تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


اثر مانا نیستانی!

دوستی دارم که حساسیت خاصی روی ساعت دارد و معتقد است هر ساعتی را باید در جای خاصی به‌دست نمود یا کرد. این‌که می‌گوید هر ساعتی فکر نکنید یک-دوجین ساعت داردها! نه. تمام داریی‌اش یک حلقه یا یک عدد سوآچ و یک حلقه یا یک عدد دیگر، تیسوت است! در پرانتز بگویم این‌که برای شمارش ساعت مچی از "یک" یا "حلقه" استفاده می‌کنم به این دلیل است که نمی‌دانم واحدی دارد یا نه. به قول دوستی اصولن چون هر کسی بیش از یک ساعت بر مچش نمی‌بندد احتمالن نباید واحدی داشته باشد! غافل از این‌که اصولن کسی هم‌زمان بیشتر از یک سیگار هم نمی‌کشد یا هم‌زمان سوار بیشتر از یک شتر هم نمی‌شود، ولی واحد اولی "نخ" و دومی "نفر" است! پرانتز را بسته و می‌گذرم! ... دوستم را می‌گفتم. او می‌گوید در میهمانی‌های دورهمی الزامی به بستن تیسوت نیست و سوآچ اکتفا می‌کند، ولی در میهمانی‌های رسمی‌تر تیسوت ولاغیر. احتمالن شناختی از رومانسون و سایرین ندارد که این حرف‌ها را می‌زند. این مسئله آن‌قدر در جمع ما همه‌گیر شده که شنیده‌ام چند باری از او در مورد ساعت مناسب هنگام استفاده از مستراح هم پرسیده‌اند!

اولین باری که ساعت سواچ خریدم می‌خواستم از ضد آب بودنش مطمئن شوم. این بود که مثل آدم‌هایی که بعد از گرفتن پول از عابر بانک اقدام به شمردن پول می‌کنند، ساعتم را یک شب تا صبح در لیوان آبی انداخته و شروع به دعا کردن نمودم. چند باری هم به لیوان سر زدم تا از حرکت عقربه‌ها مطمئن شوم. وقتی صبح از خواب بیدار شدم و عقربه‌ها را دیدم که نه تنها غرق نشده‌اند، بلکه کماکان با اقتدار و ایستادگی دست از حرکت نشسته‌اند، نفس راحتی کشیدم و به امور روزانه پرداختم! در طول سال‌های بعد از آن، مچ دستم دو فروند ساعت دیگر به خودش دید تا دیروز ...!

چند روزی بود که ساعت‌های رنگ-رنگی جدید سوآچ که امعا و احشاء‌شان هم ایضن رنگ-رنگی و قابل رویت است با زبان بی‌زبانی در حالی‌که عقربه‌ی بزرگشان اشک بود و عقربه‌ی کوچکشان آه، و احتمالن ثانیه شمارشان هم خون، از روی بیلبوردهای شهری به من می‌گفتند، بیا ماهارو بخر (2 بار)! روز گذشته دیگر بیش از این نتوانستم در مقابل لرزش زانوانم مقاومت کنم. این بود که همراه با دوستی دوباره مبادرت به خرید ساعت سوآچ کردم. و از آن‌جایی‌که بعد از گذشت این‌همه سال با تجربه‌تر می‌نمایم، برای امتحان ضد آب بودنش به یک دوش سرپایی بسنده کردم. تنها مشکلی که این ساعت دارد وزن بسیار کم و صدای زیاد تیک-تاک ثانیه شمارش است. به همین دلیل دیشب از بس احساسش نمی‌کردم فراموش کردم از دست خارجش کنم. صدایش هم که مانع خواب بود. این بود که برای راحتی از شر صدایش آن‌را درون لیوان آبی که از قبل در کنارم تعبیه شده بود انداختم! هم براحتی خوابیدم و هم دوباره امتحانش کردم. اصولن هیچ‌وقت کار از محکم کاری عیب نمی‌کند!

هر چند که ساعت یکی از ارکان قطعی و چهارگانه‌ی خوش تیپ بودن هر انسانی خصوصن مردهاست، اما هر ساعتی را که بنگرید، از ساعت‌های 3هزار تومانی فروشندگان دوره‌گرد تا ساعت‌های فروشگاه‌هایی که برای خریدشان به وقت قبلی نیاز است، همگی در یک جهت و با یک سرعت می‌چرخند که اگر گاهی به عقب می‌چرخیدند چقدر خوب بود! چقدر ...

پ.ن:
1/ به هر شغلی که مشغولید، خواهرید، مادرید، دخترید، زیدید (اعم از فابریک و معمولی)، همسرید، عمه‌اید، خاله‌اید، ضعیفه‌اید و ... روزتان مبارک!
2/ در حالی‌که 30بیل‌های زمختی دارم، آنقدر زنم که تا کسی را دوست نداشته باشم، نبوسم!
3/ انسان‌ها تنها در سه حالت به زانو درمی‌آیند. روی زانوی راست، روی زانوی چپ و روی هر دو زانو. اما تنوع به زانو درآمدن در چهارپایان بیشتر است!
4/ دلم ز جمله‌ی خوبان تو را گرفتار است ... اسیر حُسن توام ورنه حُسن بسیار است!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمود آزادنیا!

مشغول کار بودیم که به‌یک‌باره ماشین‌های آمبولانس و آتش‌نشانی آژیرکشان روبه‌روی محل کارمان با خط ترمزی چندمتری توقف کردند. حالا نکش، کِی بکش! ما هم سراسیمه پله‌ها را چندتا یکی کرده و به پایین رسیدیم. حالا نکن، کِی بکن! مامور مخابرات با نگرانی ِ هرچه تمام‌تر بالای سر یکی از سوراخ‌های تعبیه شده توسط شرکت مخابرات ایستاده بود و به ماموران شرح ماوقع می‌داد که: "الان 45 دقیقه‌س همکارم رفته تو سوراخ، بی‌سیمش رو هم جواب نمی‌ده. خیلی نگرانشم!" ماموران آتش‌نشانی هم اول طبق معمول شلنگ آب را کشیدند، اما قبل از باز کردن آب، یکی از پرستاران گفت: "بابا کسی آتیش نگرفته، نکنه می‌خواین تو تونل خفش کنین!" این شد که ماموران تازه به صرافت افتاده و شلنگ را جمع کردند. یکی از آن‌ها لباس مخصوصی به تن کرد، کپسول اکسیژن به دوش انداخت و قصد دخول کرد! هنوز پایش به پله‌ی دوم نرسیده بود که مامور مخابرات فریاد زد: "خاک بر سرت!" و در حالی‌که مانع از ادامه‌ی دخول آتش‌نشان می‌شد تلفن را قطع کرد و گفت: "همون همکارم بود. 500 متر پایین‌تر از اون یکی سوراخ اومده بیرون می‌گه من اینجام، بیا بریم ناهار!" درحالی‌که حضّار از خنده روی شیب خیابان به سمت پایین غلت می‌زدند و می‌رفتند، مامور شلنگ به‌دست به دوستش زیر لب گفت: "همون بهتر بود خفش می‌کردیم!"

یکی از بازی‌های مفرّحی که هر ازچندگاهی در جمع دوستان به کردنش مبادرت می‌ورزیم "موش تو سوراخ" است و به این‌شکل انجام می‌شود که همگی دور هم می‌نشینیم و یکی از دست‌ها را به‌شکل سوراخ مُشت کرده و روی زمین یا میز می‌گذاریم و دست دیگر را نیز به غیر از انگشت اشاره مُشت می‌کنیم. انگشت اشاره در این بازی حکم موش را دارد. یکی از بازیکنان نیز باید نقش اوستا را به‌عهده بگیرد. در این بازی اوستا شدن 2 مزیت دارد. دومی و مهم‌ترش این است که فاقد سوراخ است و اولی هم این‌که دستور شروع بازی را صادر می‌کند. با اعلام اوستا که می‌گوید: "موش تو سوراخ"، هر کسی باید موش‌اش را در سوراخ یکی فرو کند و بالطبع کسی که سر موش‌اش بی‌کلاه بماند، بازنده‌ی این بازی‌ست و از دور رقابت‌ها حذف می‌شود!

در زندگی سوراخ‌هایی است که همه‌ی ما به‌شکلی خواسته یا ناخواسته درون آن افتاده‌ایم. با علم به این‌که بعد از بیرون آمدن موجب خنده‌ی حضّار خواهیم شد، یا شاید گریه‌شان! گاهی با لغزش و ندانسته و گاهی با شیرجه و دانسته! بعضی مواقع هم چون دیوانه‌ها افتادن در یک سوراخ را به بهانه‌ی رسیدن به نتایج متفاوت تکرار کرده‌ایم. اما مهم این بوده که درون هیچ سوراخی احتمالن نمانده‌ایم که اگر مانده باشیم، کمترین اتفاقی که برایمان متصور است، چیزی نیست جز فراموشی. تا جایی‌که ممکن است خودمان را هم فراموش کنیم. حکایت سوراخ‌های فوری هم چیز دیگری است که بماند! صلوات ...

پ.ن:
1/ گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ... آری شود ولی، دهن آدم سرویس شود!
2/ دیوانگی یعنی کاری رو بارها و بارها تکرار کنی و انتظار نتایج متفاوتی داشته باشی. طبق این تعریف بیشتر ما دیوانه‌ایم، اما در زمان‌های متفاوت!
3/ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ... آدم آورد در استخر رونالدآبادم*!
*برزیل: زادگاه رونالدو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

آمار زاد و ولد در محل کار ما به‌شکل چشمگیری رو به فزونی نهاده، به‌طوری‌که در چند ماه اخیر 2 مورد فراغت و 1 مورد در راه داشته و داریم و این تعداد، زمانی بیشتر به چشم می‌آید که کللن تعدادمان از 4 نفر و نصفی تجاوز نمی‌کند!
قبل از عید، نگهبان مجموعه در حالی‌که پارچه‌ای در دست راست و مقداری گوشت در دست چپ داشت وارد شد. گوشت‌ها را بین همکاران تقسیم کرد و با پارچه ترک محل نمود. پس از بازگشت پرسیدم: "تو پارچه چی بود؟!" گفت: "بند نافِ پسرم!" گفتم: "کجا رفتی؟" گفت: "رفتم انداختمش تو استادیوم آزادی!" با تعجبی چند چندان پرسیدم: "چرا؟!" گفت: "مگه نمی‌دونی؟ هرکی بند ناف بچه‌ش رو هرجا بندازه، در آینده بچه به اون سمت و سو کشیده می‌شه. یکی از فامیلای ما بند ناف بچه‌ش رو انداخته بود تو سطل آشغال، بچه‌ش 24 ساعته سرش تو سطل بود!" گفتم: "اونوقت بابای تو کِی از میانه خودشو رسونده بود این‌جا که بند نافتو بندازه تو جایی‌که بعدها قرار بوده این‌جا بشه؟!" گفت: "اونشو دیگه نمی‌دونم!" گفتم: "دقیقن کدومشو؟!" در حالی‌که به افق‌های دور اشاره می‌کرد گفت: "اونشو ..."

همه‌روزه ما در معرض پیشنهادات مختلفی قرار می‌گیریم که تشخیص قبول یا رد آن بر عهده‌ی خود ما یا افراد صاحب تشخیصی‌ست که قبولشان داریم. به‌نظرم قبول کردن یک پیشنهاد خوب از خود آن پیشنهاد بلکم مهم‌تر باشد! این بود که وقتی 2 سال پیش، درست زمانی‌که من را برای ترک، به مراکز ترک سریال برده بودند، یکی از هم‌بندها مرا به دیدن سریالی بشارت داد که از بد حادثه آن‌قدر خوب بود که دوز اعتیادم را چند چندان کرد! اوایل پیشنهادش را جدی نگرفتم. از شما چه پنهان فیلم‌های ندیده هم دو چشمی چشمک می‌زدند. کار چشمک‌ها که به پایان رسید، پس از کلی کلنجار با نفوس مختلف، خلاصه امّاره مثل همیشه پیروز شد و سریال دکستر (Dexter) را گرفتم. داستان مردی‌ست شاغل در بخش خون شناسی اداره‌ی پلیس میامی که شغل اصلی آن کشتن مجرمینی‌ست که به انحاء مختلف از دست قانون خلاص شده یا فراری هستند! لازم نیست مثل همیشه زود قضاوت کنید! دکستر اگر ذره‌ای از نور امید را در کسی ببیند، محال است از هدایت‌ش صرف نظر نماید! در اصل بعد از تحقیقات کامل و وقتی مطمئن شود به آن شخص امیدی نیست، اقدام به سلاخی‌اش می‌نماید! برای تعریف و تمجید از این سریال همین بس که در قلبم جایی همتراز با "24" دارد. آن‌هایی که من را می‌شناسند می‌دانند که این مکان در قلب من چقدر اختصاصی است!

