رفت و مفلس شد!
3/ تو می‌بينی و می‌پوشی، همسايه نمی‌بيند و می‌فروشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمود آزادنیا

سال دوم دبیرستان معلمی داشتیم که معارف اسلامی یا همان دینی ِ خودمان را درس می‌داد. خیلی خوش‌رو و خوش‌اخلاق بود. عطر فوتوریتی می‌زد و همیشه ما را سفارش می‌کرد که شب‌های جمعه برای مردگان بی‌وارث و بد وارث فاتحه بخوانیم! آن‌قدر مهربان و دل‌رحم بود که اگر کلاس را هم بر سرش ویران می‌کردی، در زمانی‌که سیلی و لگد یا همان چک و لقت! مد بود، نهایتن ما را از کلاس اخراج می‌کرد و در کمتر از 5 دقیقه اگر عذر می‌خواستی، دوباره سرجایت با همان شیطنت‌ها نشسته بودی! همه می‌دانستند که اگر هر کاری بکنند، واقعن هر کاری، باز هم عقوبتی بیش از اخراج از کلاس و بازگشت 5 دقیقه‌ای در انتظارشان نخواهد بود!

می‌گویند وقتی موسی با قوم بنی‌اسرائیل از رود نیل گذشتند و فرعون و یارانش به‌کام آب کشیده شدند، لحظه‌ی آخر فرعون دست دراز کرده و از موسی کمک می‌خواهد، ولی موسی توجهی نمی‌کند و غرق شدن فرعون را به تماشا می‌نشیند! همان لحظه ندایی از آسمان می‌آید که اگر فرعون به‌جای تو از "من" کمک می‌خواست، حتمن نجاتش می‌دادم. فرعونی که خود را خدا می‌خواند!

خدا آنقدر هر جا رسیده از بخشندگی و عطوفت و مهربانی‌اش گفته که همه را "رجایی" کرده و بازار "خائفین" را کساد نموده است. هی گفته: آخه د لامصب تو برگرد، هر کاری هم کردی بازم برگرد! و واقعن، همین‌طور هم می‌باشد. اما نباید از این نکته غافل بود که خدا فقط از حقوق خودش می‌تواند صرف‌نظر کند نه از حقوق دیگران! یعنی شاید بتوانیم در زمان سرپیچی از فرمان الهی بشکن و بالا انداز راه انداخته و به کارمان ادامه دهیم، اما نسبت به حقوق دیگران گیریم برادر، گـــــیر!

پ.ن:
1/ ای مِیمنه‌ی عالم، در مِیسره‌ی چشمت!
2/ فاتح کسی است که غرورش را از کمر می‌شکنند و او دلی را نه!
3/ تنها گناه ما طمع بخشش تو بود ... ما را کرامت تو گنه‌کار کرده است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر خودم!

وقتی از اکثر قاتلین، جانی‌این، ضاربین و سایر "ین"‌دارها می‌پرسند که چرا قتل، جان و ضرب کردی، متفق‌القول می گویند: "نمی‌دونیم کی "این" (اشاره به آلت قتل، جان و ضرب) رو تو دستمون گذاشت!"

محتویات انسان‌ها که شامل دو گونه‌ی کلّی ِ مادی و معنوی می‌باشد که در ذیل ِ این محتویات می‌توان، مثبت و منفی را هم بدان افزود ، در برخوردهای روزانه و شبانه، پاره‌وقت، تمام‌وقت و حتی علمی-کاربردی و پیام‌نور هم تاثیر به‌سزایی دارد و شاهد آن‌هم عرایض این‌جانب در پاراگراف قبل است!
محتویات مادی همان اقلامی است که همه‌روزه یا گاهی از مواقع، بنابه فراخور حال همراهمان است. از البسه‌ای که می‌پوشیم گرفته تا چیزهایی‌که درون جیب، کیف، ماشین و ... یافت می‌شود.
محتویات معنوی هم احساساتی است که همه‌روزه یا گاهی از مواقع، بازهم به فراخور حال همراهمان است. از احساس عشق گرفته تا نفرت، انتقام، خشم، تحقیر، مهربانی و ... که درون روح و جانمان یافت می‌شود.
حضور هرکدام از این محتویات به‌تنهایی خطرساز یا خطرآفرین نیست. چون اگر شخصی محتویات منفی ِ مادی را داشته اما فاقد محتویات منفی ِ معنوی باشد، چون کبریت بی‌خطر و خاموشی می‌ماند که اگر درون یک گالن بنزین هم بیافتد، کاری جز غرق شدن درون آن از دستش ساخته نیست. اما وای به‌روزی‌که هر دوی این محتویات، هم‌گام و هم‌قدم با یک‌دیگر ممزوج شوند. این می‌شود که باز هم مجبور به شنیدن جمله‌ی معروف "نمی‌دونیم کی "این" (اشاره به آلت قتل، جان و ضرب) رو تو دستمون گذاشت!" می‌شویم.
از آن‌جایی‌که تمام ابزارهای همراه ما می‌تواند در مواقع ضروری و غیرضروری حکم "این" را بازی کند، ضمن توصیه‌ی خود و شما به تقوای الهی، پیشنهاد می‌کنم تا جایی‌که ممکن است از قرار دادن محتویات مادی، چه منفی و چه مثبت در معرض خود جدّن خودداری نمائید! چه‌بسا ممکن است همان سوئیچی که باید نقش روشن‌کردن ماشین‌تان را ایفا کند، بلای جان دیگری شده و در چشم یا جای دیگرش فرو رود. حال، قفل عصایی که جای خود دارد!

اما در حقیقت وجود یا عدم  وجود محتویات مادی، نقش به‌سزایی در کشیدن کار به جاهای باریک‌تر از مو ندارد، لاکن محتویات روحی ِ ماست که می‌تواند از هر کبریت بی‌خطر و خاموشی، چیزی در حدّ آر.پی.جی 7، 8 یا حتی بیشتر بسازد! اگر در کشمکش‌های زندگی که ممکن است در هر جایی از جغرافیای ِ زندگی ما به‌وقوع بپیوندد، جواب هر رفتار نابهنجاری را با یک "تو خوبی" بدهیم، در ادامه مجبور به کشیدن بار ندامت نیستیم. کاری که معمولن از من ساخته نیست. شما را نمی دانم!

پ.ن:
1/ بی‌عشق زیستن را، جز نیستی چه‌نام است ... یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است!
2/ هرکه با خاکِ تو تطهیر شود ... نکند دیده به آب آلوده!
3/ آرزو داشتم همیشه جهالت همراه با درد بود!
4/ کیو زدی که ما نزدیم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

در روزگاری‌كه گرمای هوا با خيلی چيزهای ديگر به‌صورت هم‌زمان و خودجوش بيداد می‌كند!
در روزگاری‌كه تن و بدن مردم در خيابان‌ها می‌لرزد كه نكند 1 تار موی‌شان بيرون بوده يا رنگ لاك‌شان خوشايند نباشد!
در روزگاری‌كه رئيس جمهور هر وقت حال كرد، دست به دوركاری می‌زند!
در روزگاری‌كه تيم ملی اميد ايران به تيم ملی اميد كشور بحران‌زده‌ی عراق 2 بر 0 می‌بازد!
در روزگاری‌كه هركسی كارش درست‌تر باشد، هر تيمی را كه بخواهد می‌تواند به آبادی‌اش ببرد!
در روزگاری‌كه پدر سابق ورزش كه مادر ورزش را به عزا نشانده بود، در هيئت رئيس سازمان اوپك، حتی روخوانی‌اش در حد اُپن دِ ويندوز است!
در روزگاری‌كه جمع كردن رای به هر قيمتی مباح می‌شود!
در روزگاری‌كه زمان ظهور امام زمانی كه طبق روايات قرار است جمعه باشد، شنبه اعلام می‌شود!
در روزگاری‌كه جن‌گيرها و رمال‌ها حرف اول و آخر را می‌زنند!
در روزگاری‌كه عطر رايحه‌ی خوش ِ خدمت كم مانده به بهترين برند عطر فرانسوی تبديل شود!
در روزگاری‌كه فلان متهم، معاون مالی ِ فلان اداره می‌شود!
در روزگاری‌كه ملاك خوبی‌ها با بدی‌ها عوض می‌شود!
در روزگاری‌كه همه‌ی متخصصين دنبال راهی برای جدايی ِ لاله و لادن هستند!
در روزگاری‌كه نماينده‌ی مجلس خبر حمله به استخر زنانه توسط اراذل و اوباش را اعلام می‌كند و مسئولين انتظامی انكار!
در روزگاری‌كه همه‌چيز آرام است و ما همگی خوشحاليم!
در قالب گروه‌های 10 تا 50 نفری به زن و دختر مردم تجاوز می‌شود و هيچی به هيچی!

پ.ن:
1/ آسمان تكيه به دستان تو دارد، عباس!
2/ حق بده چشم شود مات، تماشا داری ... آن‌چه خوبان همه دارند، تو يك‌جا دار‌ی!
3/ قصد كردم كه قضا گردانم ... هر نمازی كه نخواندم سوی‌اش!
4/ خيال روی تو را با بهشت عوض نكنم ... مرو به‌خواب كسی اين منم كه مشتری‌ام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر موسی گومز از تركيه

از آخرين باری‌كه برای امتحان درس خواندم، 9 سال می‌گذرد. پس از ناكارآمدی شيوه‌ی درس خواندن دوران دبستان و راهنمايی (شبِ امتحانی)، در دوران دبيرستان كه من را از بالا نشينی دوران راهنمايی به‌عنوان شاگرد ممتاز، به قهقرای تجديد و تك‌ماده‌گرايی دوران دبيرستان كشاند و به‌همين منوال سپری شدن دوران دانشگاه، خواستم تصميمات تازه‌ای در مورد نحوه‌ی درس خواندن اتخاذ كنم كه ديگر كار از كار گذشته بود و خود را درحالی يافتم كه مدرك ليسانس ما، يا كارشناسی شما، قاب شده بالای سرم بود!

پس از اين‌همه سال، روزی كه مشغول غصه خوری بر گذر چون برق و باد عمر بودم، شاهدی از غيب آمد كه چه نشسته‌ای كه بساط علم و عمل فراهم گشته است و ابلاغيه‌ای بدين شرح قرائت كرد! حسب‌الامر مقامات بالا، شما كه مشغول كار فرهنگی-هنری هستيد! بايد در كنار عده‌ای ديگر برای شناخت هرچه بهتر و بيشتر جامعه‌ی خود، در دوره‌ای 6 ماهه شركت كنيد و كتابی به قاعده‌ی صفحه‌ی مانيتور لپ‌تاپ 15 اينچ "دل" و كلفتی ِ شارژر باطری همان لپ‌تاپ خوانده و امتحان دهيد! هرچه گفتم كه من جامعه را از مادرش هم بهتر می‌شناسم، گوش مقامات بالا بدهكار نبود كه نبود! اين بود كه لعنتی بر خود و آرزوهای بربادرفته‌ی دوران شباب نثار كردم و مشغول برنامه‌ريزی شدم. اولين كار ثبت‌نام در كتاب‌خانه‌ای معتبر و باكلاس بود تا برای جلوگيری از تل‌انبار شدن دروس آموخته، به مرور و نموره (2 بار) بخوانم‌شان، و كجا بهتر از كتاب‌خانه‌ی ملی! اين بود كه بايد پس از طی كردن مراحل ثبت نام اينترنتی با مراجعه‌ی حضوری، ثبت‌نام نهايی می‌نمودم. اما يك جای كار ايراد داشت و آن اين بود كه اين كتاب‌خانه‌ی عريض و طويل، دارای دو بخش عمومی و تخصصی بود. می‌گوئيد اين كه اشكال نيست؟ عرض می‌كنم! بخش عمومی، ويژه‌ی فارغ‌التحصيلان مقطع كارشناسی و بخش تخصصی آن، ويژه‌ی دانشجويان و فارغ‌التحصيلان مقطع كارشناسی‌ارشد به اون بالا بالاها بود! و من با مدرك موجود، سرنوشت محتومی به بخش عمومی داشتم. مانده بودم جواب در و همسايه را چه بدهم؟ اصلن تحمل نگاه سنگين دوستانی كه عضو بخش تخصصی بودند و بايد از 2 ورودی جداگانه از هم جدا می‌شديم را نداشتم! اين بود كه چمدانی از افتخارات گذشته‌ام را به‌عنوان رزومه، هنگام ثبت نام نهايی با خود بردم. حتی محض احتياط تقديرنامه‌ای كه كلاس اول دبستان به‌خاطر نترسيدن از مدرسه از دست با بركت مدير دريافت كرده بودم را هم با خود بردم. ضعيفه‌ای كه زحمت تائيد مدارك را می‌كشيد، وقتی با كوهی از افتخارات بنده مواجه شد، قبل از اين‌كه كار به خوردن مُخش كشيده شود، آبرويم را خريد و برگه را امضا كرد. لازم به‌ذكر است كه در اين‌جا از مفيد فايده بودن سماجت نبايد چشم‌پوشی كرد. كارت تخصصی را كه دريافت كردم، كانّه به يكی از افتخارات زندگی‌ام رسيده باشم، خجسته احوال راهي منزل شدم و تا يك ماه رنگ كتاب‌خانه را هم به خود نديدم، تا اين‌كه ديروز به آن‌جا سری زدم. بعد از ورود به بخش تخصصی با ديدن مقرراتی كه روی هر ميز و زير چراغ مطالعه نصب شده بود، عطای آن‌جا را به لقايش بخشيدم و قبل از خواندن حتی يك كلمه بيرون زدم!

عدم رعايت موارد ذيل در قرائت‌خانه موجب لغو كارت عضويت خواهد شد:
- همراه داشتن ماژيك ماركر، تلفن همراه، موس، كيف، دفتر، جزوه، كتاب، خودكار رنگی، خودكار سياه و سفيد، انواع خوراكی حتی بادام زمينی فلفلی، كلاسور، كرم مرطوب كننده، سنجاق قفلی و ...!
- عدم معاشرت با زيدی‌جات حتی در حد صرف چای!
- استعمال هر نوع دخانيات، حتي سيگار!

پ.ن:
1/ اين همه رنج كشيديم و نمی‌دانستيم ... كه بلاهای وصال تو كم از هجران نيست!
2/ غم كشيدن كار هر نقاش نيست!
3/ به سپيدی ِ دلت، به سياهی ِ شب خرده مگير!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |