تولد دوباره!


اثر محمود آزادنيا

ديشب یكی از دوستان از تبحر اعضای محترم خانواده در امر گرفتن فال، آن‌هم از نوع قهوه‌ای‌اش می‌گفت، تا آن‌جا كه اين‌طور ادامه داد: "وقتی همشيره برای پسر عمه‌ام فال گرفت و گفت چند روز ديگه اتفاقی برات می‌افته كه انگار تولدی دوباره پيدا می‌كنی، پسر عمم در حالی‌كه چشمای بيرون زده از كاسش به سمت خودش چرخيده بود و داشت خودش رو برانداز می‌كرد، با تعجب گفت: من كه كار خاصي ندارم تو اين چند روز. فقط قراره 3-2 روز برم تا كيش و برگردم!" و نكته‌ای كه پسر عمه‌ی مربوطه از آن غافل می‌نمود همين بود كه اگر سالم می‌رفت و برمی‌گشت، به‌جای 1 عمر، صاحب 2 عمر دوباره شده بود! و دوستم دوباره گفت: "آره ... پسر عمم ديروز رسيد تهران و گفت: تو راه برگشت بوديم كه وسطای راه يكی از موتورهای هواپيما آتيش گرفت و حالا نسوز، كی بسوز! همين‌طور كه زمين داشت به ما نزديك می‌شد و همه يه‌جورايی داشتن اشهدشون رو می‌خوندن، خلبان با هر ترفندی بود زمين رو از هواپيما دور كرد و يه‌جا طرفای اصفهان در حالت مسالمت آميزی چرخارو چسبوند به آسفالت. مردم جوری يهو همگی نفس راحت بيرون دادن كه هواپيما يه تكونی خورد!"

وقتی بالا می‌رويم، فرقی نمی‌كند با طياره يا باد يا هر چيز ديگر، بايد هميشه آماده‌ی سقوط باشيم. چون امكان دارد يا موتور هواپيما خاكستر شود يا سوزنی بادمان را خالی كند و يا هر اتفاق مترقبه و غيرمترقبه‌ی ديگر! در حقيقت لازمه‌ی سقوط، بالا رفتن است. پس سقوط به خودی‌خود نبايد چيز بدی باشد. مهم اين است قبل از اين‌كه زمين بيش از حد به ما نزديك شود و صورت‌مان با آسفالت كف خيابان آشنا شود و مغزمان با دهان، دوباره از زمين دور شويم و بيشتر مراقب موتور هواپيما و سوزن همسايه باشيم. شايد بتوانيم تولدی دوباره را تجربه كنيم!  

پ.ن:
1/ نسيمی از تو وزيد و جهان شكوفا شد ... بهشت دربه‌در كوچه‌های دنيا شد!
2/ فلسفه‌ی الاكلنگ اثبات بزرگی كسی است كه فرو می‌نشيند تا ديگری پرواز را تجربه كند!
3/ از اول قرار بر چيزی نگذاشتيم، تمام اين بی‌قراری‌ها نتيجه‌ی همان است!

 

گمنام!


اثر آجیم سولاج از ایتالیا!

حتمن شما هم می دانید که آمار تلفات تصادفات جاده ای در ایران، چندین و چند برابر آمار مشابه در حوادث ریلی و هوایی است. اما چون به مرور و کم (2 بار) اتفاق می افتد، زیاد ککِ کسی نمی گزد یا در واقع کک، کسی را نمی گزد! البته این امر دلایل دیگری هم دارد. به هر حال باید به جثه و اندازه هم توجه داشت. مثلن وقتی یک فروند هواپیما با 200 نفر سرنشین با آن طول و عرض و حجم، و از همه مهمتر سرعت، سقوط می کند، علاوه بر این که کللی هیجان و سر و صدا ایجاد می کند، به احتمال قریب به یقین تمامی مسافران بخت برگشته ی آن نیز ریق رحمت را سر می کشند و اگر کـَس یا کسانی هم با اجل گاو بندی کرده باشند و جان سالم به در ببرند، در اولین مواجهه با وزیر مربوطه چیزی شبیه این سخن گهربار را خواهند شنید که: "خداروشکر" 40-50 نفر بیشتر نمردن! یا مثلن اگر قطار به آن درازی وارد تونلی شود و دیگر از آن سرش خارج نشود، یا به هر دلیل از ریل خارج شود، تعداد زیادی به یکباره مجبور به عزیمت به دیار باقی می شوند. همین هیبت این قطار و دیدن عکس های منتشر نشده ی بعد از آن، مو بر تن هر جاندار صاحب سبکی سیخ می کند، من و شما که جای خود داریم! اما اگر در طول یک روز همین تعداد انسان، در جاده ها با آسفالت کف خیابان همسطح شوند، چون خبرش یکجا به ما نمی رسد زیاد تعجب نمی کنیم. مثلن گوینده ی اخبار اینچنین خبر می خواند که: "در تصادفات جاده ای امروز، 10 نفر فلان جا، 2 نفر اونجا، 8 نفر همین بغل و ... جان خود را از دست دادند" و همه ی ما بی توجه به این که جمع این تعداد آدم بیشتر از تلفات سقوط یک هواپیما یا گیر کردن قطاری در تونل می شود، کانال را عوض می کنیم!

یادم می آید اواخر سال 75 برای انجام یک عمل سرپایی راهی بیمارستان شدم و چون کار به جاهای باریک کشید، شبی را در خدمت دوستان در بیمارستان به صبح رساندم. نیمه های شب در حالیکه سرمی به دستم وصل بود، برای قضای حاجت راهی مستراح شدم و چون قسمت مردانه خراب بود، لاجرم به بخش بانوان تغییر مسیر دادم. چند قدمی زودتر از من یکی از پرستارنماها وارد آنجا شد و من به دلیل اینکه آنجا هم از دو دستگاه مستراح موجود، یکی خراب و دیگری را اشغال شده یافتم، مجبور به کشیدن انتظار در لابی مستراح شدم. ضعیفه ی پرستارنمایی که وارد شد، در بدو ورود ابتدا سیفون را کشید و از بقیه ی ماجرا نیز تا همین امروز بی خبرم. اما من با درک این موضوع که اشاره ای برای عاقل کافی است، کمی خجالت کشیدم و لابی را ترک کردم تا ایشان هم براحتی دلی از عزا درآورند. در آن نیمه شب 2 نکته آموختم که شاید ساده و بدیهی باشد، اما برای من خیلی مهم و تاثیرگذار بود، تا جایی که بعد از گذشت بیش از 15 سال از آن ماجرا هنوز به روشنی به یاد دارمش. چیزی که باور کنید خیلی ها هنوز نمی دانند! و آن 2 نکته این است که: اولن هیچ گاه پشت در مستراحی که کسی در آن است نایستم و در ثانی در بدو ورود به مستراح به هر طریق غیر طبیعی ایجاد صدا نمایم تا صداهای طبیعی به بیرون درز پیدا نکند!

اگر مروری بر آموخته های خود در طول زندگی گهربارمان داشته باشیم، خواهیم دید که در طول همان زندگی گهربار مورد اشاره، چیزهای به ظاهر ساده اما مهمی از دیگران آموخته ایم، اما چون خودخواسته یا به یک باره نبوده، به سادگی کانال خاطراتمان را تغییر داده ایم و حتی آموزگارانمان را هم به یاد نداریم. این همه آسمان را با ریسمان بافتم تا از همین تریبون، از تمام آموزگارانی که نه به یکباره، مثل معلمان مدرسه، بلکه ناخودآگاه و کم (2 بار) و به طور نامحسوس چیزی به من آموختند مراتب تشکر و سپاسگزاری را به جا آورم. باشد که در نظر افتد، مقبولش پیشکش!

پ.ن:
1/ از اسمان چیزی شبیه یاس می بارید!
2/ از زمانی که شریک غمم از دستم رفت ... هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم!
3/ اعتبار آدم ها به حضورشان نیست، به دلهره ای است که در نبودشان ایجاد می شود!
4/ کلنگ و تیشه ام را برداشته ام. تو فقط بگو کدام کوه؟!