اگر شما هم مثل خیل کثیری از دیگران بر این عقیده‌اید که بسیاری از رفتار و سکنات افراد در بزرگسالی، ریشه در کودکی دارد، لذت بیشتری از این سریال خواهید برد. آن‌جا که می‌بینید دکستر در کودکی علاقه‌ی شدیدی به کشتن حیوانات خانگی مزاحم دارد و پس از کشف این حقیقت توسط پدرش که او نیز پلیس کار کشته‌ای است، این رفتارش توسط وی در مسیر درستی قرار گرفته و به‌جای کشتن مردم بی‌گناه، کشندگان مردم بی‌گناه را می‌کشد! از ما که گذشت اما شما مراقب کودکی خود باشید!

پ.ن:
1/ ظاهرن انسان‌ها بیشتر از سایر مخلوقات اعتقاد دارند که "خدایی" وجود دارد و بیشتر از سایر مخلوقات کارهایی می‌کنند که انگار "خدایی" وجود ندارد!
2/ شاید اگر همیشه همه‌چیز آن‌طور که ما می‌خواستیم پیش می‌رفت، روزی حسرت چیزهایی را می‌خوردیم که به خواست ما پیش نرفته بود!
3/ از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ... فکری به‌حال خویش کن این روزگار نیست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر کامبیز درم‌بخش

اصولن اکتشافات و اختراعات را می‌توان به دسته‌های متعددی تقسیم کرد، ولی چون دسته‌های متعدد به کار ما یا من نمی‌آید، از نام بردن آن‌ها صرف‌نظر نموده و به 2 دسته‌ای که منظور نظر است، اشاره‌ای هرچند گذرا و غیر تخصصی خواهم نمود. البته نباید از این نکته غافل بود که اساسن اختراع و اکتشاف از بنیان با هم تفاوتی ماهوی دارند!
دسته‌ی اول چیزهایی است که دخلی به زندگی ما ندارد، یا اگر دارد برای ما بسیار نامحسوس است. مثلن قبل از کشف نیروی جاذبه توسط آقا اسحاق هم مردم روی زمین راه می‌رفتند و این‌طور نبوده که همه معلق و لنگ در هوا مانده باشند تا اسحاق به‌دنیا آمده و با کشف این قانون، به‌یک‌باره به زمین گرم بخورند!
دسته‌ی دوم چیزهایی است که دخلی مستقیم با محسوسیتی بالا در زندگی ما دارد. اما آن‌قدر به‌ظاهر پیش‌پا افتاده‌اند که کمتر به‌چشم می‌آیند. مثلن قبل از اختراع چراغ راهنما در خودرو، راننده باید در سرما و گرما برای پیچیدن به چپ، دست چپ‌اش را تا آرنج از ماشین بیرون می‌برد تا به خودروهای پشت سری علامت دهد. برای پیچیدن به راست هم اگر سرنشینی در کنارش بود که این وظیفه را به او می‌سپرد و اگر نبود، مجبور بود از پیچیدن به سمت راست صرف‌نظر کند. در تاریخ آمده که تعداد زیادی راننده‌ی خودروی تک سرنشین که رقم دقیق آن در ذهنم نیست به همین دلیل یا دیگر به خانه نرسیدند، یا خانه‌های‌شان را در منتهی‌علیه سمت راست جاده‌ها بنا می‌کردند تا برای هرکاری اعم از خرید، دوا-درمان و ... فقط به سمت چپ بپیچند تا به این مصیبت گرفتار نشوند. تعداد زیاد قطع ید توسط ماشین‌های درحال سبقت که بماند!

در زمان طفولیت ما، اگر کسی می‌خواست پیغامی به زیدی برساند، باید در محله‌ای زندگی می‌کرد که دیوارهای سوراخ‌داری داشته باشد تا بتواند نامه‌ای نگاشته، در سوراخی که از قبل نشان شده بود، فرو کرده و منتظر پاسخی در همان سوراخ بماند. چه نامه‌ها که در آن زمان جابه‌جا نشد! بعد از اختراع تلفن و رسیدن آن به کشور ما، باید سال‌ها ثبت نام کرده و در نوبت می‌ماندید تا روزی بخت‌تان باز شده و صاحب خط تلفن می‌شدید. یک خط تلفن با گوشی که اجبارن باید آن‌را هم می‌خریدید. مثل قانون فروش اجباری کیک همراه با نوشابه!
برای برقراری ارتباط با زید مورد اشاره، باز هم به همان سوراخ، نیاز مبرمی احساس می‌شد تا بتوان شماره‌ی تلفن را بر روی کاغذی درج کرده و در آن فرو کنید. اگر از بخت و اقبال بلندتان شماره‌ها جابه‌جا نمی‌شد و به دست صاحب اصلی می‌رسید، باید چشم‌تان به گوشی سفید می‌شد تا روزی روزگاری خانواده‌ی زید مورد اشاره به میهمانی یا جایی شبیه این می‌رفتند تا بتوانی چند کلامی مغازله نمایی. امکان برقراری تماس در زمان خوابیدن اهل خانه هم بالکل منتفی بود. چون تلفن، آن‌هم از نوع ثابت‌اش جزء اشیاء لوکس به‌حساب می‌آمد و همیشه در مرکزی‌ترین مکان خانه استقرار داشت و آن‌قدر شماره‌گیر آن در مسیر دورانی رفت و برگشت، صدا می‌داد که همه‌ی خفتگان را به این‌دست-آن‌دست شدن وا می‌داشت. هرچه تعداد شماره‌های 9،8 و . در شماره تلفن طرف بیشتر بود، کار هم به همان نسبت سخت‌تر می‌نمود!
با روی کار آمدن باجه‌های تلفن، بازار سکه‌های 2ریالی داغ شد. اصولن برای هر تماس چند ثانیه‌ای با زید مورد اشاره می‌باید چیزی بین 10 تا 15 سکه‌ی 2ریالی و صرف وقتی بیش از 5 ساعت را مد نظر قرار می‌دادید تا پس از چندین بار تماس به فاصله‌های زمانی مشخص و پس از گفتن انواع و اقسام فامیلی‌های اشتباه، بالاخره مادرش قصد رفع حاجتی، چیزی نماید و گوشی تلفن را همانی بردارد که باید!
در آن زمان هر خانه‌ای که تعداد زیدهایش بیشتر بود، به همان میزان تعداد تماس‌گیرنده‌هایی که علی‌الظاهر به اشتباه اقدام به شماره‌گیری کرده بودند بیشتر می‌شد تا این‌که نیاز به چیزی که بتوان درون آن شماره‌ی تماس‌گیرنده را مشاهده نمود، بیشتر احساس شد. همین‌طور علم روز به روز پیشرفت کرد تا هم‌اکنون که هر کسی چندین و چند خط با اپراتورای مختلف و چه و چه دارا می‌باشد!
از نکات جالب توجه و کارآمد اختراع آی دی کالر این بود که دیگر هیچ‌وقت توسط میهمان‌های ناخوانده‌ی نوروزی سورپرایز نمی‌شدید و با دیدن شماره‌ی تماس گیرنده، مخیّر به پاسخ و اعلام حضور در منزل یا عدم پاسخ و فهماندن این نکته که "ما نیستیم" بودید!
خط آخر را نوشتم تا کمی این‌جا بوی بهار بگیرد و کل این مطلب را نوشتم تا علاوه بر دانستن قدر اس ام اس‌های زیر لحاف، بدانید که ما برای بوییدن بوی گل نسترن و برای بوسیدن خاکستر قله‌ها، چه خطرها کرده‌ایم، چه خون دل‌ها خورده‌ایم و چه چیزها که ندیده‌ایم!

پ.ن:
1/ پیش (2 بار) نوروز 91 مبارک. به امید روزگاری نو!
2/ آتش‌ها هم دیگر خاصیت‌شان را از دست داده‌اند. بعد از آن‌همه پریدن، نه تو زرد شدی و نه من سرخ!
3/ برای من كه جز خزان، نديده‌ام در اين جهان ... بهشت آرزوی تو، بوی بهار می‌دهد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر آرش فروغی

از آن‌جایی‌که کمافی‌السابق مادرمان نمی‌داند که خودمان عامل انحراف همه‌ایم و دوست دارد به خیال خود همین‌طور چشم و گوش بسته و آکبند باقی بمانیم، از ظهور و بروز هر شکلی از بشقاب، از پلوخوری گرفته تا ماهواره، در خانه جلوگیری به‌عمل می‌آورد تا جایی‌که برنج را هم در کاسه می‌خوریم! این بود که به دعوت یکی از دوستان برای دیدن مراسم اسکار به شکل مثلثی لبیک گفتیم. بعد از بحث‌های فراوان در ارتباط با زمان آغاز مراسم و تبدیل و مطابقت ساعت اعلام شده از شبکه‌ی Fox Movie با نصف‌النهار مبداء و ضرب و تقسیم‌های فراوان، سرانجام با از دست دادن یک ساعت اول و ندیدن عشوه‌های اصغر روی فرش قرمز، توجه‌مان به ادامه‌ی برنامه جلب شد. بعد از گذشت نیم ساعت، تصاویر دریافتی به‌شکل مرموزی مورد اختلال قرار گرفت و من که بسیار خسته بودم، در اعماق وجودم احساس مسرّتی وصف ناشدنی نمودم که متاسفانه دیری نپایید که با اصلاح تصاویر، جایش را با غمی بزرگ عوض کرد. هنوز ساعت به 3 نرسیده بود که یکی از اضلاع مثلث پنچر و از مدار خارج شد. من ماندم و دوست میزبان. پخش چندین‌باره‌ی تبلیغات علی‌کافه و سنسوداین که نذر کرده بود پول خرید برنامه‌ی اسکار را تا قِران آخر درآورد، فشار همه‌جانبه و وحشیانه‌ی خواب و ته‌کشیدن آذوقه از یک طرف و غرّش‌های سهمگین دوست پنچر شده هم از همان طرف، لحظات زجرآوری را بر ما مستولی کرده بود. تا این‌که با شنیدن اذان صبح اقدام به اقامه‌ی رکعتینی کردم که پس از بازگشت دوستم گفت: "جات خالی، الان جنیفر لوپز، پنه لوپه کروز، کمرون دیاز، زید فابریک جرج کلونی و هر "چیزی" تو این مایه‌ها که فکر کنی، تو همین 2 دقیقه‌ای که نبودی اومدن از روی فرش قرمز رد شدن!" آه سردی کشیدم و گفتم شانس رو ببین! و همان‌جا بود که به حکمت آیه‌ی شریفه‌ی "ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر" پی بردم! دامن از کف بداده و خواستم نعره‌ای کشیده و بخوابم که دوستم با ضربه‌ای من را به‌خود آورد و گفت: "وایسا بابا جوگیر نشو، الان تموم می‌شه!" در همین گیر و دار بودیم که ناگهان کاندیدهای بخش فیلم‌های غیر انگلیسی معرفی شدند و اسکار دست‌نیافتنی پیش از این، به دستان اصغر آقا بوسه زد. آن‌جا بود که یک صدا با هم گفتیم: شانس آوردی اصغر، رو سفیدمون کردی اصغر، بالاخره کار خودتو کردی اصغر، و دیگر چیزی نفهمیدیم! ظهر همان‌روز وقتی به‌زحمت از خواب بیدار شدیم، دوست میزبان از دوست غرّش‌گر پرسید: "راستی بالاخره فهمیدی دیشب برای چی این‌جا بودی؟! و پاسخ شنید: آره دیگه، مگه تکرار اسکار رو پخش نمی‌کرد؟!

**********

علمای فنّ روان‌شناسی همیشه دو پای خود را بر این نکته می‌فشارند که رفتارهای دوگانه با دیگران، حتی برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر مانند سمی مهلک عمل کرده که شخص را در حالتی بین خوف و رجاء یا همان لنگ در هوا نگه می‌دارد! مثلن می‌گویند اگر مادر خانواده رفتار بدی از فرزند خود دید، نباید به بهانه‌ی این‌که تازه غیبت کردنش با کبری خانم گل‌انداخته و نمی‌خواهد رشته‌ی کلام پاره شود، از تنبیه فرزند خود چشم‌پوشی کند، حال آن‌که اگر در زمان مناسب دیگری این اتفاق افتاده بود، نامبرده با برخورد قهری مادر مواجه می‌شد! با در نظر گرفتن نبودِ مناقشه در مثال، می‌توان در مورد عملکرد تی وی نیز از همین تئوری استفاده کرد!
در تصاویر منتشر شده از راهپیمایی‌های مختلف و در مصاحبه‌های پخش شده از رسانه‌ی فخیمه‌ی ملی در مورد انتخابات، مصاحبه‌شونده‌هایی می‌بینیم که به‌قول عادل فردوسی‌پور، سراپا منشوری هستند! تبلیغ برای شرکت در انتخابات خوب، تبلیغ برای شرکت در راهپیمایی هم خوب، اصلن تبلیغ برای همه‌چیز خوب، به شرطی‌که همان اقشاری‌که هنگام مصاحبه یا به تصویر کشیدن‌شان آن‌قدر مورد زوم واقع شده که زبان کوچک‌شان هم با چشم غیر مسلح به‌راحتی دیده می‌شود، بعد از انداختن رای‌شان در صندوق، به‌سمت ون‌های گشت ارشاد رهنمون و مشایعت نشوند! رفتار دوگانه با مردم بسیار بد است، و این نوع رفتار در مواردی از این دست بسیار بدتر!

پ.ن:
1/ خواهشمند است ابتدا بوی کامنت‌ها را گرفته، سپس درج نمایید!
2/ وقتی تایپ می‌کنید نیم نگاهی هم به مانیتور بیاندازید. ممکن است زبان کیبورد را عوض نکرده باشید و مجبور به دشنام به‌خود شوید!
3/ درحالی‌که اگر بچه داشتم اکنون سن خر می‌داشت، کبری کماکان از 5-24 سال قبل تا کنون مشغول تصمیم‌گرفتن است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر لسلی ریچاردی از اسپانیا

بعد از این‌که چند سالی کارت‌های وی آی پی ارسالی از طرف دوستان برای حضور در مراسم را یکی پس از دیگری به‌دست فراموشی سپرده و از حضور در جمع مشتاقان مراسمی این‌چنینی سرم را باز می‌زدم، دیشب برای اولین و آخرین‌بار حضور به‌هم رسانیدیم!
در ابتدا و برای ورود باید از تونل‌مانندی عبور می‌کردیم که هرچه به انتهای آن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم امعا و احشاء‌مان بیشتر به‌سمت دهان میل پیدا می‌کرد، تا جایی‌که پس از گذشتن از آن متوجه شدم چند عضو بر اعضای من اضافه و چندین عضو غیر ضروری نیز کم شده است!
مرحله‌ی بعدی، دریافت شماره صندلی بود و از آن‌جایی‌که من همیشه اصرار عجیبی در فراموش کردن این مرحله دارم، می‌خواستیم با همان دعوت‌نامه‌ها وارد شویم که دستی از غیب مانع ادامه‌ی مسیر شد و ما را به سمت مسئولی که برای ارائه‌ی شماره‌ی صندلی تعبیه شده بود رهنمون کرد. وقتی درخواست خود را مطرح کردیم گفت: "شماره صندلی که تموم شده، بیا حداقل بن غذا رو بگیر که شام رو از دست ندی!" خیلی دوست داشتم در آن لحظه به انتخاب خودش، خواهر یا مادرش را مورد عنایت قرار دهم، اما چه‌کنم که فکر گرسنه خوابیدن مانع از این‌کار شد! این بود که بن غذا را گرفته و از آن مکان دور شدیم!
در لابی عده‌ای در صف آب‌جوش بودند تا برای خود نسکافه یا چای درست کنند. چند نفر از بس پای‌سیب در حلق خود فرو کرده بودند رو به کبودی گذاشته و روی زمین غلت می‌زدند. عده‌ای مشغول شکستن در ورودی سالن بودند و چند ضعیفه نیز مشغول تبرّج با چکمه‌هایی بودند که تا زیر ناف بالا کشیده شده بود! در نهایت فرمان ادخلو صادر شد و ما با همان بن غذا وارد بالکن طبقه‌ی دوم شدیم. به هر 3 نفر چیزی بین 1 و 75 تا 2 و 25 صدم صندلی رسید! هنوز دیدار باسن با گوشه‌ی صندلی سالن تازه نشده بود که با پخش سرود ملی مراسم آغاز شد و جایزه‌بگیرها یکی پس از دیگری روی سن رفتند. ازدحام جمعیت در راهروهای کناری به حدی بود که بعضی از هنرمندان وقتی به سن می‌رسیدند تقریبن لباسی به تنشان نمانده بود و با برگ‌های تعبیه شده خود را می‌پوشاندند!
آخرین جایزه که اعلام شد زودتر از بقیه قصد خروج داشتیم که سیل جمعیتی که از ما تیزتر بودند، ما را با خود به صفوف به‌هم فشرده‌ی شام رهنمون کردند. دعوایی بود بر سر غم نان! خلاصه با تنی آب‌لمبو، کاسه‌ای مصدوم، یک نفر مفقود و شعوری مورد توهین واقع شده آن‌جا را ترک کردیم!
حتمن متوجه شدید که شرح ماوقع مربوط به مراسم اختتامیه‌ی 30مین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر در تالار وحدت بود. جشنواره‌ای که به گفته‌ی عده‌ای، منظم‌ترین دوره‌ی برگزاری را به‌خود می‌دیده! که اگر این‌طور باشد وای به‌حال دوره‌های ماضی!

پ.ن:
1/ خورشید اگر گرم تماشای تو نیست ... دلگیر مشو، ز پشت کوه آمده است!
2/ انقدر در معابر با تعجب و تمسخر به‌هم نگاه نکنیم. هیچ‌کدام‌مان دلقک نیستیم. قرمزی ِ نوک دماغ‌مان فقط به‌خاطر سوز سرماست!
3/ بهترین بازیگر نقش اول زن در ادای احترام به شهدا: زندگی کردن به گدایی در این جهان، به از بی‌احترامی به ارواح بزرگانی است که معلم‌مان هستند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 
اثر آنون آنیندیتو از اندونزی

مدتی است صبح‌ها یکی در میان، با دوست به‌ظاهر جوان و سالمی که در اصل بن‌بست بیماری‌هاست، به استخری می‌رویم که علی‌الظاهر محل تردد افرادی‌ست که کمتر از نیم‌قدمی با مرگ فاصله دارند!
استخری که میانگین سنی حضار شناجو در آن، از مجموع سن من و دوست یاد شده بیشتر است. حضور در این استخر برای من چهار دلیل عمده دارد که اولین آن تغییر در روند عادی زندگی، دومین‌اش جلوگیری از ابتلا به آرتوروز در انگشت اشاره‌ی سمت راست، سومین آن نزدیکی به محل سکونت و آخرین و مهم‌ترین‌اش املت و سیگار بعد از آن است!
از نکات جالب توجه در این استخر، مشاهده‌ی علی‌الدوام افرادی است که انگار نذر کرده‌اند تا صبح‌ها قبل از همه و بعد از تا کردن نسخه‌ی دکتری که در آن امر به پیاده‌روی در آب شده‌اند، نیمه‌عریان شده و تنی به آب بی‌زبان بزنند. بازار لیف و کیسه و سفیدآب هم در زیر دوش‌های ولرم، داغ است! تا جایی‌که خودم با همین دو گوش بارها جمله‌ی "عافیت باشه!" را هنگام ترک دوش‌دانی شنیده‌ام! حتی چندین بار شخصی را دیدم که از زمان ورود ما به استخر تا زمان خروج، مشغول شستن اعضاء و جوارح خود با دقتی مثال زدنی بود. مانده‌ام تاکنون چطور تمام نشده است!

از تمام چیزهایی که با "واو" شروع می‌شود بدم می‌آید که سرسلسله‌ی آن‌ها ورزش است. اعتقادی عمیق به عمق چاه ویل دارم که ورزش نه تنها برای سلامتی مفید نیست، بلکه اگر مفید فایده بودنی هم در کار باشد، این سلامتی است که برای ورزش مفید است. چون هر انسان سالمی را که در کوی و برزن می‌بینیم، با خود می‌گوییم حتمن اهل ورزشی، والیبالی، ووشویی چیزی است که این‌گونه سلامت می‌نمایاند و ورزش هم هی با دمش گردو شکسته، کلاهش را بالاتر انداخته و با ایماء و اشاره به دیگران می‌فهماند که: "منو می‌گنا!"
مجموع تعداد دفعاتی‌که پای پیاده به ایستگاه 1 توچال رفته‌ام به تعداد انگشتان 2دست هم نمی‌رسد، اما تا دلتان بخواهد با اتوبوس‌های تعبیه شده در آن مکان طی‌طریق نموده‌ام! اصولن هر چیزی‌که بار تفریحی آن به ورزشی‌اش بچربد هم مطبوع‌تر است و هم ناخواسته سلامتی را نیز با خود به ارمغان می‌آورد!

می‌گویند روزی از فردی سیگاری و فرهیخته‌نما می‌پرسند چرا اینقدر سیگار می‌کشی؟ و او در پاسخ استناد به این حرف دکتر شریعتی می‌کند که نقل به مضمون گفته: اگر قرار است 70سال عمر کنم، حاضرم سیگار بکشم، لذتش را ببرم و 50سال عمر کنم! شخص سوال کننده هم نه می‌گذارد و نه برمی‌دارد و می‌گوید: آخه الاغ‌جان، تو اول دکتر شریعتی بشو، بعدن از این چیزای اضافی بخور!

پ.ن:
1/ سیگاری که می‌خریدم 2 و نیم، شده 3 و دویست. با این حساب هر 4 بسته‌ای که می‌کشم، انگار 5 بسته کشیدم. یه حالی می‌ده با پول ِ 4 بسته، 5 بسته سیگار بکشی!
2/ هیچ‌کس همراه نیست، تنهای اول!
3/ خدا قناری و کلاغ را یک‌جور آفرید، قناری اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ راضی به رضای خدا شد، حالا قناری در قفس است و کلاغ آزاد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر گرزگورز ژوموفسکی از لهستان

از آنجایی‌که کماکان تنها 6 سال بعد از اولین فیلم برادران لومیر، یعنی در سال 1901 میلادی، اولین سینماتوگراف وارد ایران شد و ما با چیپس، پفک و انواع خوراکی‌های صداساز وارد سینما می‌شویم!
از آنجایی‌که کماکان در هرجا که امکانش باشد سعی در فالگوش ایستادن یا به عبارتی فضولی در شنیدن حرف‌های رد و بدل شده بین دیگران داریم!
از آنجایی‌که کماکان بعد از ورود بیش از 70 ساله‌ی خودرو به ایران، بستن کمربند تا همین چند سال پیش مایه‌ی تمسخر دیگران بود!
از آنجایی‌که کماکان در تاکسی، سینما و ... با صدای بلند با تلفنی که از بد حادثه قابل حمل بوده و همیشه همراهمان است حرف می‌زنیم!
از آنجایی‌که کماکان شیشه‌ی ماشین گران‌قیمت‌مان را پائین کشیده و مقداری اخ به همراه تف به میزان لازم و در مواقعی به قاعده‌ی یک کف دست روی آسفالت خیابان پرت می‌کنیم!
از آنجایی‌که کماکان برای کول نشان دادن خودمان در صف‌های مختلف، مبادرت به شوخی‌های بی‌مزه با دوست همراهمان می‌ورزیم، به‌طوری‌که به سمع و نظر سایرین نیز برسد!
از آنجایی‌که کماکان خیلی کارهای دیگری می‌کنیم تا همه چیزمان به سایر چیزهای‌مان بیاید ...

«اگر می‌خواهید وقتی در منزل یا محل کارتان حضور ندارید از اتفاقاتی که افتاده مطلع شوید، یا از مکالمات همسرتان باخبر شوید، دستگاه‌های شنود و ضبط مکالمات و دوربین‌های جاسوسی کاملا مخفی را از ما بخواهید.» این جملات مربوط به جیمز باند یا همان "صیفیر صیفیر یدّی" خودمان نیست، بلکه بخشی از یک آگهی تبلیغاتی است که در رسانه‌های مختلف به چشم می‌خورد!
استفاده از دستگاه‌های شنود، نوع مدرنی از فالگوش ایستادن یا همان کنجکاوی غیرمنطقی است که از زمان‌های دور تاکنون برای ما به ارث رسیده است!
پیامد این رفتار، از بین رفتن صداقت و ترویج مقوله‌ی پنهان‌کاری و دروغ‌گویی است و از آن‌جا که می‌گویند کافر همه را به کیش خود پندارد، معمولن تا زمانی فردی کار اشتباهی انجام ندهد، به دیگران هم برای انجام آن کار شک نمی‌کند! کسانی‌که به این آگهی‌ها برخورد می‌کنند که متاسفانه به‌راحتی نیز تبلیغ می‌شوند، آیا نباید به این بیاندیشند که جامعه به کدام سمت و سو می‌رود که این‌قدر افراد آن به تجسس در امور شخصی یکدیگر حریص هستند و هنرمندان فیلم‌سازش مجبور به ساخت فیلم‌هایی چون سعادت‌آباد و جدایی نادر از سیمین می‌شوند؟!

گفته می‌شود وقتی از "جیمز فرانکو" بازیگر فیلم "127 ساعت" می‌پرسند آیا در "کتاب صورت" عضو هستی یا نه؟ نقل به مضمون چنین می‌گوید: تنها چند دقیقه عضو شدم و بعد پشیمان و بعد هم غیرفعالش کردم. زیرا من با افراد متعددی از طبقات مختلفی از اجتماع، با روابط و فرهنگ‌های متفاوت در ارتباط هستم و از آن‌جایی‌که تلورانس شعور افراد در برخورد با یکدیگر در محیط‌های عمومی بسیار زیاد است، از این ترسیدم که روزی مثلن فلان سناتور برای بازی خوبم در فیلمی، محترمانه کامنتی روانه کند و در زیر آن، فلان دوست صمیمی‌ام (صمیمی در حد شوخی دستی!) هم کامنتی مثلن با این عنوان بنویسد که: عجب فیلمی بازی کردیا پدّسگ! این بود که عطای "کتاب صورت" را به لقایش بخشیده و بیخیالش شدم!

همه‌ی این ربط دادن‌های چیز و شقیقه به هم برای این بود که بگویم کللن ما دوست نداریم قبل از استفاده از ابزاری، فرهنگ درست استفاده کردن از آن‌را بیاموزیم و به‌کار بندیم. تا کنون چندبار شده در همین "کتاب صورت" به آلبوم عکس‌های میهمانی فلان شخص ساعت‌ها خیره شده باشیم، بدون آن‌که حتی او را بشناسیم؟! یا افراد مختلف را به اصطلاح "اد" کرده تا سر از کارشان دربیاوریم؟! بیائیم کمی از سر کردن در هر سوراخی به بهانه‌ی یافتن ذره‌ای کثافت بپرهیزیم، چون اولین جایی که کثیف و بد بو می‌شود، صورت خودمان است!

پ.ن:
1/ عاقل به‌کنار جوی تا پل می‌جست ... دیوانه‌ای پا برهنه از آب گذشت!
2/ لحظه‌هایی هست که دلم برایت تنگ می‌شود، من اسم آن لحظه‌ها را "همیشه" گذاشتم!
3/ از پشت ابر خون کن، ای ماه من نظاره ... آورده‌ام به گردت، یک آسمان ستاره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر فیروزه مظفری

نشسته بودم که پیامکی از جانب دلدار رسید که:

تو دلــــــــــداری چـــــــو من دیونه داری ... تو مجنونی چـــو مـن بی‌خونه داری
شب یـــــــلدا مرا دعوت کن ای دوست ... تو یخــــــچالت اگــــــر هندونه داری

من هم فی‌الفور دست به پیامک شده و نوشتم:

تو گر خـــــواهی مـــــرا با هـــــــندوانه ... همـــــین بهتر کـه برگردی به خانه!
مگر آجــــــــیل اشکالــــش چـه باشد؟ ... که تو گــــــیر داده‌ای بر هـــــندوانه

بـــــــگفتا هــــــــــــندوانه رسـم باشد ... وگــــرنه روی تـــــــو چون بزم باشد!
اگر خـــــواهی ببینی روی مــــــــاهم ... چه اشـــــکالش که با هندانه باشد؟

بگفتم هنــــدوانه بــــــــس گران است ... و یا آجـــــــیل و دانـه نرخ جان است
تو که دانی که وضـــع من خراب است ... بیا خشکه به دیدارم که حال است!

بــــــگفتا نیک دانـــــــی در زمــــــــــانه ... و یا در کـــــوی و حـــــــمام زنـــــانه
دگر خشکه شده مـــنسوخ ای دوست ... بیایم گر کــــــــه داری هـــــــندوانه!

بحث که به اینجا کشید به‌ناچار بگفتم!:

تو که گـــــــویی به من دیــــونه باشی ... و از بــــهرم چـو صد بی‌خونه باشی
بیا و از کـــــرم رو ســـــــوی خـــــــــانه ... به تو مــــن می دهم صد هــندوانه!

بــــــگفتا من گلی ناچـــــــــیز بـــــودم ... ولیـــــکن مدتی با گـــل نشــــــستم
کـــــمال همنشین در مـــن اثــــــر کرد ... وگــــرنه من همان خـاکم که هستم

همین‌جور هی من بگفتم و اون بگفت و هیچی به هیچی!

پ.ن:
1/ شب یلدا در برابر شب‌های فراق تو، لحظه‌ای بیش نیست. به حضرت عباس!
2/ خدا کند که بیایی و صبح سر بزند ... که بی‌ستاره‌ترین شب، شب جدایی توست!
3/ پارسال همین روزها بود که خدا تو را برای تولدم به من کادو داد!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر پاول کنستانتین از رومانی

دنبال شخصی می‌گشتم که بتواند با 10 میلیون وجه نقدِ یک خانواده‌ی بی سرپرست کم بضاعت کار کرده و ماهیانه بخشی از سود حاصله را به آن‌ها بدهد تا بتوانند اجاره‌ی خانه‌شان را پرداخت کنند و از طرفی آن شخص با تاسی بر مثال ِ (اگه هوس ِ ...) هوس ِ پیچاندن وجه مورد اشاره را نیز نداشته باشد! داشتم از دوستی پرس و جو می‌کردم که گفت: "من آدمای زیادی رو می‌شناسم که با پول دیگران کار می‌کنن و سودش رو به صاحبش می‌دن و جوری هم می‌دن که ربا مبا نباشه، اما تضمینی نیست که از پیروان (اگه هوس ِ ...) نباشن. دیگه تو این دوره زمونه به حرفه هیشکی نمی‌شه اطمینان کرد. همین چند روز پیش، روز تاسوعا تو محل ِ ما پسره یه حاجی بازاری بهش ساندیس تعارف می‌کنه، باباهه نمی‌خوره، می‌گه بذارین تو یخچال بعدن می‌خورم. یه پسره جوون داشته از دم خونه‌ی اینا رد می‌شده، به حاجیه می‌گه تو دست و بالتون آب ماب هست؟ حاجی هم که طلبه‌ی پسره شده بوده، می‌گه براش آب‌میوه بیارین! یکی می‌ره از تو یخچال ساندیس رو میاره می‌ده به پسره، اونم قلپه اول رو که از تو نی می‌کشه بالا، هم‌زمان باهاش ریق رحمت رو هم سر می‌کشه و زرتش قمسور می‌شه! بعدن کاشف به عمل میاد که پسره حاجی بازاریه که دم خونشون نشسته و به باباش ساندیس تعارف کرده بوده، تو ساندیس اسید تزریق کرده که باباهه که حاجی بازاری بوده بمیره و دیگه دم خونه نشینه تا اون بتونه خودش حاجی بازاری بشه و خودش دم خونه بشینه! حالا پسره رو گرفتن بردن آگاهی برای انجام تحقیقات فنی-پلیسی!"

این‌ها را که شنیدم بعد از این‌که موهای تنم از حالت سیخ به شکل سابق بازگشت و گشادی ِ چشمانم هم تنگ شد، همین‌طور بی‌دلیل به یاد فیلم The Adjustment Bureau یا همان "دایره‌ی تنظیم"، البته با استناد به مترجم گوگل که همچین قابل استناد هم نیست افتادم! در این فیلم که قضا و قدر و جبر و اختیار را به‌شکل ملموسی به تصویر می‌کشد، داستان سناتوری را روایت می‌کند که با یک نگاه، 1 دل نه، 100 دل هم نه، بلکم خیلی بیشتر و حتی آنورتر، عاشق ضعیفه‌ای شده و بدون تحقیق از همسایگان و بقال محل، می‌خواهد باقی عمر خود را درکنار او بگذراند. اما عناصر اربعه با لطایف‌الحیلی به او می‌فهمانند که نقشه‌ی راه ِ تو تا پایان زندگی از ابتدا کشیده شده است و اگر از این مسیر منحرف شوی، اختلال در کل ِ سیستم بوجود خواهد آمد. از آن‌ها انکار و از این سناتور جوان اصرار! تا آن‌جا که با سعی و تلاش، بر مشکلات پیش ِ روی فائق آمده و با ریسکی که آن ضعیفه از خود بروز می‌دهد به منظور نظر می‌رسد! از معدود فیلم‌هایی است که از زمانی که بدستم رسیده -چیزی حدود 2 ماه- تا کنون بیش از 10 بار آن‌را دیده‌ام. درجایی از فیلم به این نکته اشاره دارد که انسان‌ها نهایتن در انتخاب نوع خمیر دندانی که استفاده می‌کنند مختارند و چیزهای دیگری که خود و شما را به دیدن چند باره‌ی آن سفارش می‌کنم!
لازم به ذکر است این فیلم صحنه‌ی چندانی ندارد و بیشتر به معنا توجه نموده است. این‌را گفتم که وقتتان را بیهوده نگرفته باشم و بی‌جهت دنبال چیز خاصی در فیلم نگردید. پوستر فیلم هم بیشتر نقش گول‌زنک را دارد. ما به عشق پوستر، فیلم را دیدیم ولی از این عشق زمینی به معنا و عشق آسمانی رسیدیم. اگر هم خوشتان نیامد، مطمئنن اشکال از شماست. گفته باشم!

پ.ن:
1/ زندگی بافتن یک قالی‌ست، نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی، نقشه را اوست که تعیین کرده، تو در این بین فقط می‌بافی، نقشه را خوب ببین، نکند آخر کار، قالی زندگی‌ات را نخرند!
2/ اصلن برای حزن تو اشک آفریده شد!
3/ همین روزهای سرد پائیزی با تو بهار می شود اگر ...
4/ خورشید روی قله‌ی نیزه سوار شد ... کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |