پنچري!

اثر كلودسر لز فرانسه
خسته به سمت خانه در حركت بودم و در ذهنم دنبال سوژهاي براي نوشتن در اينجا ميگشتم كه يك مرتبه، تلِنگ چرخ جلوي ماشينم در رفت. با سلام و صلوات كنار اتوبان توقف كردم. نه حال پنچرگيري داشتم و نه چارهاي. اين بود كه پس از كمي مكث از ماشين پياده شده و آچارچرخ و جكِ بدون دسته را با 1000 زحمت از بين كوهي از آت و آشغالهاي موجود در صندوق عقب درآوردم. پيچها را كمي شل كردم، جك را زير ماشين گذاشته و با فرو كردن پيچگوشتي در سوراخي كه بايد دستهجك در آن مي رفت، شروع به چرخاندن كردم. بالطبع همزمان جك با بالارفتنش اتاق ماشين را هم بالا برد. چرخ آزاد شد و لاستيك را درآوردم. لاستيك زاپاس را بهجاي لاستيك پنچر گذاشته و كليهي مراحل بالا را بالعكس تكرار كردم. اما فرقي نكرد. چون زاپاس هم پنچر كه نه، ولي خيلي كم باد بود. چيزي در حد پنچر!
داشتم به اين فكر ميكردم كه چه گناهي مرتكب شده كه مستوجب اين همه عقوبت شدهام كه ناگهان تلِنگ چرخ عقب ماشين ضعيفهاي هم در رفت و كمي جلوتر از من در كنار اتوبان متوقف شد. هنوز از ماشين پياده نشده بود كه انواع و اقسام ماشينهايي كه هيچ شباهتي به "امداد خودرو" نداشتند روي ترمز زده و شروع به امدادرساني كردند!
بنده هم در حاليكه با ديدن اين صحنه به درد خودم ميسوختم، نه حال پنچرگيري دوباره داشتم و نه چارهاي. اين بود كه پس از كمي مكث، دوباره تمامي مراحلي ابتدايي را البته تا آنجا كه به بحث شيرين زاپاس رسيده بوديم، تكرار كردم.
خسته و نااميد آخرين پيچ را كه باز كردم دستي روي كمرم خورد. قبل از اينكه برگردم گفت: "دااااش كمك نميخواي؟!" رانندهي كاميوني بود كه بعدن فهميدم با ديدن وجنات بيرون افتادهي من ناشي از پوشيدن تيشرت كوتاه، وسوسهي كمك به سرش زده اما با ديدن سيبيلهاي دستهموتوري كه از 2 سرش خون ميچكيد، خواست بيخيال شود كه در رودربايستي ماند و مرا تا يك آپاراتي رساند!
هرچند قبل از اينكه از نيت رانندهي كاميون مطلع شوم، داشتم اميدوار ميشدم كه خدا سحاب رحمتي بر سر من رسانده و دلم ميخواست براي آن ضعيفه شكلك درآورده و با ايما و اشاره به او بفهمانم كه "كمك ما هم ميان!" اما بعد از اطلاع فهميدم، آنهم عقوبت ديگري بود كه از بغل گوشم رد شد!
بيربط:
بازي انتخابات وبلاگي وبگپ صرفنظر از نتيجهاش كه برايم مهم نبود، چيزهاي زيادي به من آموخت كه شايد روزي در موردش مطلبي نگاشتم. از جالبترين نكاتش اين بود كه بيش از 70 درصد كساني كه به من راي دادند را نميشناختم. گلي به گوشهي جمال آشنايان!
از همينجا از تك (2 بار) كسانيكه در اين نظرسنجي بهواسطهي اطلاع رساني من شركت كردند تشكر ميكنم. چه آنان كه رايشان اين وبلاگ بود و چه نبود!
پ.ن:
1/ هيچ گربهاي محض رضاي خدا موش نميگيره!
2/ امروز ايستادهام و براي اين ايستادن هزاران بار افتادهام. فراموش نميكنم آنچه را كه امروز دارم، روزي آرزوياش را داشتم!
3/ اينجوري نگام نكن پنچر ميشم!



1/ آسمان سینه ام را چون شمائی مشتری ست