کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

من، لیسانس وظیفه، عباس قاضی زاهدی، جمعیِ هنگ یکِ یگان 514 مرکز آموزش 01 نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم جناااااااااااااب!

روز اول آموزشی تو پادگان 01 ارتش، که مخصوص آموزش سربازان با تحصیلات لیسانس به بالاست؛ با تکرار جمله ی بالا و انجام حرکات موزونی مثل کلاغ پر، شنا، بشین _ پاشو و ... گذشت.
آخر اون روز، آفتاب هنوز غروب نکرده بود که همه خواب بودن و فرداش از کلله ی سحر، روز از نو و روزی از نو! سن من تو پادگان چند سالی از همه بیشتر بود. بخاطر همین شدم بابای بچه ها. اونا هم وقتی دلتنگی می اومد سراغشون، می اومدن سراشون رو می ذاشتن رو شونه ام و با من درد و دل می کردن! از روز دوم آموزشی بواسطه ی صدای زیبا و قوی ای که دارم شدم مسئول شعار یگان! وقتی می گفتم 514، صدای شیررررررره کل پادگان رو می لرزوند. ولی بامزه ترینش این بود که وقتی صبح ها می خواستیم وارد میدون صبحگاه بشیم همه دسته جمعی و به صورت مُقطّع و شِمرده، با صدای طبل بزرگ می گفتیم: یگانِ، پونصدو، چهارده، گَلدیم!
عصر روز دوم به هر 10 نفر یه جعبه 10 کیلویی قند دادن و گفتن بین خودتون تقسیم کنین. نظر من این بود که بجای تقسیم قند، جعبه ها رو توی سِلف بذاریم و همه استفاده کنن تا عذاب اینو نداشته باشیم که بخوایم تو هر وعده 4 تا قند از تو کمد بریزیم تو جیبامون و با خودمون ببریم. همین مسئله ی کم اهمیت برای ما شده بود مسئله!
جالب این بود که بچه ها تو هر موقعیت بی ربطی به من می گفتن مسئله قند رو مطرح کن. هیچوقت یادم نمیره. یه روز سر کلاس عقیدتی استادمون پرسید کسی سوالی، مسئله ای نداره بپرسه. وقتی مسئله ی قند رو با جدیت مطرح کردم، کلاس منفجر شد. هیچکس فکرش رو نمی کرد که اونجا هم این مسئله رو بگم. وقتی استاد با عصبانیت پرسید این مسئله چه ربطی به این کلاس داشت؟! گفتم آخه بچه ها سَرِ نوع تقسیم قند استرس دارن!!! از اون روز تو پادگان اسم من شد "عباس استرس"!
به هر حال بعد از دو ماه، این دوره ی آموزشی که تموم شد عده ای از ما رو برای آموزش دیده بانی فرستادن مرکز آموزش توپخانه ی اصفهان! خدا فرمانده هنگ اونجا رو بیامرزه! یه روز برای اینکه به ما یاد بده یه سرباز چطور باید شلوار بپوشه، شلوارش رو تو خوابگاه کشید پائین. صحنه ای بود که خود کادری ها هم از خنده روده بر شده بودن. ولی کی جرات داشت بخنده؟!
عکسی هم که بالا می بینین مال همون پادگانِ اصفهانِ. انتهای پادگان یه چاه آب بود که آبش بوسیله ی موتور آب، توی جوی، جاری می شد و ما با گذاشتن پا در جوی و عبور آبِ خنکِ چاهی که بوسیله ی موتور آب توی جوی، جاری می شد، در گرمای تابستان صفایی می کردیم و سیگاری می کشیدیم و فیلترهایش را به آبِ خنکِ چاهی که بوسیله ی موتور آب توی جوی، جاری می شد می سپردیم و آبِ خنکِ چاهی که بوسیله ی موتور آب توی جوی، جاری می شد آنها را با خود می برد!
راستی تا یادم نرفته بگم یکی از مهم ترین دوره های ما تو سربازی آموزش طراحی روی زمین با آفتابه بود به شکلی که بعد از جارو کردن محوطه هر کسی بنا به ذوق و سلیقه ی شخصی باید با آفتابه رو زمین اشکال هندسی منظم رسم می کرد! و یکی از بامزه ترین سرودهایی هم که همه دسته جمعی می خوندیم این بود:

سربازِ ایرونی ام خدمت دولت می کنم     خدمت دولت و این ملت و کشور می کنم
بکنم؟! نکنم؟! سرباز می مونم                 قدر شخصی گری رو، حالا می دونم
بچپ چپ، براست راست، از جلو نظام، خبردار

غذای هر روزمون برنج و آش و عدسِ     اگرم هم بزنی، فضله ی موش و مگسِ
بخورم؟! نخورم؟! گشنه می مونم          قدر آش نَنمو، حالا می دونم
بچپ چپ، براست راست، از جلو نظام، خبردار

پ.ن:
1/ در حال حاضر از چهار نفری که تو عکس بالا می بینید، سه نفرشون ایران زندگی نمی کنن. به نظرتون کدومشون الآن ایرانِ؟!
2/ رفاقت تعطیل!
3/ برو ای غم، که میهمون دارم امشب ... عزی زی، بهتر از جون دارم امشب! برو (3 بار)!
4/ از محبت های همگی تو پست قبلی واقعن ممنون!
5/ از محبت رئیسم، آقای شجاعی هم که من رو تو مدت سربازی اخراج نکرد خیلی ممنونم!
6/ "این کارت لعنتی" رو هم اینجا بخونین!
7/ قبلن بهتون گفته بودم نوشته های بلند سایر وبلاگ ها رو نمی خونم، شما هم می تونین نخونین؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |