دیشب هم گذشت!


اثر لسلی ریچاردی از اسپانیا

بعد از این‌که چند سالی کارت‌های وی آی پی ارسالی از طرف دوستان برای حضور در مراسم را یکی پس از دیگری به‌دست فراموشی سپرده و از حضور در جمع مشتاقان مراسمی این‌چنینی سرم را باز می‌زدم، دیشب برای اولین و آخرین‌بار حضور به‌هم رسانیدیم!
در ابتدا و برای ورود باید از تونل‌مانندی عبور می‌کردیم که هرچه به انتهای آن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم امعا و احشاء‌مان بیشتر به‌سمت دهان میل پیدا می‌کرد، تا جایی‌که پس از گذشتن از آن متوجه شدم چند عضو بر اعضای من اضافه و چندین عضو غیر ضروری نیز کم شده است!
مرحله‌ی بعدی، دریافت شماره صندلی بود و از آن‌جایی‌که من همیشه اصرار عجیبی در فراموش کردن این مرحله دارم، می‌خواستیم با همان دعوت‌نامه‌ها وارد شویم که دستی از غیب مانع ادامه‌ی مسیر شد و ما را به سمت مسئولی که برای ارائه‌ی شماره‌ی صندلی تعبیه شده بود رهنمون کرد. وقتی درخواست خود را مطرح کردیم گفت: "شماره صندلی که تموم شده، بیا حداقل بن غذا رو بگیر که شام رو از دست ندی!" خیلی دوست داشتم در آن لحظه به انتخاب خودش، خواهر یا مادرش را مورد عنایت قرار دهم، اما چه‌کنم که فکر گرسنه خوابیدن مانع از این‌کار شد! این بود که بن غذا را گرفته و از آن مکان دور شدیم!
در لابی عده‌ای در صف آب‌جوش بودند تا برای خود نسکافه یا چای درست کنند. چند نفر از بس پای‌سیب در حلق خود فرو کرده بودند رو به کبودی گذاشته و روی زمین غلت می‌زدند. عده‌ای مشغول شکستن در ورودی سالن بودند و چند ضعیفه نیز مشغول تبرّج با چکمه‌هایی بودند که تا زیر ناف بالا کشیده شده بود! در نهایت فرمان ادخلو صادر شد و ما با همان بن غذا وارد بالکن طبقه‌ی دوم شدیم. به هر 3 نفر چیزی بین 1 و 75 تا 2 و 25 صدم صندلی رسید! هنوز دیدار باسن با گوشه‌ی صندلی سالن تازه نشده بود که با پخش سرود ملی مراسم آغاز شد و جایزه‌بگیرها یکی پس از دیگری روی سن رفتند. ازدحام جمعیت در راهروهای کناری به حدی بود که بعضی از هنرمندان وقتی به سن می‌رسیدند تقریبن لباسی به تنشان نمانده بود و با برگ‌های تعبیه شده خود را می‌پوشاندند!
آخرین جایزه که اعلام شد زودتر از بقیه قصد خروج داشتیم که سیل جمعیتی که از ما تیزتر بودند، ما را با خود به صفوف به‌هم فشرده‌ی شام رهنمون کردند. دعوایی بود بر سر غم نان! خلاصه با تنی آب‌لمبو، کاسه‌ای مصدوم، یک نفر مفقود و شعوری مورد توهین واقع شده آن‌جا را ترک کردیم!
حتمن متوجه شدید که شرح ماوقع مربوط به مراسم اختتامیه‌ی 30مین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر در تالار وحدت بود. جشنواره‌ای که به گفته‌ی عده‌ای، منظم‌ترین دوره‌ی برگزاری را به‌خود می‌دیده! که اگر این‌طور باشد وای به‌حال دوره‌های ماضی!

پ.ن:
1/ خورشید اگر گرم تماشای تو نیست ... دلگیر مشو، ز پشت کوه آمده است!
2/ انقدر در معابر با تعجب و تمسخر به‌هم نگاه نکنیم. هیچ‌کدام‌مان دلقک نیستیم. قرمزی ِ نوک دماغ‌مان فقط به‌خاطر سوز سرماست!
3/ بهترین بازیگر نقش اول زن در ادای احترام به شهدا: زندگی کردن به گدایی در این جهان، به از بی‌احترامی به ارواح بزرگانی است که معلم‌مان هستند!

 

عافیت باشه!

 
اثر آنون آنیندیتو از اندونزی

مدتی است صبح‌ها یکی در میان، با دوست به‌ظاهر جوان و سالمی که در اصل بن‌بست بیماری‌هاست، به استخری می‌رویم که علی‌الظاهر محل تردد افرادی‌ست که کمتر از نیم‌قدمی با مرگ فاصله دارند!
استخری که میانگین سنی حضار شناجو در آن، از مجموع سن من و دوست یاد شده بیشتر است. حضور در این استخر برای من چهار دلیل عمده دارد که اولین آن تغییر در روند عادی زندگی، دومین‌اش جلوگیری از ابتلا به آرتوروز در انگشت اشاره‌ی سمت راست، سومین آن نزدیکی به محل سکونت و آخرین و مهم‌ترین‌اش املت و سیگار بعد از آن است!
از نکات جالب توجه در این استخر، مشاهده‌ی علی‌الدوام افرادی است که انگار نذر کرده‌اند تا صبح‌ها قبل از همه و بعد از تا کردن نسخه‌ی دکتری که در آن امر به پیاده‌روی در آب شده‌اند، نیمه‌عریان شده و تنی به آب بی‌زبان بزنند. بازار لیف و کیسه و سفیدآب هم در زیر دوش‌های ولرم، داغ است! تا جایی‌که خودم با همین دو گوش بارها جمله‌ی "عافیت باشه!" را هنگام ترک دوش‌دانی شنیده‌ام! حتی چندین بار شخصی را دیدم که از زمان ورود ما به استخر تا زمان خروج، مشغول شستن اعضاء و جوارح خود با دقتی مثال زدنی بود. مانده‌ام تاکنون چطور تمام نشده است!

از تمام چیزهایی که با "واو" شروع می‌شود بدم می‌آید که سرسلسله‌ی آن‌ها ورزش است. اعتقادی عمیق به عمق چاه ویل دارم که ورزش نه تنها برای سلامتی مفید نیست، بلکه اگر مفید فایده بودنی هم در کار باشد، این سلامتی است که برای ورزش مفید است. چون هر انسان سالمی را که در کوی و برزن می‌بینیم، با خود می‌گوییم حتمن اهل ورزشی، والیبالی، ووشویی چیزی است که این‌گونه سلامت می‌نمایاند و ورزش هم هی با دمش گردو شکسته، کلاهش را بالاتر انداخته و با ایماء و اشاره به دیگران می‌فهماند که: "منو می‌گنا!"
مجموع تعداد دفعاتی‌که پای پیاده به ایستگاه 1 توچال رفته‌ام به تعداد انگشتان 2دست هم نمی‌رسد، اما تا دلتان بخواهد با اتوبوس‌های تعبیه شده در آن مکان طی‌طریق نموده‌ام! اصولن هر چیزی‌که بار تفریحی آن به ورزشی‌اش بچربد هم مطبوع‌تر است و هم ناخواسته سلامتی را نیز با خود به ارمغان می‌آورد!

می‌گویند روزی از فردی سیگاری و فرهیخته‌نما می‌پرسند چرا اینقدر سیگار می‌کشی؟ و او در پاسخ استناد به این حرف دکتر شریعتی می‌کند که نقل به مضمون گفته: اگر قرار است 70سال عمر کنم، حاضرم سیگار بکشم، لذتش را ببرم و 50سال عمر کنم! شخص سوال کننده هم نه می‌گذارد و نه برمی‌دارد و می‌گوید: آخه الاغ‌جان، تو اول دکتر شریعتی بشو، بعدن از این چیزای اضافی بخور!

پ.ن:
1/ سیگاری که می‌خریدم 2 و نیم، شده 3 و دویست. با این حساب هر 4 بسته‌ای که می‌کشم، انگار 5 بسته کشیدم. یه حالی می‌ده با پول ِ 4 بسته، 5 بسته سیگار بکشی!
2/ هیچ‌کس همراه نیست، تنهای اول!
3/ خدا قناری و کلاغ را یک‌جور آفرید، قناری اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ راضی به رضای خدا شد، حالا قناری در قفس است و کلاغ آزاد!