وسوسه!


اثر دودي ايسوايودي از اندونزي

وسوسه به‌سراغ همه‌مون مياد. تسليم شدن ما بستگي به‌ميزان توانايي‌مون داره. وقتي در مقابل وسوسه سر تعظيم فرود بياريم، بايد بدونيم صبحي مي‌رسه كه مجبور مي‌شيم به‌خاطر تن دادن به اون وسوسه زجر بكشيم!

كلاس چهارم دبستان بودم. تقريبن يا تحقيقن 20 و يكي 2 سال پيش. روزي ناظم مدرسه سر كلاس‌مان آمد و گفت: "امسال مي‌خوايم به بچه‌هايي كه كلاسشون رو براي دهه‌ي فجر از همه خوشگل‌تر تزئين كنن جايزه بديم!" هنوز از كلاس خارج نشده بود كه چشمان من و يكي 2 نفر از دوستانم برقي زد. مگر مي‌شد كلاس ما اول نشود؟!
به تكاپو افتاده بوديم. بايد اول مي‌شديم. اين بود كه همان‌روز بعد از تعطيل شدن از مدرسه به اولين خرازي محل مراجعه كرديم. روي هم 4 تومان پول داشتيم. اين مقدار پول حتي براي 22 سال پيش هم خيلي كم بود! چيز زيادي نمي‌توانستيم بخريم. نهايتن چند كاغذ كشي و تعدادي حباب شيشه‌اي. اما فكر اين‌كه جايزه‌ به شاگردان كلاس ديگري تعلق بگيرد آزارمان مي‌داد. از مغازه بيرون رفتيم. كمي مشورت كرديم. تصميم‌مان را گرفتيم و به‌داخل مغازه برگشتيم. با خودمان گفتيم هر چيزي خواستيم كِش مي‌رويم و تابستان سال بعد كار مي‌كنيم و پول اجناس ربوده شده را برمي‌گردانيم! يكي از دوستان به‌عنوان گول‌زن از صاحب مغازه قيمت اجناس پشت سرش را مي‌پرسيد و تا صاحب مغازه برمي‌گشت، من و دوست ديگرم لوازم مورد نياز را زير كاپشن‌مان مي چپانديم. انقدر اين كار را تكرار كرديم كه تقريبن چيزي بر روي پيشخوان مغازه باقي نمانده بود. خوشبختانه ناشي بوديم! آخرين باري كه صاحب مغازه برگشت، فقط دستمالي نياز داشت كه روي پيشخوان را گردگيري كند و ما 2 نفر نيز هم‌چون زنان 9ماهه باردار بوديم!
به‌يك‌باره با صداي مهيبي كه انگار چند سارق سابقه دار را گرفته باشد فرياد زد: "كسي از مغازه نره بيرون!" ترسيده بوديم. از پشت پيشخوان به‌طرف‌مان آمد. به هوش زيادي احتياج نداشت كه بفهمد اجناس‌اش كجاست. زيپ كاپشن من و دوست ديگرم را پائين كشيد. كلّ مغازه پائين ريخت! به‌قول قديمي‌ها چنان كشيده‌اي به‌گوشم زد كه هنوز هم كه هنوز است با يادآوري آن خاطره، صدايش در گوشم زنگ مي‌زند! كمي ما را با پليس و مسائلي از اين‌دست ترساند و چون هنوز به سِمَت مال‌باختگي مفتخر نشده بود، رهايمان كرد!
هوا گرگ و ميش شده بود. دير كرده بودم. نزديكي‌هاي خانه مادرم را ديدم كه روي پله‌ي ورودي خانه نشسته بود و انتظارم را مي‌كشيد. بعد از سلام، كشيده‌اي هم از مادرم نوش جان كردم. درست به همان سمتي زد كه صاحب مغازه زده بود!

بله، وسوسه به‌سراغ همه‌مون مياد. تسليم شدن ما بستگي به‌ميزان توانايي‌مون داره. وقتي در مقابل وسوسه سر تعظيم فرود بياريم، بايد بدونيم صبحي مي‌رسه كه مجبور مي‌شيم به‌خاطر تن دادن به اون وسوسه زجر بكشيم!
خوشبختانه اين‌بار كار به صبح نكشيد و همان لحظه دست‌مان رو شد. شايد من هم اكنون شتر دزد شده بودم. خدا را چه ديدي!

بي ربط:
هرچند حال و روز زمين و زمان بد است ... يك تكه از بهشت در آغوش مشهد است
حتي اگـــر به آخــــر خط هم رسيده‌اي ... آن‌جا براي عــشق، شروعي مجدد است

پ.ن:
1/ آن گردني كه بوسه به تيغ تو مي‌زند ... سوگند مي‌خورم كه پشيمان نمي‌شود!
2/ كسي كه نمي‌داند چه دارد، آيا مي‌تواند بفهمد چه ندارد؟!
3/ هر وقت خواستم فرمانروا باشم قبول كنيد، من براي فرمانبردن خلق نشده‌ام!
4/ هميشه در گفتن حقايق، گوشه‌اي از واقعيت از قلم مي‌افتد!

 

راز بقا!


نمايي از ۱ چهارم مسير!

در طول اعصار مختلف بحث بر سر درازی و پهنای هر چیزی نـُقل تمامی محافل بوده، که عمر هم از این قاعده مستثنی نیست. این مستثنی نبودن زمانی بیشتر نمود پیدا می کند که ماکسیمم درازی عمر ما انسان ها، آن هم در شهرهای بزرگ و در خوش بینانه ترین حالت، چیزی بین 60 تا 70 سال است!
پس اگر همه ی ما به این موضوع واقفیم، که واقفیم، چرا به جای نگران بودن از این که چطور بر درازا بیافزائیم، کمی به فکر پهنا نیستیم؟!

چند ماهی بود یکی از همکاران که می دانست گاهی من به همراه دوستانم به ماهیگیری می رویم، از ما برای سفر به شهرشان "دورود" واقع در استان لرستان و ماهیگیری در دریاچه ی گـَهر دعوت کرده بود. پس از طرح موضوع با دوستان، همگی متفق القول از این پیشنهاد استقبال کردند. 2-3 روز مانده به سفر، یکی از دوستان که بیشتر به درازا توجه دارد تا پهنا، شروع به گشتن در دنیای مجازی برای جمع آوری اطلاعات در مورد این سفر نمود و از آن جایی که از روی احتیاط بیش از حد، سعی در ديدن نیمه ی خالی لیوان را داشت، به جای نظاره‌ي زیبایی ها و تجربه ی بی نظیر این سفر، پیاده‌روی 4 ساعت و نیمه در کوه و احتمال حمله ی راهزنان را دید و نه تنها از سفر سر باز زد، بلکه سعی در منصرف کردن ما داشت که بحمدلله موفق نشد!

چهارشنبه شبی که گذشت، از تهران به‌سمت دورود حرکت کردیم و نیمه‌شب در خانه ای مصفا از صفای صاحبش، بر سر سفره ای رنگین از ماست و دوغ محلی دلی از عزا درآوردیم. این که می گویم دلی از عزا اغراق نیست. همگان می دانند که برخلاف جثه ای که طعنه بر ماکارونی می زند، به دلیل شریکی که در معده دارم، غذا زیاد می خورم و این بار هم همان شد که همیشه می شد. پس از خوردن 4 پرس قورمه سبزی با ضرب و زور دوستان از سر سفره کشان (2 بار) به گوشه ی خانه رهنمون شدم و بعد از کمی صحبت با میزبانان، شب را به صبح رساندیم!



فردای آن شب، 2 وانت کرایه کردیم. یکی برای اثاثیه و دیگری برای صاحبان اثاثیه و به محلی رفتیم که از آن جا سفر اصلی آغاز می شد. اثاثیه که عزیزتر از صاحبان شان بودند بار الاغ‌ها شده و ما با پای پیاده مسیری را که از بد حادثه انتهایش را با چشمان مان می دیدیم آغاز کردیم. در طول مسیر چه ها بر ما گذشت بماند. فقط همین را بگویم که پس از 5 ساعت پیاده روی به انتهای مسیر رسیدیم که باید با طی حدودن 150 قدم، دریاچه را رویت می کردیم. اسم این مسیر 150 قدمی "خدا قوت" بود. یک خدا قوت می گویم و یک خدا قوت می شنوید. طی کردن همین 150 قدم تقریبن نیم ساعت به طول انجامید. شنيده بوديم با دیدن دریاچه خستگی از تن‌مان به در می شود. شب بود و هیچ چیز نمی دیديم! با همان خسته‌گي نیمچه چادری برقرار کردیم و بساط چای و آتش پهن شد! نیمه های شب تصمیم به خوابیدن گرفتیم و از آن جایی که نیمی از چادر را به دلیل جا گذاشتن چند میله دراختیار نداشتیم، به دلیل کمبود شدید جا مجبور بودیم بر روی دست راست یا چپ بخوابیم. از آن جایی که من در انتهای چادر سکنی گزیده بودم، همگی را امر کردم برحسب احتیاط بر روی دست راست بخوابند. در نتيجه تنها چیزی که من‌را از پشت لمس می کرد چادری برزنتی بود که مطمئن بودم بي‌خطر است!
هنوز چشم مان گرم نشده بود که ناگهان با خرناس های گلله ای گرازنما به بزرگی خرس های گریزلی از خواب پریدیم. یکی از دوستان با ترس و لرز سر از چادر بیرون کرده بود و شرح ماوقع می داد: "100تا، نه 150تایی هستن. هر کدوم اندازه ی یه پرایدن. کالباسارو دارن مي‌برن. گوجه، خیار، نون، همه چيو دارن مي‌برن!" از شدت ترس فقط مي‌خنديديم. مي‌دانستيم گراز حيواني بي آزار و متاسفانه احمق است. تمام ترس‌مان از اين بود كه مبادا براي دور هم بودن، هوس ِ رم كردن به سرشان بزند و ما را به همراه چادر شخم بزنند.



در آن ميان كه هر كسي به فكر اشتباهات گذشته‌اش افتاده و كار به شهادتين رسيده بود، همسر دوستم گلاب به رويتان گفت: "بابا من دستشويي دارم!" همه‌گي به‌شكلي خاص سرتاپايش را براندازي كرديم و شوهرش به نيابت از جمع گفت: "ما داريم زنده (2 بار) خوراك گرازا مي‌شيم، تو مي‌گي من دستشويي دارم!" با حالتي قهرگونه سرش را زير پتو كرد و خطاب به شوهرش گفت: "امشب همش منو 3 بار بردي دستشويي. به توام مي‌گن مرد؟!"
تنها چيزي كه درون چادر برايمان باقي مانده بود، 1 شانه تخم‌مرغ و بسته‌اي نان باگت بود. مسئوليت نگهداري اين دو ماده‌ي حياتي را هر كسي به ديگري واگذار مي‌كرد. نه از روي گذشت، بلكه از آن رو كه اگر گرازي هوس نيمرو كرد، اولين كسي‌كه به همراه تخم‌مرغ‌ها برده شود، نگهدارنده‌ي تخم‌مرغ‌ها باشد. نقاب‌ها افتاده بود. هر كسي به‌فكر جان خودش بود. در آخر يكي از ضعيفه‌گان شيردل اين مسئوليت سنگين را پذيرفت و با گفتن اين جمله‌ي تهديدآميز كه: "اگه فردا به يه‌كدومتون تخم‌مرغ دادم" شانه‌ي تخم‌مرغ را بالاي سرش قرار داد. خيال باطلي داشت. به فردا فكر مي‌كرد! همسرش به‌شوخي گفت: "خداكنه گرازا بيان تخم‌مرغا و زنمو با هم ببرن، راحت شم!" سرتان را درد نياورم. درحالي‌كه آرزو مي‌كردم كاش به‌جاي انتهاي چادر در ميانه‌هاي آن خوابيده بودم و هر كسي از هر طرف كه دوست داشت مي‌خوابيد، تا روشن شدن هوا خنديديم و لرزيديم! اول صبح با خوردن باگت و نيمرو اثاثيه‌ي باقي مانده را بين 5 الاغ تقسيم كرده و براه افتاديم. سر راه‌مان باقي‌مانده شيرموزهايي كه گرازها خورده بودند را ديديم. معلوم بود شب خوبي را گذرانده بودند.


انقدر ماست و نمك خورد تا بين راه اسهال شد!

هر 2 نفر الاغي داشتيم كه نوبتي سوارش مي‌شديم. الاغي كه از لندكروز براي‌مان با ارزش‌تر بود. در ميانه‌هاي راه ديگر تواني نداشتيم. دعوا بر سر نوبت الاغ سواري شدت گرفته بود. دوستي، ديگري را به‌زور از الاغ پياده مي‌كرد تا خود سوار شود. آن يكي 4 نعل مي‌رفت تا از ديگران فاصله گرفته و دست كسي به الاغ‌ش نرسد. اگر كسي از نمايي باز نظاره‌گرمان بود، به‌راحتي رازبقا را مي‌ديد! با هر فلاكتي بود به محلي كه بايد سوار وانت مي‌شديم رسيديم. يعني ممكن بود؟ يعني ما رسيده بوديم؟ باورمان نمي‌شد!



جالب است بدانيد اولين حرفي كه همسر يكي از دوستان بعد از رسيدن به محل رهايي زد اين بود. "به‌جاي 180 تومن 100 تومن بيشتر بهش نده. الاغاش خوب نبودن!" الاغ‌هايي كه در ابتداي مسير حاضر بوديم هر كدام را 180 هزار تومان هم كرايه كنيم!
اين سفر در يك جمله اين‌چنين بود: شبي را تا صبح بر سر آذوقه با گرازها جنگيديم و روزي را تا عصر بر سر الاغ‌ها با دوستان‌مان!



مي‌پرسيد خوش گذشت؟ بايد بگويم وقتي ميزباناني داشته باشي كه مهمان‌نوازي را به بهترين شكل بر تو تمام كنند، شبي با آسماني فرش شده از ستارگان ديده باشي، راهي سخت را به اميد رسيدن طي كرده باشي و چاشني همه‌ي اين‌ها ترس، هيجان و از همه مهم‌تر خنده باشد، مگر مي‌شود كه خوش نگذشته باشد. به جرات مي‌توانم بگويم خاطره‌انگيزترين سفرم تا كنون بود!    
و اما آن دوست عزيزم شايد شب را راحت بر روي تخت هميشگي خوابيد. شايد كوچك‌ترين استرسي بر او وارد نشد. و 1000 شايد ديگر، اما لذت اين تجربه‌ي هيجان‌انگيز را هم از دست داد. به عقيده‌ي من پهناي آن شب به درازي 1000 شب بود. باور نداريد؟ امتحان كنيد!

بعد نوشت:
5مین نمایشگاه تصویرسازی گروه دنیای عجیب

پ.ن:
1/ نگران درازي اين پست نباشيد، پهناي مفرحي دارد!
2/ زندگي مانند موج است، بايد خودتان را مثل دريا به دست امواج بسپاريد!
3/ بالاترين لذت، دادن ِ لذت است!
4/ مي‌شه تكه‌هاي يك حقيقت را جوري كنار هم چيد كه كمتر دردناك به نظر برسد!
5/ ممنون از تمام كساني كه بابت چاپ كتابم تبريك گفتند. حتي آن‌ها كه تبريك‌شان الكي بود!

 

كتابم!

دوستي دارم كه هميشه وقتي در جمع‌مان صحبت از بچه و موارد مربوط به توليد و خلقت‌اش مي‌شد، به‌شوخي همسرش را تهديد مي‌كرد كه اگر برايم پسري كاكل زري نياوري، از همان بيمارستان برايت آژانس گرفته و تو را به خانه‌ي پدري‌ات رهنمون مي‌سازم! او از دوست ديگرمان كه چند ماهي است پسردار شده، شيوه‌هاي عملي ِ پسردار شدن را مي‌پرسيد و قص علي هذا!
هرچند كه من با مقوله‌ي بچه و بچه‌دار شدن، البته تا قبل از مرحله‌ي خلقتش مشكل دارم، اما هميشه هم‌چون پيرزن‌هاي چارقد به‌سر به او مي‌گفتم: "بابا جان، اين حرفا چيه مي‌زني؟ بچه رو كه بيخيال شين، اما اگه دوس دارين بچه‌دارم بشين، فقط بگو سالم باشه. اين حرفا حتي به شوخي‌ام خوب نيست. خدا قهرش مي‌گيره ها!"
به‌تازگي خدا به باجناق و خواهرزن دوستم فرزندي عطا كرده، اما از نوع ناقص‌اش. وقتي برايم ماجرا را تعريف كرد دلم هرّي ريخت. خيلي غمگين شدم. گفتم: "ديدي، حالا هي بازم با اين چيزا شوخي كن!" و در ادامه بعد از شنيدن اين جمله از او كه: "من ديگه غلط بكنم از اين حرفا بزنم!" كمي دلداري‌اش دادم و با گفتن جمله‌ي كليشه‌اي ِ "خدا بهشون صبر بده"، با او خداحافظي كردم. بعد از خداحافظي با خودم گفتم: "خدا كنه بچشون نـَمونه، وگرنه يه عمر با ديدنش ذره (2 بار) آب مي‌شن!" اما مي‌دانستم كه حرف خبطي مي‌زنم. مطمئنن آن‌ها كودك ناقص‌شان را هم بسيار دوست داشته و هميشه آرزوي سلامتي‌اش را دارند تا نداشتن‌اش را!

پيش‌تر گفته بودم مشغول نگارش كتابچه‌اي هستم. چند روزي‌است از زير چاپ درآمده. هرچند با توجه به علم لدّني‌اي كه دارم، متاسفانه تعداد كتاب‌هايي كه خوانده‌ام از انگشتان 2 دست هم تجاوز نمي‌كند، اما كتاب خودم را بارها خوانده‌ام. با ذوق و شوق به دوستانم هديه‌اش مي‌دهم و در يك كلام، گلاب به روي‌تان در ماتحتم عروسي است!
با توجه به محدوديت در زمان، تعداد صفحات و تصاوير، داشتن ِ موضوع سفارشي و رعايت خط قرمزها، كار بدي از آب درنيامده، اما مي‌دانم اين كتاب، سواي تصويرسازي ِ فوق‌العاده‌ي بانو "ميس كارتون" ايراداتي هم دارد.
بديهي است شما تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه بعد از خواندن كتاب به من افتخار كنيد! اما مي‌توانيد در خلوت با خود بگوئيد: "فقط كاغذش به‌درد خمير كردن مي‌خوره!" هرچند مي‌دانيد حرف خبطي زده‌ايد. مطمئنن من اولين فرزندم را هميشه دوست دارم و آرزوي بهتر شدن‌اش را دارم تا اين‌كه هيچ‌وقت نداشتمش!

پ.ن:
1/ براي دريافت فايل PDF كتاب، اينجا را فشار دهيد!
2/ خلق هر اثري، لذتي وصف ناشدني دارد. تازه مي‌فهمم خدا با اين‌همه اثر، چه لذتي مي‌برد!
3/ مني كه لفظ شراب از كتاب مي‌شستم ... زمانه كاتبِ دكـّان مِي‌فروشم كرد!
4/ زمانه هيچ نبخشد كه باز نستاند!