تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


اثر كينو. از آرژانتين!

از زماني كه با سيا ماكسيما عهد اخوت بسته ام، شب جمعه اي نيامده كه بدون او سپري كرده باشم! 5شنبه ي گذشته نيز وقتي از عروسي يكي از بهترين دوستان دوران دبيرستانم برگشتيم، طبق سنت مالوف و عادت معمول، قصد به صبح رساندن آن شب جمعه را كرديم. هنوز دقايقي از گذاردن سر بر بالش نگذشته بود كه انواع و اقسام روياهاي شيرين به سراغم آمد. از سر به نيست شدن سيا و تصاحب ماكسيمايش گرفته تا سر به نيست شدن سيا و تصاحب ماكسيمايش!
تازه داشتم از ديدن آن همه روياي شيرين كيفور مي شدم كه ناگهان در آن ميان، بازواني سپيد را در دستانم احساس كردم. به گمانم بازوان خدا بود! با اولين بوسه از خواب پريدم و خود را در حاليكه مشغول بوسيدن بازوان سيا بودم يافتم! فريادي كشيدم و از هوش رفتم. چشمانم را كه گشودم سرم بر بالين سيا بود. آب قندي تعارف كرد و دليل آن اتفاق را جويا شد. پس از تعريف ماجرا آنقدر خنديديم كه كللن خواب از سرمان پريد.
زمان به وقوع پيوستن آن خواب كذايي با زمان به وقوع پيوستن تمام روياهاي صادقه هماهنگي عجيبي داشت. اين بود كه علي رغم ميل باطني ام! قيد خواب را زديم و راه نزديك ترين طباخي را در پيش گرفتيم! فقط نمي دانم چرا سيامك از آن روز به بعد كمي با من سرسنگين شده؟! لابد فكر كرده به او نظر دارم. خدا را چه ديدي؟! 

از آنجايي كه روز جمعه پس از سپري كردن يك روز سراسر فرهنگي هنري اين خواب را براي دوستان وبلاگي ِ حاضر تعريف كرده بودم، شرط وفا ندانستم كه شما از شنيدنش محروم شويد كه همگي اتان محرم اسراريد. مگر اينكه خلافش ثابت شود. اگر در كامنت گذاري مثل هميشه مراعات اينجا را بكنيد قول مي دهم در آينده خواب هاي رنگين تري را برايتان بازگو كنم!

پ.ن:
1/ هر كـَـس گذشت از نظرم بر دلم نشست ... تنها گناه آينه ها زود باوري است!
2/ خانومي خاطرخواه داره، يه صورتِ ماه داره ... بدست آوردنِ دلش، سخته ولي راه داره!
3/ مي خوام بگيرمت، نگي به من نمي دنت ... اگه بياي مي زننت، نگي كه نمي شم زنت!
4/ سمتِ اون يكي نرو ... تو رو خدا بگي منو!
5/ من دوست دارم خيلي، ولي چه فايده افسوس، ستاره ي سهيلي (تا فردا صبح تكرار شود!)
6/ از 2 تا5 از اثرات مخرب مجالس لهو و لعب مي باشد ولاغير!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر زاردويا از كوبا

چند سال پيش، از خانه كاريكاتور دعوت شد تا در بازارچه‌ي "جشن نفس" كه براي تشويق و آگاهي دادن به مردم، براي اهداء اعضايشان برپا مي شد شركت كنيم؛ تا ما هم سهمي در رونق بخشيدن به اين امر انساني داشته باشيم.
در آنجا با خواندن چند پرونده از افرادي كه نيازمند اهداي عضو بودند، خصوصن ضعيفه هايشان، آنقدر جوگير شده بودم كه مي خواستم خود را با هر ترفندي به مرگ مغزي زده و حتي ناخن هايم را هم اهداء كنم.
كار به جايي رسيده بود كه خانواده هايي كه حتي هيچ عضوي از من به دردشان نمي خورد، به تغيير جنسيت فرزندانشان راضي شده بودند و اگر ماموران حفاظتي مانع نمي شدند، معلوم نبود كه در حال حاضر هر تكه اي از من به كجاها كه پيوند نخورده بود!

ديروز دنبال چيزي مي گشتم كه ناگهان چشمم به برگه‌ي رضايت نامه‌ي اهداء اعضايم خورد. دوباره خوشحال شدم. به ياد آن روزها افتادم و به حال افرادي كه به زودي گيرنده ي اعضايم خواهند بود غبطه خوردم!
اما بعد از كمي تامل و با قاضي كردن كلاه خويش با خودم گفتم: مغزي كه نداري تا به درد كسي بخورد. اعصاب مصاب هم كه تعطيل است. قلبت هم كه جز بيچاره گي براي شخص تحويل گيرنده، سود ديگري ندارد. ريه هايت هم كه از بس 30گار كشيده اي، در حالت مچاله گي به سر مي برند. فست فودهاي تهران را هم آباد كرده اي، پس امعا و احشا اي هم كه برايت باقي نمانده. باقي ِ قضايا هم كه شايد در بهشت به كارت آيد! با اين حساب پس از پيوند هر عضوي از تو، به يقين، شخص گيرنده زودتر از روال معمول، حتي اگر فاقد ريه و قلب و عروق هم باشد، ريق رحمت را سر خواهد كشيد!  پس بيا و اگر خيري نمي رساني، شر هم مرسان.

اين بود كه براي رضاي خدا و خلقش، آن برگه را پاره كرده و به گشتن دنبال آن "چيز" ادامه دادم. اما شما پاره نكنيد!

بي ربط:
كــرده ام مــن عضــو هايم را هِبه ... تــا نـــــباشد در دل ِ تو ابــر و مِــــه
گر تو هم خواهي مثال ِ من شوي ... كن كليك اينجا، سپس رو سوي ِ دِه

پ.ن:
1/ به فتح تو نيازي نيست. قبلن از قله‌هاي مرتفع زيادي پرت شده ام!
2/ هر پير زني مرگ طبيعي دارد ... مردي كه به اختيار ميرد، مرد است!
3/ خدايا نگهدارم باش. حسودان در كمين اند! (وانت نوشته)
4/ وقتي قدر زندگي رو مي دوني كه واقعن از مرگ بترسي!
5/ جمعه ساعت 4 اينجا و 5 اينجائيم. دوستان مي خواستند دعوت كنند. شما را نمي شناختند. گفتند تو بكن!
۶/ خواندن اينجا هم خالي از لطف نيست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر كينو از آرژانتين!

اغلب براي ما هم اتفاق مي افته كه يه لحظه هايي از خودمون بپرسيم زمان كي گذشت؟ چطور زندگي رويايي اي كه براي خودم متصور بودم به جايي رسيد كه اصلن توقعش رو نداشتم. يا برعكس! چي شد اون كسي كه هر روز تو آينه مي ديدم رو ديگه نمي شناسم؟ از كِي زيبايي من رو به افول گذاشت؟ چرا ديگه دوردست ها رو به وضوح قبل نمي ببينم؟ دوستام چرا اينقدر تغيير كردن؟ آيا من واقعن فرزند، برادر، دوست، همكار و ... خوبي بودم؟!

اين 187مين مطلبي است كه در مدت 2 سال در اين وبلاگ ثبت و ضبط مي شود! تقريبن كمتر از هر 4 روز، 1 مطلب! نمي دانيد كه چه ماجراهايي كه با وبلاگ نويسي ِ من شروع نشد و نمي دانم كه چه ماجراهايي كه با ادامه ي وبلاگ نويسي ِِ من قرار است تمام شده، ادامه پيدا كرده يا شروع شود! ماجراهايي كه با هر نوشته رنگ و بوي ديگري به خود مي گرفت. در اين مدت تمام تلاشم اين بوده كه بتوانم لبخندي بر لب هايتان بنشانم. البته از نوع معني دارش! هر چند خود، آدم ِ خجسته احوالي نيستم. و اين است خاصيتِ تلخك بودن!
اينجا تنها بخشي از زندگي ام بوده و هست كه نظرات ديگران در مورد "من" برايم مهم بوده؛ هر چند كه هميشه كار خود را كرده ام!
فحش خوردن و تعريف شنيدنش هم برايم جالب و لذت بخش بوده است! چرا؟! چون وقتي عقايدت را به اشتراك مي گذاري، بايد براي "فحش"ها و "تعريف"هايي كه "مي دهند" و "مي كنند" آماده باشي و هيچ چيزي لذت بخش تر از آمادگي نيست!
اين وبلاگ هم براي خودش مثل هر جاي ديگري دنيايي داشته و دارد. دنيايي با فراز و فرودهاي خاص ِ خودش. ولي به هر حال اين 2 سال نيز مانند بقيه ي 2 سال هاي ديگر، خيلي زود گذشت. و من هنوز متوجه گذر پرشتاب زمان نيستم.

البته مطمئنم كه عده اي هم هستن كه مي دونن زمان چقدر زود مي گذره. براي همين هم مصمم ان تا هر چه زودتر اون چيزايي رو كه مي خوان بدست بيارن. قبل از اينكه خيلي دير بشه!     

بي ربط:
پيشاپيش از تمام دوستاني كه جانن، مالن، لِسانن، قــَدَمن و ... تبريك و تهنيت مي گويند يا نمي گويند متشكرم. ممنون كه چراغ اينجا را روشن نگاه داشته ايد!

پ.ن:
1/ اگر به سوي ِ تو هر شب نماز مي خوانم ... تو خود شبيه خدايي و نيست تقصيرم!
2/ رو گوهري شو كه به وقتِ فروش ... خيره كند مردم بازار را!
3/ وبلاگ نويس با وقاري بودم ... بازيچه ي كودكان ِ كويم كردي!
4/ يه فردِ محبوبم من، واسه همه اقشار ... طرفدارام بيشترن از مهناز افشار!
5/ از ما گذشت نيك و بد اما تو روزگار ... فكري بحال خويش كن اين روزگار نيست!
6/ مِن بعد از اين، روزهاي به روز رساني، 1 و 4 شنبه ها نيست. شايد فقط هفته اي 1 بار. خسته ام. خسته!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

امروز يكي از دوستام (ياس رو نمي گما!) كه در ايالت Minnesota زندگي مي كنه، با خوشحالي بهم زنگ زد و گفت: مژدگاني بده. گفتم: چرا؟ گفت: امروز عكست صفحه ي اول روزنامه يAnnandale Advocate چاپ شده بود! با تعجب بيشتري پرسيدم چرا؟ گفت: اين روزنامه چند وقتيه كه داره براي انتخاب بهترين وبلاگ جهان و حومه نظرسنجي مي كنه و وبلاگ تو موفق به كسب مقام اول شده!
اولش باورم نشد و به شوخي بهش گفتم يعني الآن من ديگه قهرمان جهان شدم. يعني تيم ملي برزيل رو هم مي تونم بزنم؟! ولي بعد گفتم مگه چمه؟! شايد راست مي گه و براي اينكه مطمئن بشم گفتم: بايد مدرك رو كني. گفت: بگم؟! (3 بار) گفتم بگو! اونم برام تصوير صفحه ي اول روزنامه رو فرستاد.

تازه گفت اينكه چيزي نيست. الان عكست رو روي بيلبورداي شهر هم چسبوندن و قراره ازت دعوت بشه بياي اينجا در مورد اينكه "چطور يك وبلاگ زيبا، جادار، ملوس و ملنگ داشته باشيم" سخنراني كني!
دوباره براي اينكه مطمئن بشم گفتم: بايد مدرك رو كني. گفت: بگم؟! (3 بار) گفتم: بگو! اونم برام يه عكس از يكي از خيابوناي اونجا فرستاد. منم كه ديگه ديدم همه چي با مدرك ارائه شده، حرفش رو قبول كردم.
شما هم قبل از اينكه بيش از اين حرص بخورين يا خدايي نكرده خودتون رو خَنج بزنين يا موهاتون رو بكنين يا ... بايد بدونين كه در وهله ي اول بايد به من افتخار كنين و در وهله ي دوم مي تونين با فشار دادن اينجا و اين يكي جا هم عكستون صفحه ي اول روزنامه ي Annandale Advocate چاپ بشه و هم عكستون بره روي بيلبوردهاي ايالت Minnesota ايضن!

بي ربط:
هر پنجه اي كه شانه ي گيسو نمي شود ... هر قبله اي كه گوشه ي ابرو نمي شود
هر جذبه اي كه عكـس هوالهو نمي شود ... هر دلبري كه ضـــامن آهـــو نمي شود

بعد نوشت:
سالها تاريخ ِ شمسي گشت و گشت ... شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت
روز ميـــــلادِ امام ِ هشــــتم اسـت ... هشتِ هشتِ جمعه ي هشتاد و هشت

پ.ن:
1/ دوباره كارواش لازم شدم!
2/ كعبه كجاست، قبله ي هشتم رسيده است!
3/ دل ِ تنهامو آوردم با يه دنيا دل خوشي ... كمتر از آهو كه نيستم، مي شه ضامنم بشي؟!
4/ مثل تو انجماد شدن را، كاري نكن كه ياد بگيرم ... آنقدر در نگاهِ تو برف است، مي ترسم انجماد بگيرم!
5/ مشغول ذمبه اين اگه 88،8،8 من رو از دعاي خيرتون محروم كنين!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر اولگ گوتسول از اوكراين

گاهي اوقات كه امر بر من مشتبه مي شود و احساس مي كنم علي آباد نيز شهري است؛ براي مقابله با مشتبه شدن امر و احساس اينكه علي آباد نيز شهري است، دست به كارهايي مي زنم تا اين احساس را در من بميراند، كه در غالب مواقع مفيد فايده بوده است!
انسان هاي خودشيفته بر 2 گونه اند. يا الكي خودشيفته اند يا الكي خودشيفته نيستند. تكليف گونه ي اول كه مشخص است. اما گونه ي دوم كه بنده نيز در آن گونه طبقه بندي مي شوم، گاهي نياز به مهار و لگامي خود خواسته دارند تا همانطور كه در سطور آغازين به عرض رسيد، برايشان امر مشتبه نشود!
آخرين باري كه براي مبارزه با اين احساس و اثبات اينكه عددي نيستم (البته به خودم، لطفن ... نشويد!) اقدام كردم، سر از يك كارواش شيك در يكي از بهترين نقاط تهران درآوردم. باور كنيد تابحال ماشين خودم را نشسته ام. اما تصميم گرفته بودم يك هفته بعد از ساعات اداري در آنجا كار كنم.
جوانكي كه معلوم بود بر صندلي پدر تكيه داده، در حاليكه بادي را در غبغبش جابجا مي كرد گفت: گرفتي مارو؟! تو كه اينكاره نيستي. با اين سر و وضع اومدي اينجا ماشين بشوري؟!
تازه ياد سر و وضعم افتادم و گفتم: چون اينكاره نيستم اومدم اينجا! پس از مكالمه اي كوتاه، پدرش كه رئيس كل بود، قبول كرد تا در آنجا بصورت نيمه وقت با شرايط ذيل كار كنم.

- واسه تازه كارا حقوق ثابت نداريم!
- هر چي انعام گرفتي واسه خودت!
- شبا اينجا نمي توني بخوابي!
- دستت كج مج نباشه!
- و ...

البته من هم براي خودم شرايطي داشتم.

- چهره ام را نپوشانم!
- در گرفتن انعام سماجت كافي و وافي داشته باشم!
- كم كاري نكنم!
- و از همه مهمتر، ماشين هيچ ضعيفه اي را نشويم!

يكي دو روز اول زير ماسك آلودگي هوا پنهان بودم و از شدت خجالت داشتم از حالت مدادي به ماكاروني رشد تغيير وضعيت مي دادم. روزها با وكيل و وزير جلسه داشتم و عصرها ماشينشان را با دقت تمام مي شستم. حُسن انجام كار، آوازه ام را در آن محل پيچانده بود. كارواش مورد اشاره رونق خاصي گرفته بود و من هر روز مورد تشويق مديريت و مواخذه ي همكاران افغاني ام قرار مي گرفتم! روزي "سالم" يكي از همكارانم كه به من نزديكتر بود گفت: دمت گرم ماشين اين دخترارو نمي شوري. انعام دُرس درموني كه نمي دن هيچ، 1000 تا ايراد هم مي گيرن! حالا واقعن چرا ماشيناشون رو نمي شوري و هميشه با يه بهانه از زيرش در مي ري. حيف نيستن به اين خوشگلي؟! و من هم مي گفتم: واسه ما اُفتِ لاتي داره داداش!
6 روز به سلامتي گذشته بود و فردا روز موعود فرا مي رسيد. گفتم خدايا 6 روز ما رو سربلند كردي. يه فردا رو هم حال بدي تمومه. ماشين ضعيفه بشور نيستم كه نيستم!
فرداي آن شب راس ساعت مقرر به كارواش رسيدم. 5 شنبه بود و شلوغ. به سرعت مشغول كار شدم. ماشين مشتريها به سرعت وارد و خارج مي شد. در يك غافلگيري، دختركي ماشينش را پشت پايم پارك كرد و بهمراه سگ اش پياده شد. گفتم ببخشيد خانوم اينجا چند دقيقه اي تعطيله. گفت اشكالي نداره. عجله ندارم. هر چه گفتم چيز ديگري گفت تا كار بالا گرفت و پاي مديريتِ پاتال، كه علاقه و احترام خاصي براي جماعت نِسوان قائل بود به ميان آمد! سرتان را درد نياورم. اما مرتيكه ي لندهور بخاطر يك دختر 19-18 ساله كارگر خدومش را اخراج كرد. از حق نگذريم، شايد اگر من هم بودم همين كار را مي كردم. ارزشش را داشت!
با لذت خاصي از آنجا بيرون آمدم. نه به آن خاطر. بلكه به آن خاطر!
اين ماجرا رو تابحال براي هيچكس نگفته بودم. حتي ياس!!

پ.ن:
1/ زمان هايي كه فكر مي كنم خيلي خبريه، يه كارايي مي كنم كه فكر نكنم خيلي خبريه!
2/ اگر در آينده اي نه چندان دور در كارواش محله تان چهره ي آشنايي ديديد، تعجب نكنيد. حتمن بنده هستم!
3/ پيشوني، ما رو كجا مي شوني؟!
4/ امكان رستگاري ِ من گر نبوده است ... بيهوده آزموده مرا بارها خدا!
5/ اين 2 روز عمر كه منم نداره! (كاميون نوشته)
6/ شايد يادتون نباشه. ولي كماكان نوشته هاي بلند ساير وبلاگ ها رو نمي خونم. شما هم مي تونيد نخونيد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

تست هوش: در تصوير فوق چند عكس متعلق به "محسن نامجو" است!

تا بحال شده وقتي عكسي از خودتون مي بينين يا تو آينه نگاه مي كنين، تو خلوت خودتون طوري كه كسي نشنوه به خودتون بگين كاش من شبيه فلاني بودم؟! يا شده يكي همينطوري ازتون بپرسه دوست داشتي شكل كي بودي؟ و شما در جوابش بدون اينكه به حس ِ خودشيفتگي خودتون بيانديشين بگين مثلن شكل فلاني؟! حتمن شده. ولي خب شدت و ضعف داره. بعضي ها اصلن با قيافشون حال نمي كنن و بعضيا (مثل من) زيادي با خودشون حال مي كنن، هر چند كه خوشگل نباشن. ولي باور كنين اگه كسي اين سوال رو از من بپرسه و من 100 تا گزينه تو ذهنم بياد مطمئنن "محسن نامجو" گزينه‌ي صدو يكمي هم نيست!

يه مدت موهام خودبخود بلند شده بود و با يه كلاه بره كه معمولن سَرم بود، بطور ناخواسته اي نامجو شده بود شكل من. اينقدر بهم گفتن تا اينكه مدتها در انظار عمومي ظاهر نمي شدم. ولي بعد از اينكه يه روز تلفنم زنگ خورد و شخصي از اون طرف خط بجاي فوت كردن گفت: آقا شما چقدر شبيه محسن نامجو هستين و خنديد و قطع كرد! منم زدم همش رو ريختم پائين و خودمو بقيه رو راحت كردم.
چند جاي ديگه ام رو هم به صورت رندم عمل كردم تا حتي به ذهن كسي نرسه كه 1% هم امكان داره من شبيه نامجو باشم. اما همين ديروز كه يكي تو خيابون بهم گفت: محسن جون كي از ايتاليا برگشتي؟! گلشيفته چطور بود؟! ديدم همه ي كارايي كه كردم الكي بوده و انگار محسن تا آخر عمر بيخ ريش ماست، يا برعكس!

پ.ن:
1/ كامنت دوستاني كه از اين نوشته برداشت بي احترامي به "محسن نامجو" بكنن تائيد نمي شه!
2/ ديروزشون به اونايي كه مربوط بوده مبارك!
3/ هم‌ش دلم مي گيره ... هم‌ش تنم اسيره!
4/ قد و قوارشو ببين، در حد ريل قطاره ... اي جان سر و ته نداره، شمال و جنوب نداره!
5/ هر ميوه اي كه دست رسانديم چوب شد ... ما لايق بهار نبوديم، خوب شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


بدون شرح!
هر كاري كردم نتونستم مامانم رو بپيچونم. بايد جمعه براي شركت در مراسم مهموني كه مادر ترتيب داده بود، تهران مي بودم.
اين بود كه سه شنبه به بچه ها گفتم خدايي اگه 5شنبه برمي گرديم من باهاتون ميام وگرنه خوش باشيد. اونا هم كه بدون من نمي تونن خوش باشن و از طرفي خاطر مامانم رو هم خيلي مي خوان! گفتن حتمن برمي گرديم. غافل از اينكه احساسي به من مي گفت همگي تو دلشون براي تلافي بلاهايي كه من در سفرهاي قبلي سرشون آورده بودم دارن به "Plan B" فكر مي كنن!

سيا ماكسيما قبل از اينكه صاحب كمالات بشه و ماكسيما بخره، پيش اوستايي تو بازار كار مي كرد كه يه سور به شمر زده بود. طرف زنگ كه مي زد، علاوه بر اون، 4 ستون بدن ما هم مي لرزيد! بخاطر همين هر وقت آخر هفته مي رفتيم شمال و يهو حال مي كرديم جمعه هم بمونيم و شنبه برگرديم، سيا مي گفت من حتي تنها هم شده برمي گردم! اول ما با زبون خوش (Plan A) بهش مي گفتيم بمون بابا. اخراجت كه نمي كنه و كلي رو مُخش كار مي كرديم. ولي وقتي همه ي راه ها رو به رومون مي بست، مجبور مي شديم از خُدعه و نيرنگ و خَدنگ (Plan B) استفاده كنيم. يعني يا سوئيچش گم مي شد. يا زنگ موبايلش قطع مي شد و خواب مي موند و در موارد نادري، ماشينش بدليل فقدان چكش برق روشن نمي شد! هميشه هم مغز متفكر، برنامه ريز، مجري و شخص ِ شادمان از اجراي موفقيت آميز نقشه، كسي نبود جز حاجيتون! ناگفته نـَمونه در نهايت به نفعش شد. چرا؟ چون اخراج شد. كاسب شد و در نهايت ماكسيما خريد!


من در جستجوي گمگشته ي خويش!

اينبار هم گفتم حتمن مي خوان Plan B رو براي منم به اجرا در بيارن. تو فكرم در روياي سواري با ماكسيما بودم كه زود به خودم اومدم. چون مي دونستم در خوشبينانه ترين حالت هم 1% احتمال خريد ماكسيما بعد از اخراجم وجود نداره. اين بود كه با واقع بيني خودم رو به دست قضا و قدر سپردم.
چهارشنبه بعد از 12 ساعت موندن تو ترافيك، كلافه گي و سردرگمي، با اقدام انتحاري ما مبني بر حمله به باند مخالف اتوبان، از رودبار تا رشت رو با همراهي بيش از 3000 ماشين ورود ممنوع رفتيم و شب رسيديم ماسوله. خوابيديم. 5شنبه رسيد و زمان امتحان بزرگ! اولش كمي اذيتم كردن. ولي وقتي ديدن من هر جور شده برمي گردم با بزرگواري خودشون، من رو شرمنده كرده و نشون دادن جواب بدي رو بايد با خوبي داد و اينجوري بود كه رو سياهي به ذغال موند!!

پ.ن:
1/ تبريك و تهنيت به پرسنل خدوم راهنمايي رانندگي استان گيلان يا پرسنل خدوم راهنمايي رانندگي هر جاي مربوطه!
2/ احمد: آرام، نمكين، پير ِ جوان نما و در يك كلام مرد ِ خانواده!
3/ سيا: با وجنات، صاحب ماكسيما، دنباله رو و در يك كلام مرد‍ ِ همراه!
4/ ياس: مدعي، خوش سرو زبان، ليدر نما و در يك كلام ضعيفه كـُـش!
5/ كاسني: بدليل مُطوّل شدن ذكر سكنات، در يك كلام آدم باحاله!
6/ خاطرات شمال، محاله يادم بره ... اون همه شور و حال، محاله يادم بره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 
اثر كينو از آرژانتين

موضوع راجع به بحث شيرين تبادل لينك است. موضوعي كه هميشه در برابرش گارد خاصي مي گيرم. نمي دانم اين استدلال از كجا آمده كه اگر لينك وبلاگي در كنار وبلاگت باشد، يعني تو با آن وبلاگ نويس دوستي يا اگر وبلاگي را لينك نكرده باشي، يعني با او كمتر دوستي يا حتي دشمني!
اگر ملاك اين باشد كه اول از همه بايد "ياس" را كه رفيق گرمابه و گلستانم است لينك مي كردم. اما نكردم. چرا؟ چون هر چند نوشته هايش را دوست دارم، اما وقتي در "تنيس" ثابت كرد كه دمدمي مزاج است، من را از تداومش در اين راه نامطمئن كرد. او هم مرا مي شناسد و تابحال حتي يكبار هم نشده كه از من بخواهد لينكش كنم! 
من وبلاگ هايي را دوست ندارم. شما را نمي گويم. آنهايي را مي گويم كه انگار نذر كرده اند هر روز از ضد حالي كه خورده اند، از شكستشان، از اضافه شدن بر تعداد دفعاتي كه خودكشي كرده اند و ... بنويسند!
يا آنهايي كه تخصصي مي نويسند و اينجا را با سايت هاي فرهنگي، هنري، علمي و ... اشتباه گرفته اند!
يا آنها كه هر وقت دلشان مي خواهد مي نويسند. يعني موالات را كه از فروع دين است رعايت نمي كنند! يا آنهايي كه ... بگذريم.
اما وبلاگ هايي را هم دوست دارم. آنهايي كه خودشان را مي نويسند. حرفي براي گفتن دارند. ما را در تجربياتشان سهيم مي كنند. براي وبلاگشان و مخاطبانش وقت مي گذارند. ناله نمي كنند. يا اگر هم مي كنند جوري مي كنند كه ما نمي فهميم. يعني واردند! يعني ناله هايشان بدرد ديگران هم مي خورد. خودم هم سعي مي كنم، تاكيد مي كنم. سعي مي كنم همين باشم. باور كنيد براي اين وبلاگ و براي شما وقت مي گذارم. ولي توانم در همين حدي است كه مي بينيد. ادعايي هم ندارم. اما خوب مي دانيد، شما هم نمي توانيد همه ي آنهايي را كه مي پسنديد لينك كنيد. من هم كه از شما ناتوان ترم. پس بگذاريد به درد خودم بميرم!
در ضمن آمار و ارقام نشان داده، از 4 وبلاگي كه به تازگي لينك كردم، 2 تايش خودزني، يعني تعطيل كردند. پس بيخيال شويد كه دامنگيرتان مي شود!
 
بي ربط:
لينكم بكني يا نكني حرفي نيست ... ور تو هم مرا پاك كني حرفــــي نيست
گر از تهِ قلبت تو مــرا داري دوست ... هر كـــــار كني يا نكــني حرفي نيست
در مكتبِ رندان ِ مــــــلامت پيشه ... هر قدر مــــــــلامت بكني حرفي نيست
هر روز به ديدن ِ تو مشــــتاق ترم ... اما به تو مي رســــم دِگر حرفي نيست
خواهي تو مرا بُكش، بسوزان، بـِـشِكن ... وقتي نتواني كه دگر حرفي نيست!
آن مصرع قبل را تو شوخي انگار ... بچه شده اي؟! جان ِ خودم حرفي نيست!
چيز ِ دگري خواست بگويد كاسني ... اما چه كند چو آمـــــدي حرفي نيست!

پ.ن:
1/ از صداقت ات، صادقي ات معلوم است!
2/ خطاب اين نوشته به هيچكس نيست. حتي شما دوست عزيز!
3/ من در مقابل قلم ِ 2 عزيزي كه به تازگي درخواست لينك داشتند زانو مي زنم. اين درد دلي قديمي بود!
4/ هر وبلاگي با مخاطبانش زنده است. ممنون كه من را زنده نگه داشته ايد!
5/ بد خُلقم و بد عهد و زبان بازم و مغرور ... پشت سر ِ من حرف زياد است، مگر نه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

ديشب با جمعي از دوستان از جمله: "ياس" و "سراي باقي"، "احمد" و "منزل" و "سيا ماكسيما" ملقب به "اردشير" براي ديدن فيلم "كتاب قانون"، نوشته ي "محمد رحمانيان" و به كارگرداني "مازيار ميري" راهي اريكه ايرانيان شديم.
اول بگويم كه سينما رفتن ما بهانه اي است براي خنديدن. چرا؟! چون احمد استعداد عجيبي در ابتياع بليط فيلمهايي دارد كه در شروع، ميانه و پايانش، چيزي جز لعن و نفرين نصيبش نمي شود! و اگر يك نقطه ي روشن (پا برهنه در بهشت) در كارنامه ي سياهش نبود، محال بود تا كنون، جرات ادامه ي اين حركت فرهنگي را مي داشت. هر چند در بيشتر مواقع "جواب احمدي" به مددش مي آيد!
ديشب هم چون گذشته احمد در ميان ما محاصره شده بود تا در طول پخش فيلم نگاه هاي معني دار ما را به جان بخرد!

"عروس بايد طوري باشه كه وقتي مادر شوهر نيشگونش مي گيره، يه همچيني بياد تو دستش!" "پسري كه سر ِ تنها به بالين بذاره، هر شب براش گناه مي نويسن!" عروس بايد فلان باشه. عروس بايد بهمان باشه و ...!
فيلم با ديالوگ هاي اينچنيني ِ چند ضعيفه ي بزرگ و كوچك كه دنبال ضعيفه اي براي قويه ي ترشيده ي خانواده بودند آغاز شد.
در ادامه، پسر خانواده كه نقشش را پرويز پرستويي بازي مي كرد، همراه با 4 همكار خود كه همگي به ظاهر متدين بودند براي برگزاري جلسه اي راهي لبنان شدند.
اين 4 نفر همه اهل دل بودند. اما از ترس مسئول خود كه اتفاقن او از همه بيشتر اهل دل بود، مجبور به حفظ ظاهر بودند. مسئول گروه كه براي جلوگيري از اسرافِ دستمال كاغذي، يك دستگاه آفتابه نيز به همراه برده بود، ديگران را در حاليكه خود مشغول هيزي كردن بود، از خوردن "بيف" منع مي كرد!
نيمه هاي شب، گرسنگي به پرستويي فشار آورد و يواشكي از هتل بيرون زد و با تعجب دوستانش را ديد كه هر كدام به تنهايي در شعبه هاي Mc و KFC مشغول تناول بيف بودند. او هم كافه اي را برگزيد و استيك آبداري خورد و 1 دل نه 100 دل عاشق ضعيفه اي با وجنات و فارسي بلد، اما مسيحي شد. ماجرا گذشت تا زن، مسلمان شد. اما از نوع واقعي ِ آن و به عقد پسر ترشيده ي فيلم درآمد.
عروس خارجي وقتي وارد خانواده ي شوهر شد، مشكلات هم، چون بازرس "ژاور" شانه به شانه همراهش داخل شدند. چون ديگران تحمل شنيدن حرف هاي يك مسلمان واقعي را نداشتند و فقط به سابقه ي مسلماني خود و توجه به حواشي ِ دين مي نازيدند!
روزي بر سر سفره ي نذري كه پر بود از آش و كشك و انواع تنقلات مرسوم اين سفره ها، عروس تازه مسلمان رو به جمع ضعيفه ها كه مشغول غيبت بودند كرد و گفت: با وجود اينهمه غذاي لذيذ، چرا گوشت برادر مسلمان خود را مي خوريد؟! جمع ساكت شد. مادر شوهر رو به عروس گستاخ كرد و گفت: يدفه حديث "الغيبت اشد من الزنا" رو هم بخون، پرونده ي هممون رو بزن زير بغلمون ديگه! تو كه اين حرفا رو بلدي چرا با پاي راست مي ري تو مستراح؟! و ...

داستان فيلم كه چند دقيقه اي از آن از نظرتان گذشت به شكل جسورانه اي به مقدس مأباني مي پردازد كه مي خواهند ديگران را به زور به بهشت بفرستند، در حاليكه كـُـميت خودشان از 1001 جا مي لنگد و كار خود را فقط با ظاهرشان به پيش مي برند.

از غلبه ي شديد فضاي سياه و سفيد بر خاكستري، كه بلاي جان سينماي ايران است و فيلمفارسي بودن "كتاب قانون" كه بگذريم، مي توانيد لحظات خوشي را همراه با تأمل، به مدت 90 دقيقه سپري كنيد. مي گويند ركورد فيلم "اخراجي ها" را خواهد زد!

لازم بذكر است كه با انتخاب اين فيلم يك نقطه ي ديگر بر آن نقطه ي روشن كارنامه ي هنري احمد افزوده شد!

پ.ن:
1/ واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند ... چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند!
2/ عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت!
3/ دوستتان را نزديك و دشمنتان را نزديك تر به خود نگه داريد!
4/ اگه تاريكم، اگه روشنم، اگه پائيزم، اگه بهارم ... تو رو دوس دارم! (3 بار)
5/ مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب ... در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمود آزادنيا

خداي مهربان. نشسته ايد آن بالا مالاها و هي به ما مي خنديد! آخر اين درست است؟ اين مي افتد به جان آن. شما مي خنديد. آن مي افتد به جان اين. باز شما مي خنديد. فرقي هم برايتان نمي كند كه طرف بزرگ است يا كوچك. رئيس است يا مرئوس. زبانم لال ضعيفه است يا قويه. گاهي هم كه شيطنتتان گل مي كند، با پرده ي ستاري اتي كه بر احوالات ما انداخته ايد بازي مي كنيد و بيشتر مي خنديد. اصلن هم برايتان مهم نيست كه ما، يعني بندگان و شما، يعني معبود، بايد با هم بخنديم. نه اينكه به هم بخنديم!
چرا دوست داريد خودتان، تنها (2 بار) بخنديد؟! اصلن چرا شما كاري نمي كنيد كه نـَـعوذ بـِـاالله ما هم به شما بخنديم. خوب است ما هم كماكان نـَـعوذ بـِـاالله با پرده ي شما بازي كنيم و بخنديم؟! درست است كه شما به حماقت هاي ما مي خنديد. درست است كه گفته اند "بخند تا دنيا به روت بخنده" اما نه تا اين حد! 
حتمن الآن هم با خواندن اين متن، داريد به ريش ما مي خنديد. باشد. بخنديد. خودتان خوب مي دانيد كه ما فقط دلمان به خنده هاي شما خوش است و بس. قربان آن خنده هاي فندقي تان بروم. همين كه شما مي خنديد انگار ما خنديده ايم. خواه دليل اين خنده هاي ناز شما كارهاي پسنديده ي ما باشد يا بازي هاي شما با ما!

پ.ن:
1/ 72 شب مانده كمر خم بشود...72 عاشق ز زمين كم بشود...72 ميدان بلا در راه است...72 شب مانده محرم بشود!
2/ دوست ندارم كه عاقبت، تو بشكني به جاي من!
3/ سبقت بگيري، بوق مي زنما!
4/ داشتيم؟!
5/ تو آنقدر بزرگي كه اشك هايت از هيبت تو فرو مي ريزند. حالا به خاطر من بخند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |