اثر استفان دسپودوف از بلغارستان

چندين سال پيش خبرنگار يكی از نشريات زرد، با ماخوذ به حيا بودن ِ خود با من دوست شد و به اين واسطه وقتی در فرهنگسرای کودک بودم برای ما کار گرافیکی و عكس می‌کرد. دوست كه نه، اما فكر می‌كردم دوست شديم مثلن! روزی کاری آورد که واقعن افتضاح بود. با مشاهده‌ی آن و از آن‌جا که با مثلن دوست موردِ اشاره ندار بودم، هرچه دلم خواست به خودش و گرافیستش گفتم. او هم می‌گفت: "بابا بیخیال. اون‌قدرها هم بد نشده‌ها." ولی من ول کن نبودم. آخر هم گفتم: "بابا چقدر این خانومه که گرافیستته تعطیله!" و او هم برای كشيده نشدن كار به جاهای باريك‌تر و فحش ناموسی و اين حرف‌ها گفت: "ايشون خانومم هستن!" و من هم بدترین جوابی که می‌شد در آن لحظه داد را دادم! "ای وای، چرا زودتر نگفتی گرافیست اين كار خانومته؟!" آن روزها گذشت و بر اثر جابه‌جايی من، ارتباط‌مان هم كم‌رنگ و قطع شد!

چند ماه قبل با دوستی برای ديدن تئاتری به يكی از مراكز تئاتربينی رفته بوديم كه با ديدن پوستر تئاتر ديگری، كاشف برای‌مان به‌عمل آمد كه مدير روابط عمومی يكی ديگر از مراكز تئاتربينی، همان مثلن دوست‌مان است! اين بود كه برای دوست همراهم كللی قمپز در كردم كه: "طرف خراب منه و از اين حرفا!" نزديك تئاتر فجر بود و من هم در پاسخ به اين سوال كه "يعنی می‌تونی بليطای تئاتر فجر رو ازش بگيری؟!" گفتم: "بچه شدی؟! بليط چيه؟ از امروز تئاتر فجر رو با تمام امعا و احشاء‌ش مال خودت بدون!" روزی با تعيين قرار قبلی به ديدن مثلن دوست قديمی رفتيم. جوری كه انگار عصا قورت داده باشد با ما سلام و احوالی كرد و تا آمديم بنشينيم تلفن همراهش زنگ خورد و با عذرخواهی از ما به پاسخگويی مشغول شد. چند دوری در اتاقش زد و از اتاق بيرون شد و آن‌قدر رفت تا ديگر صدايش را نمی‌شنيديم. دوستم گفت: "فكر كنم دوستت رفت خونه!" گفتم: "نه بابا، اين چه حرفيه؟!" بعد از 10 دقيقه برگشت و ... بگذريم!

دوستی دارم كه دارای دفتر يا به قول خارجی‌ها آفيس است. آن‌هم آفيسی فرهنگی-هنری! هميشه آن‌جا پر است از آدم‌های تهِ خط و بيكار! از دبير سرويس ِ گذشته‌ی برخی نشريات خفن گرفته تا دارنده‌ی دكترای فلان رشته كه در حال حاضر به كار پرورش شترمرغ برای فروش تخم‌هايش مشغول است! اما از آن‌جا كه بايد هميشه همه دور هم باشيم، تخم شترمرغ‌ها قبل از فروش جوجه شده و آن بيزينس هم كان لم يكن شده است! در خلوت كه حرف می‌زنيم می‌گويد: "عباس جون، هركی رو كه يه روز تحويل نمی‌گرفتيم الان برای ديدنش بايد يه هفته وقت بگيريم، از اونور الان دورمون پر شده از آدم‌های خفن، اما بيكار!" و من هم اضافه كردم كه: "روزگار؛ شاتوتی شده برادر ...!"

اصولن داشتن تخم، چيز خوبی‌ست. حال؛ برای مرغ باشد يا شترمرغ. آن‌هم در اين وضعيت گرانی دلار و سكه!

پ.ن:
1/ حتی نشد باران حریفِ ردّ پایت!
2/ از مضرات جنتلمن بودن این است که باید همیشه مثل جنتلمن‌ها رفتار کرد!
3/ همه‌ی شکارچی‌ها بدون آن‌که بدانند، خود شکار صیاد دیگری هستند!