تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

تست هوش: در تصوير فوق چند عكس متعلق به "محسن نامجو" است!

تا بحال شده وقتي عكسي از خودتون مي بينين يا تو آينه نگاه مي كنين، تو خلوت خودتون طوري كه كسي نشنوه به خودتون بگين كاش من شبيه فلاني بودم؟! يا شده يكي همينطوري ازتون بپرسه دوست داشتي شكل كي بودي؟ و شما در جوابش بدون اينكه به حس ِ خودشيفتگي خودتون بيانديشين بگين مثلن شكل فلاني؟! حتمن شده. ولي خب شدت و ضعف داره. بعضي ها اصلن با قيافشون حال نمي كنن و بعضيا (مثل من) زيادي با خودشون حال مي كنن، هر چند كه خوشگل نباشن. ولي باور كنين اگه كسي اين سوال رو از من بپرسه و من 100 تا گزينه تو ذهنم بياد مطمئنن "محسن نامجو" گزينه‌ي صدو يكمي هم نيست!

يه مدت موهام خودبخود بلند شده بود و با يه كلاه بره كه معمولن سَرم بود، بطور ناخواسته اي نامجو شده بود شكل من. اينقدر بهم گفتن تا اينكه مدتها در انظار عمومي ظاهر نمي شدم. ولي بعد از اينكه يه روز تلفنم زنگ خورد و شخصي از اون طرف خط بجاي فوت كردن گفت: آقا شما چقدر شبيه محسن نامجو هستين و خنديد و قطع كرد! منم زدم همش رو ريختم پائين و خودمو بقيه رو راحت كردم.
چند جاي ديگه ام رو هم به صورت رندم عمل كردم تا حتي به ذهن كسي نرسه كه 1% هم امكان داره من شبيه نامجو باشم. اما همين ديروز كه يكي تو خيابون بهم گفت: محسن جون كي از ايتاليا برگشتي؟! گلشيفته چطور بود؟! ديدم همه ي كارايي كه كردم الكي بوده و انگار محسن تا آخر عمر بيخ ريش ماست، يا برعكس!

پ.ن:
1/ كامنت دوستاني كه از اين نوشته برداشت بي احترامي به "محسن نامجو" بكنن تائيد نمي شه!
2/ ديروزشون به اونايي كه مربوط بوده مبارك!
3/ هم‌ش دلم مي گيره ... هم‌ش تنم اسيره!
4/ قد و قوارشو ببين، در حد ريل قطاره ... اي جان سر و ته نداره، شمال و جنوب نداره!
5/ هر ميوه اي كه دست رسانديم چوب شد ... ما لايق بهار نبوديم، خوب شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


بدون شرح!
هر كاري كردم نتونستم مامانم رو بپيچونم. بايد جمعه براي شركت در مراسم مهموني كه مادر ترتيب داده بود، تهران مي بودم.
اين بود كه سه شنبه به بچه ها گفتم خدايي اگه 5شنبه برمي گرديم من باهاتون ميام وگرنه خوش باشيد. اونا هم كه بدون من نمي تونن خوش باشن و از طرفي خاطر مامانم رو هم خيلي مي خوان! گفتن حتمن برمي گرديم. غافل از اينكه احساسي به من مي گفت همگي تو دلشون براي تلافي بلاهايي كه من در سفرهاي قبلي سرشون آورده بودم دارن به "Plan B" فكر مي كنن!

سيا ماكسيما قبل از اينكه صاحب كمالات بشه و ماكسيما بخره، پيش اوستايي تو بازار كار مي كرد كه يه سور به شمر زده بود. طرف زنگ كه مي زد، علاوه بر اون، 4 ستون بدن ما هم مي لرزيد! بخاطر همين هر وقت آخر هفته مي رفتيم شمال و يهو حال مي كرديم جمعه هم بمونيم و شنبه برگرديم، سيا مي گفت من حتي تنها هم شده برمي گردم! اول ما با زبون خوش (Plan A) بهش مي گفتيم بمون بابا. اخراجت كه نمي كنه و كلي رو مُخش كار مي كرديم. ولي وقتي همه ي راه ها رو به رومون مي بست، مجبور مي شديم از خُدعه و نيرنگ و خَدنگ (Plan B) استفاده كنيم. يعني يا سوئيچش گم مي شد. يا زنگ موبايلش قطع مي شد و خواب مي موند و در موارد نادري، ماشينش بدليل فقدان چكش برق روشن نمي شد! هميشه هم مغز متفكر، برنامه ريز، مجري و شخص ِ شادمان از اجراي موفقيت آميز نقشه، كسي نبود جز حاجيتون! ناگفته نـَمونه در نهايت به نفعش شد. چرا؟ چون اخراج شد. كاسب شد و در نهايت ماكسيما خريد!


