کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

گاهی اوقات با دیدن تبلیغات بعضی از محصولات، به هوشمندی طراح آن باید هزاران بار آفرین گفت.
اگر این روزها سری به توچال (بام تهران) زده باشید؛ در ابتدای راه و بعد از گذشتن صحیح و سالم از عوارضی پلیس، چشمتان به تابلوی بخاری های برقی "چیز" می خورد که به شکل طنازانه ای اقدام به تبلیغ محصول خود نموده است.
اما...
اگر تا به امروز و با سرد شدن هوا سرما نخورده اید و دلتان برای یک آنفولانزای مرغی لَک زده است، تا دیر نشده به نمایشگاه مطبوعات واقع در مصلای تهران مراجعه کنید!
سرمای هوای نمایشگاه به حدی است که هم این امر را برای شما میسور و سهل الوصول می کند و هم شما را در یادگیری حرکات موزون، آن هم  از نوع بندری اش یاری می دهد!
البته فراموش نشود که غرفه خانه کاریکاتور از گرمای وجود ما همیشه گرما بخش منازل شماست!

پ.ن:
1/ گرمیِ من از تو، سردیِ تو از من!
2/ وان، تو، تیری، فور!
3/ وبلاگ "وصیت نامه" با ناجوانمردی هک شد!
4/ بریده باد دست ابولهب!
5/ دستا رو هوا بالا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

چند شب پیش کتاب جالبی بین دوستانم دست به دست می شد و با خواندن بعضی از تیترهای فهرست آن می خندیدند.
کتاب را گرفتم و من هم با خواندن تیترهایش خنده ام گرفت. شما هم بخوانید.
عوامل فقر:
- ارتزاق بوسیله علم
- برهنه ادرار کردن!
- دانش آموزی برای خودنمایی
- خلال کردن با شاخه درخت گز!
- ایستاده شانه کردن
- خرید آرد و نان
- قرض ندادن خمیر و نان
- و  ...
عوامل فقر زدایی:
- نگهداری گوسفند و اسب در خانه!
- شانه زدن
- دوبار مسواک زدن
- و ...
عوامل گشایش روزی:
- خوردن کاسنی!!!
- قرض دادن خمیر و نان و شعله آتش
- ازدواج و ملحقات
- خلال کردن
- تهیه چهارپا (وسیله)
- لیسیدن کاسه!
- سخن نگفتن در دستشویی

پ.ن:
1/ حالا هی بگو کاسنی بَده!
2/ تو توالت حرف نزن، فقط فکر کن!
3/ همه نوع چهارپا موجود است!
4/ نون بیار، کباب ببر!
5/ در امر ازدواج توجه به ملحقات آن ضروری به نظر می رسد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

محبوبیت چیزی است که خیلی ها دنبالش می گردن، اما رسیدن بهش خیلی سخته. به نظر من کسبِ محبوبیت خیلی مهمه. حالا اگه اون محبوبیت واقعی هم باشه که دیگه هیچی! یعنی محبوب، محبوبیت اش رو با دوز و کلک بدست نیاورده باشه!
چند وقتی است که تو سایت رادیو دویچه وله آلمان، کاندید شدم به عنوان بهترین وبلاگ فارسی!!!
اما از اونجایی که می دونم شانسی برای برنده شدن ندارم تُشک رو ترک می کنم و به نفع توکای مقدس کنار می کشم!
پس اگه می خواین به توکا رای بدین و خانواده ای رو از نگرانی نجات بدین، اینجا رو کلیک کنین! اما بنده هنوز در نظرسنجی بلاگفا حضوری فعال دارم! پس بده بیاد ...

پ.ن:
1/ من کاندید شدم؟! من؟!!
2/ توکا خوشگلی، توکا دلبری، توکا از همه زیباتری!
3/ بده در راه خدا!
4/ به همه بگو به من نظر نداری ... عاشق شدی مهم نیس ... بزن به بیخیالی (2 بار)!
5/ محبت هم قدیمی شد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

من، لیسانس وظیفه، عباس قاضی زاهدی، جمعیِ هنگ یکِ یگان 514 مرکز آموزش 01 نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم جناااااااااااااب!

روز اول آموزشی تو پادگان 01 ارتش، که مخصوص آموزش سربازان با تحصیلات لیسانس به بالاست؛ با تکرار جمله ی بالا و انجام حرکات موزونی مثل کلاغ پر، شنا، بشین _ پاشو و ... گذشت.
آخر اون روز، آفتاب هنوز غروب نکرده بود که همه خواب بودن و فرداش از کلله ی سحر، روز از نو و روزی از نو! سن من تو پادگان چند سالی از همه بیشتر بود. بخاطر همین شدم بابای بچه ها. اونا هم وقتی دلتنگی می اومد سراغشون، می اومدن سراشون رو می ذاشتن رو شونه ام و با من درد و دل می کردن! از روز دوم آموزشی بواسطه ی صدای زیبا و قوی ای که دارم شدم مسئول شعار یگان! وقتی می گفتم 514، صدای شیررررررره کل پادگان رو می لرزوند. ولی بامزه ترینش این بود که وقتی صبح ها می خواستیم وارد میدون صبحگاه بشیم همه دسته جمعی و به صورت مُقطّع و شِمرده، با صدای طبل بزرگ می گفتیم: یگانِ، پونصدو، چهارده، گَلدیم!
عصر روز دوم به هر 10 نفر یه جعبه 10 کیلویی قند دادن و گفتن بین خودتون تقسیم کنین. نظر من این بود که بجای تقسیم قند، جعبه ها رو توی سِلف بذاریم و همه استفاده کنن تا عذاب اینو نداشته باشیم که بخوایم تو هر وعده 4 تا قند از تو کمد بریزیم تو جیبامون و با خودمون ببریم. همین مسئله ی کم اهمیت برای ما شده بود مسئله!
جالب این بود که بچه ها تو هر موقعیت بی ربطی به من می گفتن مسئله قند رو مطرح کن. هیچوقت یادم نمیره. یه روز سر کلاس عقیدتی استادمون پرسید کسی سوالی، مسئله ای نداره بپرسه. وقتی مسئله ی قند رو با جدیت مطرح کردم، کلاس منفجر شد. هیچکس فکرش رو نمی کرد که اونجا هم این مسئله رو بگم. وقتی استاد با عصبانیت پرسید این مسئله چه ربطی به این کلاس داشت؟! گفتم آخه بچه ها سَرِ نوع تقسیم قند استرس دارن!!! از اون روز تو پادگان اسم من شد "عباس استرس"!
به هر حال بعد از دو ماه، این دوره ی آموزشی که تموم شد عده ای از ما رو برای آموزش دیده بانی فرستادن مرکز آموزش توپخانه ی اصفهان! خدا فرمانده هنگ اونجا رو بیامرزه! یه روز برای اینکه به ما یاد بده یه سرباز چطور باید شلوار بپوشه، شلوارش رو تو خوابگاه کشید پائین. صحنه ای بود که خود کادری ها هم از خنده روده بر شده بودن. ولی کی جرات داشت بخنده؟!
عکسی هم که بالا می بینین مال همون پادگانِ اصفهانِ. انتهای پادگان یه چاه آب بود که آبش بوسیله ی موتور آب، توی جوی، جاری می شد و ما با گذاشتن پا در جوی و عبور آبِ خنکِ چاهی که بوسیله ی موتور آب توی جوی، جاری می شد، در گرمای تابستان صفایی می کردیم و سیگاری می کشیدیم و فیلترهایش را به آبِ خنکِ چاهی که بوسیله ی موتور آب توی جوی، جاری می شد می سپردیم و آبِ خنکِ چاهی که بوسیله ی موتور آب توی جوی، جاری می شد آنها را با خود می برد!
راستی تا یادم نرفته بگم یکی از مهم ترین دوره های ما تو سربازی آموزش طراحی روی زمین با آفتابه بود به شکلی که بعد از جارو کردن محوطه هر کسی بنا به ذوق و سلیقه ی شخصی باید با آفتابه رو زمین اشکال هندسی منظم رسم می کرد! و یکی از بامزه ترین سرودهایی هم که همه دسته جمعی می خوندیم این بود:

سربازِ ایرونی ام خدمت دولت می کنم     خدمت دولت و این ملت و کشور می کنم
بکنم؟! نکنم؟! سرباز می مونم                 قدر شخصی گری رو، حالا می دونم
بچپ چپ، براست راست، از جلو نظام، خبردار

غذای هر روزمون برنج و آش و عدسِ     اگرم هم بزنی، فضله ی موش و مگسِ
بخورم؟! نخورم؟! گشنه می مونم          قدر آش نَنمو، حالا می دونم
بچپ چپ، براست راست، از جلو نظام، خبردار

پ.ن:
1/ در حال حاضر از چهار نفری که تو عکس بالا می بینید، سه نفرشون ایران زندگی نمی کنن. به نظرتون کدومشون الآن ایرانِ؟!
2/ رفاقت تعطیل!
3/ برو ای غم، که میهمون دارم امشب ... عزی زی، بهتر از جون دارم امشب! برو (3 بار)!
4/ از محبت های همگی تو پست قبلی واقعن ممنون!
5/ از محبت رئیسم، آقای شجاعی هم که من رو تو مدت سربازی اخراج نکرد خیلی ممنونم!
6/ "این کارت لعنتی" رو هم اینجا بخونین!
7/ قبلن بهتون گفته بودم نوشته های بلند سایر وبلاگ ها رو نمی خونم، شما هم می تونین نخونین؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اولین تصویر این وبلاگ!

اگر برای هر چیز، سن و سالی در نظر بگیریم، امروز من، یا بهتر بگویم، وبلاگم، یک ساله شد!
وقتی به یک سال گذشته و ماجراهایی که برمن و وبلاگم گذشت نگاه می کنم احساس خوبی دارم. دایره ی گسترده ی دوستانم گسترده تر شد! چیزهای زیادی آموختم که شاید نتوان این آموخته ها را در هیچ جای دیگری کسب کرد.
لحظات حضورم در این وبلاگ بسیار هیجان انگیز بود. با پُست هر نوشته ای، هیجان من برای خواندن نظرات شما به اوج می رسید. لحظه به لحظه کامنت هایم را چک می کردم. هیجانی که هنوز هم برای من وجود دارد. درست مثل روز اول!
سعی کردم همیشه برای شما شنگول و منگول باشم و کمتر ناراحتتان کنم.
در این مدت عده ای بر من تاختند و بر عده ای تاختم! گاهی خوشحال شدم. گاهی ناراحت. ولی همیشه با شما بودم. شمایی که من را خواندید. شمایی که مجیزم را گفتید یا انتقاد کردید! شما همیشه یکی از ارزشمندترین و مهمترین افراد در ذهن من بودید، هستید و خواهید بود.
تا بحال پس از شروع هیچ کاری به پایان آن فکر نکرده ام. اما خوب می دانم هر شروعی پایانی دارد. همیشه برای پایان دادن به وبلاگ نویسی دو گزینه برایم متصور بود. یکی اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم و دیگری اینکه در اوج خداحافظی کنم!
در حال حاضر از یکطرف حرف های زیادی برای گفتن دارم و از طرف دیگر نقطه ی اوجی برای این وبلاگ نمی بینم!
اگر باشم یا نباشم بدانید که همیشه با شمایم...
بد نیست یکبار دیگر اولین پُست من را بخوانید:

این بود که...
- یکی از دلایلی که علاقمند به وبلاگ نویسی شدم. خوندن مطالب وبلاگ "توکای مقدس" بود و این بود که...
- نا گفته نمونه که تا به حال چندین بار (۲ بار!) وبلاگی راه اندازی کردم که به دلایل شخصی از ادامه راه باز موندم و این بود که ...
- به نظر من توکا انسان صاحب نظری است که می تونه در رابطه با مسائل مختلف، در عین سادگی اظهار نظرهای عمیق! و جالبی ارائه بده که خوندنش برای خیلی ها از جمله خودم، جالب و خوندنیه و دستش تو نوشتن هم خیلی قویه، به همین دلیل من هم که دیدم دقیقن همین خصوصیات رو دارم! با خودم گفتم چرا توکا بنویسه و من ننویسم!؟ این بود که ...
- نمی دونم در آینده چقدر از نوشته های من خوشتون بیاد یا نیاد و نمی دونم که اصلن این مسئله مهمه یا نه! فقط خواهشن اگه خوشتون نیومد توکا رو نفرین نکنید که چرا ناخواسته منو علاقمند به نوشتن کرده! به هر حال این، بود که...


پ.ن:
1/ فریاد که دستم نگرفتند و به یک بار ... از پای فکندند منِ بی سر و پا را! (عُمرَن!)
2/ از اشتباهاتمان درس بگیریم و با بدشانسی هایمان رشد کنیم!
3/ روز دختران، بر تمامی ضعیفه ها از نوع دخترش، مبارک باد!
4/ آفتاب نشی باز بری زیر ابرا، مرواری نشی بری ته دریا، رودخونه نشی بری قاطی سیلا! اگه اینجوری بشه، واویلا (100 بار)!!!
5/ دیگه ... سلامتی!
6/ اوچ بابا!
   

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر میگوئل پیکس از برزیل

طبق تعریفی که از روابط عمومی می دانیم، این واحد در هر سازمان، پلی است ارتباطی بین آن و مخاطبین. به شکلی که نیازهای مخاطبین را به سازمان منعکس کرده و کالا یا خدمات سازمان را به مخاطبین می شناساند.
در کشور ما برای تبلیغ کالا و خدمات یک سازمان روش های متفاوتی وجود دارد. از پخش تیزرهای تلویزیونی و زیرنویس برنامه ها گرفته تا چاپ بروشور، پوستر و ...
یک نوع دیگر از تبلیغ که چند سالی است در کشور ما باب شده، اطلاع رسانی بوسیله ی پیام کوچک است. شاید بتوان از نگاه سازمان های مختلف برای این نوع از تبلیغ محاسنی را برشمرد. اما بزرگترین عیب آن ورود بی اجازه به دنیای شخصی ماست. با شنیدن صدای پیام کوچک توجه ما به سمت گوشی تلفن جلب می شود و با باز کردن پیام کوچک مجبور به خواندن یک آگهی بازرگانی هستیم!
در واقع هیچکدام از روش های دیگر تبلیغی حق ورود بی اجازه به خلوت ما را ندارند، جز پیام کوچک! 
شما راهی برای جلوگیری از این ورود بی اجازه سراغ دارید؟!

پ.ن:
۱/ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
۲/ اول توئی، دویُّم منم!
۳/ ای مُصوِّر چهره ی یارِ مرا بی ناز کِش ... چون به نازش می رسی بگذار، آن من می کشم!!!
۴/ دینگ (2 بار)، چیز خود را به ما بسپارید! (بانک چیز!)
۵/ من رو بخون یالا!
۶/ می آی تو یالّا بگو! اینجا زن و بچه رد می شه عمو! (خطاب به پیام کوچک!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

وقتی هیچ چیزمان، شبیه هیچ چیز دیگرمان نیست!
 
سه شنبه 30 مهرماه 1387، شب پر اختتامیه ای برای پایتخت نشینان بود. از برپایی مراسم اختتامیه ی جشنواره ی تئاتر ماه و نهمین جشن خانه ی موسیقی گرفته تا اختتامیه جشنواره ی سینمای کمدی گل آقا و دومین جشنواره ی بین المللی کاریکاتور معضلات شهری و چندین جشنواره ی دیگر که از نام بردن آنها صرفنظر می کنم.
ما نیز از این همزمانی ها، زمانی آگاه شدیم که دیگر کار از کار گذشته بود و بدلیل هماهنگی های به عمل آمده با میهمانان و بخش های مختلف، امکان تغییر زمان مراسم وجود نداشت.
اما نکته ای که در این میان جالب و بامزه به نظر می رسد این است که در شب یاد شده عده ای از کارتونیست های محترم، دید و بازدید با خداداد عزیزی، آناهیتا نعمتی و فخرالدین صدیق شریف را به شرکت در مراسمی که خود به گونه ای متولی آن هستند ترجیح داده اند.
از حق نگذریم که مراسم اختتامیه فیلم کمدی گل آقا جذابیت بیشتری برای همگان خصوصن عامه ی مردم دارد ولی اگر از نگاه تخصصی به قضیه بنگریم مطمئنن حضور اصحاب کارتون و کاریکاتور در مراسم اختتامیه ی یک جشنواره ی کاریکاتور ضروری تر از حضور در جشنواره ای سینمایی می نماید.
هر چند که من کوچکتر از آنم که پیام یا توصیه ای برای دیگران داشته باشم، ولی به قول توکا، مثل بقیه ی آدم های دیگر که کوچکتر از این حرف ها هستند ولی اعتماد به نفسش را دارند می خواهم یک بار دیگر مرقومات بالا را از نگاه یک علاقمند بخوانید، نه کسی که خود از برگزار کنندگان جشنواره ی معضلات شهری بوده است!
به امید آنکه در سال های آتی اختتامیه ی این دو جشنواره با مشکل همزمانی همراه نشود تا هم ما از زیارت خداداد عزیزی محروم نشویم و هم دوستان کارتونیست از زیارت دکتر چمران!
 
پ.ن:
1/ از همین جا دست تک تک دوستان گل آقایی رو برای برپایی باشکوه این جشنواره می فشارم و یک خسته نباشید دُرست درمون به همگی تون می گم!
2/ امیدوارم این نوشته به درستی خوانده شود!
3/ حالا دست (2 بار)، حالا برعکس!
4/ اینجوری به من اخم نکن ... ابروهاتُ نخ نکن!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |