آمار زاد و ولد در محل کار ما به‌شکل چشمگیری رو به فزونی نهاده، به‌طوری‌که در چند ماه اخیر 2 مورد فراغت و 1 مورد در راه داشته و داریم و این تعداد، زمانی بیشتر به چشم می‌آید که کللن تعدادمان از 4 نفر و نصفی تجاوز نمی‌کند!
قبل از عید، نگهبان مجموعه در حالی‌که پارچه‌ای در دست راست و مقداری گوشت در دست چپ داشت وارد شد. گوشت‌ها را بین همکاران تقسیم کرد و با پارچه ترک محل نمود. پس از بازگشت پرسیدم: "تو پارچه چی بود؟!" گفت: "بند نافِ پسرم!" گفتم: "کجا رفتی؟" گفت: "رفتم انداختمش تو استادیوم آزادی!" با تعجبی چند چندان پرسیدم: "چرا؟!" گفت: "مگه نمی‌دونی؟ هرکی بند ناف بچه‌ش رو هرجا بندازه، در آینده بچه به اون سمت و سو کشیده می‌شه. یکی از فامیلای ما بند ناف بچه‌ش رو انداخته بود تو سطل آشغال، بچه‌ش 24 ساعته سرش تو سطل بود!" گفتم: "اونوقت بابای تو کِی از میانه خودشو رسونده بود این‌جا که بند نافتو بندازه تو جایی‌که بعدها قرار بوده این‌جا بشه؟!" گفت: "اونشو دیگه نمی‌دونم!" گفتم: "دقیقن کدومشو؟!" در حالی‌که به افق‌های دور اشاره می‌کرد گفت: "اونشو ..."

همه‌روزه ما در معرض پیشنهادات مختلفی قرار می‌گیریم که تشخیص قبول یا رد آن بر عهده‌ی خود ما یا افراد صاحب تشخیصی‌ست که قبولشان داریم. به‌نظرم قبول کردن یک پیشنهاد خوب از خود آن پیشنهاد بلکم مهم‌تر باشد! این بود که وقتی 2 سال پیش، درست زمانی‌که من را برای ترک، به مراکز ترک سریال برده بودند، یکی از هم‌بندها مرا به دیدن سریالی بشارت داد که از بد حادثه آن‌قدر خوب بود که دوز اعتیادم را چند چندان کرد! اوایل پیشنهادش را جدی نگرفتم. از شما چه پنهان فیلم‌های ندیده هم دو چشمی چشمک می‌زدند. کار چشمک‌ها که به پایان رسید، پس از کلی کلنجار با نفوس مختلف، خلاصه امّاره مثل همیشه پیروز شد و سریال دکستر (Dexter) را گرفتم. داستان مردی‌ست شاغل در بخش خون شناسی اداره‌ی پلیس میامی که شغل اصلی آن کشتن مجرمینی‌ست که به انحاء مختلف از دست قانون خلاص شده یا فراری هستند! لازم نیست مثل همیشه زود قضاوت کنید! دکستر اگر ذره‌ای از نور امید را در کسی ببیند، محال است از هدایت‌ش صرف نظر نماید! در اصل بعد از تحقیقات کامل و وقتی مطمئن شود به آن شخص امیدی نیست، اقدام به سلاخی‌اش می‌نماید! برای تعریف و تمجید از این سریال همین بس که در قلبم جایی همتراز با "24" دارد. آن‌هایی که من را می‌شناسند می‌دانند که این مکان در قلب من چقدر اختصاصی است!

اگر شما هم مثل خیل کثیری از دیگران بر این عقیده‌اید که بسیاری از رفتار و سکنات افراد در بزرگسالی، ریشه در کودکی دارد، لذت بیشتری از این سریال خواهید برد. آن‌جا که می‌بینید دکستر در کودکی علاقه‌ی شدیدی به کشتن حیوانات خانگی مزاحم دارد و پس از کشف این حقیقت توسط پدرش که او نیز پلیس کار کشته‌ای است، این رفتارش توسط وی در مسیر درستی قرار گرفته و به‌جای کشتن مردم بی‌گناه، کشندگان مردم بی‌گناه را می‌کشد! از ما که گذشت اما شما مراقب کودکی خود باشید!

پ.ن:
1/ ظاهرن انسان‌ها بیشتر از سایر مخلوقات اعتقاد دارند که "خدایی" وجود دارد و بیشتر از سایر مخلوقات کارهایی می‌کنند که انگار "خدایی" وجود ندارد!
2/ شاید اگر همیشه همه‌چیز آن‌طور که ما می‌خواستیم پیش می‌رفت، روزی حسرت چیزهایی را می‌خوردیم که به خواست ما پیش نرفته بود!
3/ از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ... فکری به‌حال خویش کن این روزگار نیست!