من در جستجوي گمگشته ي خويش!

اينبار هم گفتم حتمن مي خوان Plan B رو براي منم به اجرا در بيارن. تو فكرم در روياي سواري با ماكسيما بودم كه زود به خودم اومدم. چون مي دونستم در خوشبينانه ترين حالت هم 1% احتمال خريد ماكسيما بعد از اخراجم وجود نداره. اين بود كه با واقع بيني خودم رو به دست قضا و قدر سپردم.
چهارشنبه بعد از 12 ساعت موندن تو ترافيك، كلافه گي و سردرگمي، با اقدام انتحاري ما مبني بر حمله به باند مخالف اتوبان، از رودبار تا رشت رو با همراهي بيش از 3000 ماشين ورود ممنوع رفتيم و شب رسيديم ماسوله. خوابيديم. 5شنبه رسيد و زمان امتحان بزرگ! اولش كمي اذيتم كردن. ولي وقتي ديدن من هر جور شده برمي گردم با بزرگواري خودشون، من رو شرمنده كرده و نشون دادن جواب بدي رو بايد با خوبي داد و اينجوري بود كه رو سياهي به ذغال موند!!

پ.ن:
1/ تبريك و تهنيت به پرسنل خدوم راهنمايي رانندگي استان گيلان يا پرسنل خدوم راهنمايي رانندگي هر جاي مربوطه!
2/ احمد: آرام، نمكين، پير ِ جوان نما و در يك كلام مرد ِ خانواده!
3/ سيا: با وجنات، صاحب ماكسيما، دنباله رو و در يك كلام مرد‍ ِ همراه!
4/ ياس: مدعي، خوش سرو زبان، ليدر نما و در يك كلام ضعيفه كـُـش!
5/ كاسني: بدليل مُطوّل شدن ذكر سكنات، در يك كلام آدم باحاله!
6/ خاطرات شمال، محاله يادم بره ... اون همه شور و حال، محاله يادم بره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 
اثر كينو از آرژانتين

موضوع راجع به بحث شيرين تبادل لينك است. موضوعي كه هميشه در برابرش گارد خاصي مي گيرم. نمي دانم اين استدلال از كجا آمده كه اگر لينك وبلاگي در كنار وبلاگت باشد، يعني تو با آن وبلاگ نويس دوستي يا اگر وبلاگي را لينك نكرده باشي، يعني با او كمتر دوستي يا حتي دشمني!
اگر ملاك اين باشد كه اول از همه بايد "ياس" را كه رفيق گرمابه و گلستانم است لينك مي كردم. اما نكردم. چرا؟ چون هر چند نوشته هايش را دوست دارم، اما وقتي در "تنيس" ثابت كرد كه دمدمي مزاج است، من را از تداومش در اين راه نامطمئن كرد. او هم مرا مي شناسد و تابحال حتي يكبار هم نشده كه از من بخواهد لينكش كنم! 
من وبلاگ هايي را دوست ندارم. شما را نمي گويم. آنهايي را مي گويم كه انگار نذر كرده اند هر روز از ضد حالي كه خورده اند، از شكستشان، از اضافه شدن بر تعداد دفعاتي كه خودكشي كرده اند و ... بنويسند!
يا آنهايي كه تخصصي مي نويسند و اينجا را با سايت هاي فرهنگي، هنري، علمي و ... اشتباه گرفته اند!
يا آنها كه هر وقت دلشان مي خواهد مي نويسند. يعني موالات را كه از فروع دين است رعايت نمي كنند! يا آنهايي كه ... بگذريم.
اما وبلاگ هايي را هم دوست دارم. آنهايي كه خودشان را مي نويسند. حرفي براي گفتن دارند. ما را در تجربياتشان سهيم مي كنند. براي وبلاگشان و مخاطبانش وقت مي گذارند. ناله نمي كنند. يا اگر هم مي كنند جوري مي كنند كه ما نمي فهميم. يعني واردند! يعني ناله هايشان بدرد ديگران هم مي خورد. خودم هم سعي مي كنم، تاكيد مي كنم. سعي مي كنم همين باشم. باور كنيد براي اين وبلاگ و براي شما وقت مي گذارم. ولي توانم در همين حدي است كه مي بينيد. ادعايي هم ندارم. اما خوب مي دانيد، شما هم نمي توانيد همه ي آنهايي را كه مي پسنديد لينك كنيد. من هم كه از شما ناتوان ترم. پس بگذاريد به درد خودم بميرم!
در ضمن آمار و ارقام نشان داده، از 4 وبلاگي كه به تازگي لينك كردم، 2 تايش خودزني، يعني تعطيل كردند. پس بيخيال شويد كه دامنگيرتان مي شود!
 
بي ربط:
لينكم بكني يا نكني حرفي نيست ... ور تو هم مرا پاك كني حرفــــي نيست
گر از تهِ قلبت تو مــرا داري دوست ... هر كـــــار كني يا نكــني حرفي نيست
در مكتبِ رندان ِ مــــــلامت پيشه ... هر قدر مــــــــلامت بكني حرفي نيست
هر روز به ديدن ِ تو مشــــتاق ترم ... اما به تو مي رســــم دِگر حرفي نيست
خواهي تو مرا بُكش، بسوزان، بـِـشِكن ... وقتي نتواني كه دگر حرفي نيست!
آن مصرع قبل را تو شوخي انگار ... بچه شده اي؟! جان ِ خودم حرفي نيست!
چيز ِ دگري خواست بگويد كاسني ... اما چه كند چو آمـــــدي حرفي نيست!

پ.ن:
1/ از صداقت ات، صادقي ات معلوم است!
2/ خطاب اين نوشته به هيچكس نيست. حتي شما دوست عزيز!
3/ من در مقابل قلم ِ 2 عزيزي كه به تازگي درخواست لينك داشتند زانو مي زنم. اين درد دلي قديمي بود!
4/ هر وبلاگي با مخاطبانش زنده است. ممنون كه من را زنده نگه داشته ايد!
5/ بد خُلقم و بد عهد و زبان بازم و مغرور ... پشت سر ِ من حرف زياد است، مگر نه؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

ديشب با جمعي از دوستان از جمله: "ياس" و "سراي باقي"، "احمد" و "منزل" و "سيا ماكسيما" ملقب به "اردشير" براي ديدن فيلم "كتاب قانون"، نوشته ي "محمد رحمانيان" و به كارگرداني "مازيار ميري" راهي اريكه ايرانيان شديم.
اول بگويم كه سينما رفتن ما بهانه اي است براي خنديدن. چرا؟! چون احمد استعداد عجيبي در ابتياع بليط فيلمهايي دارد كه در شروع، ميانه و پايانش، چيزي جز لعن و نفرين نصيبش نمي شود! و اگر يك نقطه ي روشن (پا برهنه در بهشت) در كارنامه ي سياهش نبود، محال بود تا كنون، جرات ادامه ي اين حركت فرهنگي را مي داشت. هر چند در بيشتر مواقع "جواب احمدي" به مددش مي آيد!
ديشب هم چون گذشته احمد در ميان ما محاصره شده بود تا در طول پخش فيلم نگاه هاي معني دار ما را به جان بخرد!

"عروس بايد طوري باشه كه وقتي مادر شوهر نيشگونش مي گيره، يه همچيني بياد تو دستش!" "پسري كه سر ِ تنها به بالين بذاره، هر شب براش گناه مي نويسن!" عروس بايد فلان باشه. عروس بايد بهمان باشه و ...!
فيلم با ديالوگ هاي اينچنيني ِ چند ضعيفه ي بزرگ و كوچك كه دنبال ضعيفه اي براي قويه ي ترشيده ي خانواده بودند آغاز شد.
در ادامه، پسر خانواده كه نقشش را پرويز پرستويي بازي مي كرد، همراه با 4 همكار خود كه همگي به ظاهر متدين بودند براي برگزاري جلسه اي راهي لبنان شدند.
اين 4 نفر همه اهل دل بودند. اما از ترس مسئول خود كه اتفاقن او از همه بيشتر اهل دل بود، مجبور به حفظ ظاهر بودند. مسئول گروه كه براي جلوگيري از اسرافِ دستمال كاغذي، يك دستگاه آفتابه نيز به همراه برده بود، ديگران را در حاليكه خود مشغول هيزي كردن بود، از خوردن "بيف" منع مي كرد!
نيمه هاي شب، گرسنگي به پرستويي فشار آورد و يواشكي از هتل بيرون زد و با تعجب دوستانش را ديد كه هر كدام به تنهايي در شعبه هاي Mc و KFC مشغول تناول بيف بودند. او هم كافه اي را برگزيد و استيك آبداري خورد و 1 دل نه 100 دل عاشق ضعيفه اي با وجنات و فارسي بلد، اما مسيحي شد. ماجرا گذشت تا زن، مسلمان شد. اما از نوع واقعي ِ آن و به عقد پسر ترشيده ي فيلم درآمد.
عروس خارجي وقتي وارد خانواده ي شوهر شد، مشكلات هم، چون بازرس "ژاور" شانه به شانه همراهش داخل شدند. چون ديگران تحمل شنيدن حرف هاي يك مسلمان واقعي را نداشتند و فقط به سابقه ي مسلماني خود و توجه به حواشي ِ دين مي نازيدند!
روزي بر سر سفره ي نذري كه پر بود از آش و كشك و انواع تنقلات مرسوم اين سفره ها، عروس تازه مسلمان رو به جمع ضعيفه ها كه مشغول غيبت بودند كرد و گفت: با وجود اينهمه غذاي لذيذ، چرا گوشت برادر مسلمان خود را مي خوريد؟! جمع ساكت شد. مادر شوهر رو به عروس گستاخ كرد و گفت: يدفه حديث "الغيبت اشد من الزنا" رو هم بخون، پرونده ي هممون رو بزن زير بغلمون ديگه! تو كه اين حرفا رو بلدي چرا با پاي راست مي ري تو مستراح؟! و ...

داستان فيلم كه چند دقيقه اي از آن از نظرتان گذشت به شكل جسورانه اي به مقدس مأباني مي پردازد كه مي خواهند ديگران را به زور به بهشت بفرستند، در حاليكه كـُـميت خودشان از 1001 جا مي لنگد و كار خود را فقط با ظاهرشان به پيش مي برند.

از غلبه ي شديد فضاي سياه و سفيد بر خاكستري، كه بلاي جان سينماي ايران است و فيلمفارسي بودن "كتاب قانون" كه بگذريم، مي توانيد لحظات خوشي را همراه با تأمل، به مدت 90 دقيقه سپري كنيد. مي گويند ركورد فيلم "اخراجي ها" را خواهد زد!

لازم بذكر است كه با انتخاب اين فيلم يك نقطه ي ديگر بر آن نقطه ي روشن كارنامه ي هنري احمد افزوده شد!

پ.ن:
1/ واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند ... چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند!
2/ عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت!
3/ دوستتان را نزديك و دشمنتان را نزديك تر به خود نگه داريد!
4/ اگه تاريكم، اگه روشنم، اگه پائيزم، اگه بهارم ... تو رو دوس دارم! (3 بار)
5/ مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب ... در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمود آزادنيا

خداي مهربان. نشسته ايد آن بالا مالاها و هي به ما مي خنديد! آخر اين درست است؟ اين مي افتد به جان آن. شما مي خنديد. آن مي افتد به جان اين. باز شما مي خنديد. فرقي هم برايتان نمي كند كه طرف بزرگ است يا كوچك. رئيس است يا مرئوس. زبانم لال ضعيفه است يا قويه. گاهي هم كه شيطنتتان گل مي كند، با پرده ي ستاري اتي كه بر احوالات ما انداخته ايد بازي مي كنيد و بيشتر مي خنديد. اصلن هم برايتان مهم نيست كه ما، يعني بندگان و شما، يعني معبود، بايد با هم بخنديم. نه اينكه به هم بخنديم!
چرا دوست داريد خودتان، تنها (2 بار) بخنديد؟! اصلن چرا شما كاري نمي كنيد كه نـَـعوذ بـِـاالله ما هم به شما بخنديم. خوب است ما هم كماكان نـَـعوذ بـِـاالله با پرده ي شما بازي كنيم و بخنديم؟! درست است كه شما به حماقت هاي ما مي خنديد. درست است كه گفته اند "بخند تا دنيا به روت بخنده" اما نه تا اين حد! 
حتمن الآن هم با خواندن اين متن، داريد به ريش ما مي خنديد. باشد. بخنديد. خودتان خوب مي دانيد كه ما فقط دلمان به خنده هاي شما خوش است و بس. قربان آن خنده هاي فندقي تان بروم. همين كه شما مي خنديد انگار ما خنديده ايم. خواه دليل اين خنده هاي ناز شما كارهاي پسنديده ي ما باشد يا بازي هاي شما با ما!

پ.ن:
1/ 72 شب مانده كمر خم بشود...72 عاشق ز زمين كم بشود...72 ميدان بلا در راه است...72 شب مانده محرم بشود!
2/ دوست ندارم كه عاقبت، تو بشكني به جاي من!
3/ سبقت بگيري، بوق مي زنما!
4/ داشتيم؟!
5/ تو آنقدر بزرگي كه اشك هايت از هيبت تو فرو مي ريزند. حالا به خاطر من بخند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر حميد بهرامي!

سلام آقاي بلاگفا جان
مدتي است سخني با تو چون استخواني در گلو مانده كه نه مي توان نگفت و نه مي توان گفت. خواستم درگوشي به عرضتان برسانم كه ديدم اينجا همه اهل بخيه اند و دور هم بودن و گفتن، به از دور هم بودن و نگفتن است. اين بود كه گفتم بگويم. 

در "آن زمان" برايت اختلالاتي پيش آمد كه گفتيم آن زمان است و اشكالي ندارد. دوباره در "آن يكي زمان" برايت از همان اختلالات پيش آمد، گفتيم آن يكي زمان است و اشكالي ندارد. ولي 5 شنبه ي گذشته كه ديگر نه آن زمان بود، نه آن يكي زمان. اين بود كه ديگر نتوانستيم بگوئيم اشكالي ندارد!

ببينم. مگر تو نمي داني كه ما چقدر اينجا را دوست مي داريم؟ به قول علي آقا (سلطان خودمان را مي گويم)، حتي اونورتر! آيا دوست داشتن گناه است؟ نمي دانيم. اگر هم باشد، تو كه از جنس مايي. باور كن بارها از اينور و آنور شنيده ام، حتي ضعيفه اي (شادي خودمان را مي گويم)، مي خواست خاك اينجا را به توبره كشد. اگر وساطت بزرگان نبود، حتمن تابحال كشيده و تو را بر امواج خروشان دريا سپرده بود. مي شناسمش كه مي گويم. آدم خفني است!
تو كه داراي وجنات و كمالاتي. تو كه به عقيده ي من، بهترين شكل و شمايل و ساده ترين راه براي وبلاگ نويسي را در اختيار كاربران قرار داده اي. تو كه گفته بودي 60% اختلالات برطرف شده و مانده 50% بقيه! (باز به قول علي آقا، سلطان خودمان را مي گويم). تو كه تبليغات خوبي از اين زندگي مسالمت آميز براي خود فراهم كرده اي. نمي گويي روزي در اقدامي انتحاري، نه من، بلكه آنهايي كه خواننده اي دارند از خانه ات كوچ كنند و باعث افت بازديدت شوند؟!
به حرف هايم توجه كن. ما هر دو به هم نيازمنديم. پس موظفيم به خواسته هاي هم احترام بگذاريم. در حال حاضر شانس نصيبت شده كه حال و روزم "گه مرغي" است. وگرنه مي خواستم بيشتر نصيحتت كنم. نپرس چرا، كه نمي گويم. خدا را چه ديدي. شايد هم گفتم!
پس آقاي بلاگفا جان. برو و كلاهت را قاضي كن و كمي هم به فكر ما باش. كه اگر نباشي ما به فكرت خواهيم افتاد و دست در دستان "شادي" خاك يا هر جاي ديگرت را به توبره مي كشيم. هر چند خيلي دوستت داريم!

پ.ن:
1/ هرگز تركت نمي كنم، مگر اينكه بخواهم از اينجا به جاي ديگري روم!
2/ هزار آفتاب خندان در خرام توست ... هزار ستاره ي گريان در تمناي من!
3/ بَمَرديم از خوشي. ايپچه غم روانـَـه كن!
4/ مكتوب خود سفيد فرستم به دوست، چون ... شرح وفاي او كه ندارد، نوشته ام!
5/ مردم به چشم آب مرا بنگرند و ليك ... من از سراب نزد تو بي آبرو ترم!
۶/ لينك اين مطلب در سايت تحليلي خبري عصر ايران!
۷/ لينك اين مطلب در سايت بازتاب آنلاين!
۸/ لينك اين مطلب در سايت rssnews!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر كينو از آرژانتين!

وقتی آدم و حوا به دلیل تأکیل (خوردن!) میوه ي ممنوعه، برای هواخوری به زمین ترانسفر شدند، به دو دلیل ما بدبخت شدیم!

قبل از ارائه دلایل، باید بگویم که این "ما" دارای دو معنی دور و نزدیک است. معنای نزدیک آن همان "قویه و ضعیفه" و معنای دور آن صرفن "قویه" است!
اولن ما (معنای نزدیک) بدبخت شدیم، چون اسیر خاک گشته و درگیر زندگی زمینی. وگرنه ما را چه کار با زمینیان؟! ما باید در حال حاضر از میوه های بهشتی تنعم می کردیم و مشغول گرگم به هوا با حوری و قِلمان بودیم!
دومن ما (معنای دور) بدبخت شدیم، چون اسیر غُر زدن های جمع ضعیفه ها شدیم. وگرنه ما را چه کار با ضعیفگان؟! ما باید در حال حاضر از میوه های بهشتی تنعم می کردیم و مشغول گرگم به هوا با حوری و حوری بودیم!

پس از غور، تحقیق، تأمل و تفحص در مورد این موارد مطروحه، متوجه دلیل کثرت و خلقت زنان یا همان ضعیفگان خودمان شدم! و آن دلیلی ندارد جز دعاهای حوا به درگاه خدا!
طبق اسناد مکشوفه مشخص شده که وقتی آدم، گوشش به غرهای حوا عادت کرد و اين ماجرا براي خود ِ حوا نيز تكراري شده بود، رو به خدا کرد و گفت: مرا فرزندانی عطا فرما کماکان ضعیفه، كه كمك حالم باشند و به چيزهاي جديدتري "گير" بدهند! اما خدا كه دلش به حال آدم مي سوخت، یک دوقلو از نوع کاکل زری اش در دامن حوا گذاشت.
پس از مدتی عرصه بر حوا تنگ تر گشت. چون گهگاهي، البته فقط گهگاهي از غر زدن به جان هر سه خسته مي شد. این بود که باز دعا کرد! خدا كه ديد در صورت عدم اجابت، بايد هر شب شنونده ي شنيدني هاي آدم و پسران باشد! از خزانه ي غیبش تعدادی ضعیفه، به میزان لازم به زمین ارسال کرد تا دسته جمعي، این امر خطیر را به سرانجام برسانند.

اگر هنوز هم متوجه نشدید که چرا بدبخت شدیم، یک راه وجود دارد. راحت باشید!

پ.ن
1/ تمامی اسامی نامبرده در این متن خیالی بوده و هر گونه شباهت با اسامی اصلی سَهون بوجود آمده!
2/ واژه ي نامانوس "ضعيفه" صرفن براي دلخوشي دشمن ساخته شده و ارزش قانوني ديگري ندارد!
3/ زنان فرشته اند. به جون خودم راس می گم!
4/ بزن (2 بار) كه داري خوب مي زني!
5/ كم بزن، هميشه بزن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

با خودم گفتم انتشار 3 پست زيباي هر وبلاگ نويسي، البته به نظر خودش، مي تواند مجموعه ي جالبي را فراهم آورد.
اين بود كه تصميم گرفتم لينك بازيكنان اصلي و ذخيره را با اولويت "سرعت در اجابت" در بهترين جاي اين وبلاگ (پ.ن) قرار دهم تا ديگران نيز مستفيذ شوند.
دوستان ديگري كه از بازي كردنشان بي خبرم، اطلاع دهند تا به اين جمع اضافه شوند!

پ.ن:
1/ رنگينك!
2/ دست نوشته های یک مترسک!
3/ سانتائيه!
4/ سروي!
5/ یادداشت های روزانه ی یک انسان!
6/ پرنده مهاجر!
۷/ ايراني نامه!
۸/ دو من!
۹/ من ِ من!
۱۰/ آريشكا!
۱۱/ راه بي پايان!
۱۲/ ميس كارتون!
۱۳/ قلم فرانسه!
۱۴/ جلوتر از گرینویچ!
۱۵/ اتاقي از آن خود!
۱۶/ اوشا بانوي سپيده دم!
۱۷/ زو!
۱۸/ كافه كتز!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اِنقدر مي دونم چي مي خوام بنويسم كه نمي دونم چي مي خوام بنويسم! مي دونم شما هم دچار اين معضل شدين. منم در حال حاضر دچارشم. پس چون كاري نمي تونيم بكنيم مجبوريم صبر كنيم تا خودش خوب شه!
شما رو نمي دونم، اما من نتونستم بيكار بشينم. گفتم تا اون معضل داره خوب مي شه، يه بازي راه بندازم تا همگي دور هم باشيم. نمي دونم اين بازي قبلن بازي شده يا نه؟ اما من جايي نديدم. اگر هم شده باشه وقتي من راه بندازمش يه حال ديگه اي داره. پس كتوني چيني هاتون رو بپوشين بياين بازي!

قبل از توضيح بازي بايد بگم همزمان با راه اندازي اين بازي، فكر راه اندازي آرشيو موضوعي هم به ذهنم خطور كرد كه تو اين بازي خيلي كمك حالم شد. ناگفته نمونه كه اين نوع آرشيو بيشتر دلي ِِ تا قلبي و ممكنه نظر شما عكس نظر من باشه!

بريم سراغ بازي. هر كدوم از شما مطمئنن نوشته هاتون رو مثل بچه هاتون دوست داريد، حتي اگه يك بار هم با شورت ورزشي عكس ننداخته باشيد. ولي بايد تو اين بازي يه جورايي دست از بقيه بچه هاتون بشورين و از بين همشون، فقط لينكِ 3 تا بچه اي كه بيشتر از بقيه دوستش دارين رو تو وبلاگتون بذارين تا بقيه هم بدونن. فرقي هم نداره به چه دليل دوستشون دارين. هر چند اون رو هم مي تونين توضيح بدين.

فور اِگزَمپـِـل:
من اينا رو دوست دارم:

- درس زندگي!
- ماي رولز!
- بُزك نمير، بهار مياد!

بعد نوشت:
اگر كسي تو اين بازي شركت نكنه، معلومه اصلن نوشته ي قشنگي نداشته كه بخواد بازي كنه!

پ.ن:
1/ كماكان تمام دوستان لينك و لالينك به جز "ياس" تو اين بازي دعوتن. چون ياس كللن 3 تا پست گذاشته و مي گه من فقط چهارميش رو دوست دارم!
2/ اگه زحمتي نيست شما هم مي تونيد علاوه بر نظر من، بهترين پست اين وبلاگ رو تو كامنتدوني اعلام كنيد!
3/ فيل ام كه باشي مي خوري زمين. به حق يا ناحق!
4/ بهترين تماشاچي اوني ِ كه با بازيگر همراهي مي كنه!
5/ تفاوتِ من و اصحاب كهف در اين بود ... كه سكه هاي من از ابتدا رواج نداشت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

افتتاح نمایشگاه دنیای عجیب واقعن عجیب بود. چرایش را می گویم.
بدلیل اشتهار، کمتر در جمعی که مرا می شناسند ظاهر یا حاضر یا ... می شوم. پرانتز باز: به همین دلیل تی شرت KASNI را پوشیده بودم! پرانتز بسته. اما اینبار نمایشگاه لیدا بود و نسترن و سایر وابستگان (ضعیفه گانی از تبار هنرمندان!)  که نمی شد نرفت. سال گذشته هم شرمنده شده بودم و باید جبران می کردم. ناگفته نماند حدس ِحضور دوستان وبلاگ نویس در مراسم افتتاحیه نیز مزید بر علت شده بود.
حُسن نمایشگاه گروهی این است که وقتی یک نمایشگاه را می بینی، البته بسته به تعداد اعضای گروه، انگار چند نمایشگاه را یکجا دیده ای. البته باز هم بسته به تعداد اعضای گروه، ایضن!
تمام دوستان تصویرسازانی هستند که یا تخصصی و یا به صورت داشتن ِ دستی بر آتش، برای کودکان نیز تصویرسازی می کنند. به همین دلیل دنیای کودکی، رنگ و لعاب کودکی، صفای کودکی و خیلی چیزهای دیگر کودکی در آن نمایشگاه همینطور هی موج می زد و ما را هی از اینطرف به آنطرف می برد، هی!
در ابتدا، در حین و حتی در انتهای افتتاحیه، بازار عکس یادگاری داغ بود. تا جائیکه من هزار تکه شده بودم از بس که همه می خواستند با من عکس یادگاری بگیرند. پرانتز باز: در عکس هم که اصلن مشهود نیست که به زور خود را وارد کادر برای حضور در عکس کرده ام؟! پرانتز بسته.
بعد از اتمام نمایشگاه قرار شد با جمعی از دوستان برای خوردن آیس پک رهسپار شویم و من ِ بزرگ هم برایمان سورپرایز داشت! من به همراه 11 نفر، همچون 12 یار اوشن وارد پارک لاله شدیم که در چشم بر هم زدنی چیزی شبیه سیم بوکسل از کیف من ِ بزرگ درآمد. چشمان ِ همه از سوال و تعجب تلسکوپی شده بود که بدون خجالت از من که هیچ، بدون خجالت از میس کارتون گفت: باید طناب کشی کنیم. ابتدا خیالمان راحت شد که قصد خودکشی ندارد اما همه در دل گفتیم کاش قصدش این بود!
خلاصه سرتان را درد نیاورم. یار کشی کردیم و به دو گروه مساوی 5 نفره، البته از لحاظ تعداد تقسیم شدیم. چون ما در اصل 5/3 نفر بودیم. در برابر هیکل های گروه دشمن، من ِ کوچک که اصلن نبود و من هم که نهایتن نصفه حساب می شدم. ولی همین ضعف ظاهری و کم نیاوردن ما در مقابل تیمی که دو ضعیفه در آن خودنمایی می کرد، باعث شد تا ما با اختلاف فاحشی تیم دشمن را در آغوش کشیم!
اگر جواب چرای اول را نگرفته اید یکبار دیگر متن را با دقت بخوانید!

پ.ن:
1/ تو خدایی بخدا!
2/ لیدا، نسترن و سایر وابستگان. ممنون از نمایشگاهتون و فضای اون. امضاء: یاس!
3/ همه در آرزوی کسب چیزی اند که من با آن جنگیده ام!
4/ اگر بادمجون هستید، سعی کنید بادمجون ِ خوبی باشید تا اینکه بخواهید یه موز ِ بد باشید!
5/ من رفیق ِ گریه هاتم! (وانت نوشته)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |