من درش پيدا!


اثر زاردوياس از كوبا

هرچند تلورانس زماني كه ما، قبل از بيرون رفتن از خانه جلوي آينه سپري مي‌كنيم از 1 دقيقه تا 1 ساعت و حتي آنورتر نوسان دارد، اما حتي انسان‌هاي هپلي مزاج هم براي اطمينان از درصد بالاي ژوليدگي خود همواره نيم‌نگاهي به آينه دارند! اما چند درصد از ما وقتي به آينه مي‌نگريم علاوه بر ديدن، توجه هم مي‌كنيم؟!

تا آن‌جايي‌كه از علوم سوم دبستان به‌ياد دارم و اگر تا كنون چيزي به تعداد آن اضافه نشده باشد، همه‌ي ما مي دانيم كه 3 نوع آينه داريم. كوژ، تخت و كاو! يادم مي‌آيد معلم عزيز براي اين‌كه در يادمان بماند، آينه‌ي كوژ را به گوژپشت تشبيه مي‌كرد و مي‌گفت: برجسته است، همه چيز را كوچك‌تر از اندازه‌ي واقعي نشان داده و وسعت ديد را افزايش مي‌دهد و مثال سرپيچ جاده چالوس را مي‌زد كه جز تعداد اندكي از اغنيا، كسي چيزي از پيچ جاده چالوس نمي‌دانست و اين مثال برايش قابل درك نبود! و در ادامه آينه‌ي كاو را به گاو كه بزرگ بود تشبيه كرده و مي‌گفت: همه چيز را بزرگ‌تر از اندازه‌ي واقعي نشان داده و علاوه بر ابرو برداشتن، در دندانپزشكي و جاهاي ديگر كارايي دارد!
اما هميشه مي‌گفت شما صحيح‌ترين تصوير را در آينه‌ي تخت مي‌بينيد. نه بزرگ‌تر و نه كوچك‌تر. اصل جنس!

گاهي ما در توهمات‌مان هرچند كه هر روز صبح در مقابل آينه‌ي تخت مي‌ايستيم، اما آن را با 2 آينه‌ي ديگر كوژ و كاو اشتباه گرفته و دچار 1001 بلا مي‌شويم! اگر هماني‌كه نشان‌مان مي‌دهد را ببينيم از 1001 بلا و مرض در امان مي‌مانيم كه 2 تاي آن، خودبزرگ‌بيني يا خودريزبيني است. اين 2 را من به شما هديه كردم، مابقي را شما پيدا كرده و جايزه‌اش را بگيريد!

پ.ن:
1/ به تعداد زخم‌هاي تو، جهان قطره (2 بار) گريسته است... آسمان پر ستاره را ببين!
2/ ديگران شما را آن‌طور مي‌بينند كه شما خود را مي‌بينيد!
3/ توي آينه باز نگاه كن، مي‌گه فرصتي نمونده!
4/ آينه چون نقش تو بنمود راست ... خود شكن، آينه شكستن خطاست!

 

این شب ها!

مشک هم اشک به بی دستی ِ من می ریزد ... بی سبب نیست اگر مشکِ من از آب تهی ست!


اثر فرهاد بهرامی ریکانی

این شب ها خوبان آرزو می کنند ای کاش ما هم کربلا بودیم و تو را یاری می کردیم، حسین (ع)!
اما من می گویم چه خوب شد که آن زمان نبودم. بعید نبود در لشکر عُمر سعد در مقابلت قرار می گرفتم، حسین (ع)! 

بی­ربط:
زخم های تو را شمردم تا ... 1 به 1 نذر ِ بوسه ای دارم
چقدَر زخــم بر بــدن داری ... چقدَر بوسه من بــدهکارم

پ.ن:
1/ یه صنوبر لب ِ یک آب، قد کشیده تا به آفتاب ... روی پاهاش بوسه ی موج، روی شونه ش سر ِ مهتاب!
2/ جشن ِ تولد ما، مجلس ِ عزاست!
3/ 1000 خرقه عوض کرد روزگار و هنوز ... حدیث پیرهن ِ کهنه ی تو پابرجاست!
4/ آب ِ طلب نکرده همیشه مراد نیست ... گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند!

 

می‌خواهم ...!


اثر عمر زاوالوس از پرو

می‌خواهم سر به كوه و بيابان گذاشته و تاركِ دنيا شوم!
می‌خواهم چشم آسفالت كف خيابان را درآورم از بس به‌هيچ انسان زيبا و زشتی نگاه نكنم!
می‌خواهم پوز مرتاض‌های هندی را زده و شب‌ها روی تشكی از ميخ بخوابم!
می‌خواهم برای تفريح هم كه شده روزی 3 بار بعد از هر وعده‌ی غذايی، روی ذغال‌های گداخته راه بروم!
می‌خواهم در ميهمانی‌ها ليوانی را شكسته و بر روی خرده‌هايش با پای برهنه حركات موزون انجام دهم!
می‌خواهم برای كنايه به تارزان هم كه شده، سال‌های سال محاسنم را اصلاح نكنم!
می‌خواهم يك دانه خرما را چندين تكه كرده و هفته‌ها فقط از آن ارتزاق كنم!
می‌خواهم هر روز صبح بعد از شستن دست و رو برای خود سبيل آتشين بكشم!
می‌خواهم اگر از خوابيدن روی تشك ميخ‌دار خسته شدم، با قدرتی كه از انجام رياضت‌های ذكر شده به‌دست آورده‌ام، برای لحظاتی از آن به ارتفاع نيم متر جدا شده و دوباره به‌حالت قبلی برگردم!
می‌خواهم از وسايل ارتباط‌جمعی خصوصن تلفن دوری گزيده و مِن‌بعد از اين، با دود علامت دهم!
می‌خواهم كاری كنم كه هيچ موجود زنده و مرده‌ای رغبت عبور از چند متری من را هم نداشته باشد!
می‌خواهم ...!
در اصل هيچ‌كدام از اين كارها را نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم کمی آدم باشم!

پ.ن:
1/ روز ازل به‌دست تو چشمم خريده شد ... اصلن برای حزن تو اشك آفريده شد!
2/ 1000 سال گذشت از حكايت ليلی … هنوز مردم صحرانشين سيه پوشند!
3/ شبيه سال گذشته دوباره آمده‌ام ... برای خوب شدن فرصتی بده آقا!
4/ با تشكر از دوستان گل‌آقايی، مصاحبه‌ی كوتاهم را بخوانيد!

 

خيابان گل‌نبی!


اثر زاردویاس از کوبا

حداقل روزی 2 بار از مقابل خانه‌شان رد می‌شوم. خانه‌ای كه اكنون بيشتر به متروكه‌ای شبيه است. نه اين‌كه ديوارش ريخته باشد. نه اين‌كه در و پنجره‌هايش شكسته و آويزان باشد. نه اين‌كه لامپ كم‌مصرف لوستر خانه‌شان سوخته باشد. نه اين‌كه شب‌ها صداهای مشكوكی از آن‌جا به‌گوش رسد. و 1000 نه اين‌كه‌ی ديگر ...!
اما چند سالی‌است كه ديگر صدای خنده‌های كودكانه، گريه‌های عاشقانه، صدای قابلمه و ماهی‌تابه و هزاران صدايی كه از آن بوی زندگی به‌مشام می‌رسد، شنيده نمی‌شود!

انگار ناف خيابان گل‌نبی غربی را با جرم و جنايت بسته‌اند. در محل كارم اتاقی است كه در حال حاضر كلاس‌های كارتون و كاريكاتور در آن داير است. در اين كلاس ستونی است كه می‌گويند سال‌ها پيش كه اين مكان خانه‌ای پر از شور و نشاط بوده، صاحبش را به آن بسته و پس از كمی شكنجه‌ی ناچيز، او را به‌قتل رسانده‌اند. چند سالی متروكه می‌ماند تا اين‌كه تبديل به اينی می‌شود كه همگان می‌دانند!
چند پلاك پائين‌تر، همان خانه‌ای است كه حداقل روزی 2 بار از مقابل‌اش رد می‌شوم. همان‌جا كه اكنون بيش‌تر به متروكه‌ای می‌ماند! خانه‌ی ناصرخان محمدخانی را عرض می‌كنم!

قضاوت در مورد چيستی و چگونگی واقعه‌ی پيش‌آمده بسيار دشوار است. اصلن قضاوت كردن در هر امری دشوار است. خصوصن قضاوتِ ديگران كه علاوه بر دشواری، ناصواب هم هست. بحث‌های حقوقی و قانون جزا را هم به اهل فن می‌سپارم كه فقط در همين يك مقوله دخول نكرده‌ام! اما با نگاهی اجمالی به موضوعی كه چند سالی‌است در هر فصل از طول هر سالش به بحث داغ و جنجالی نشريات زرد و بنفش و افكار عمومی بيدار و حقيقت‌ياب تبديل شده، به يك ارتباط مثلثی كه به احتمال زياد متساوي‌الاضلاع هم نبوده است برمی‌خوريم كه چندين و چند قربانی پيدا و پنهان داشته و دارد. از بچه‌های معصوم و خانواده‌های درگير و داغديده كه بگذريم، می‌بينيم كه مردی لغزيده، زنی وارد يك زندگی شده، زن ديگری از يك زندگی خارج شده، آن‌هم به‌وسيله‌ی آلت قتاله و در آخر، زن وارد شونده هم از زندگی خارج شده، آن‌هم به‌وسيله‌ی طناب كلفت دار!


اثر گورمه لن از فرانسه
 
آيا مجرم اصلی مرد لغزنده است؟ يا زن وارد شونده؟ يا حتی زن خارج شده‌ی مرحله‌ی اول؟! آيا می‌توانيم بدون جوگير شدن حكم قاطعی صادر كنيم. آيا می‌توانيم بدون فردين بازی و لعن و نفرين اين و آن، برای يك لحظه خود را جای بازيگران نقش‌های اصلی اين حادثه‌ی شوم بگذاريم؟ چه كسی می‌داند اگر من و تو هم جای ناصر و شهلا بوديم همين كارها را نمی‌كرديم؟ شما می‌دانيد؟ من كه نمی‌دانم!

و در انتها باید بگویم اگر من به‌جای خانواده‌ی داغديده بودم، احتمالن شهلا را می‌بخشيدم، آن هم بعد از اين‌همه سال لحظه شماری برای اعدام كه مطمئنن از 1000 بار قصاص شدن برايش سخت‌تر بوده است. اگر جای مقتول بودم كه اكنون در خدمت شما نبودم. اگر جای شهلا بودم، هرچند كه اكنون در خدمت شما نبودم، اما سعی می‌كردم بيخيال ناصر و زندگی‌اش شوم و اگر جای ناصر بودم، 2 دستی محكم بر سرم می‌كوبيدم و از عذاب وجدان می‌مردم. يا لااقل به‌تماشای به‌دار كشيده شدن زنی كه عاشقم بوده، روزی روی خوشی از من ديده و روزی دلم را لرزانده نمی‌رفتم. اين حداقل كارهايی بود كه می‌توانستم انجام دهم!

پ.ن:
1/ هميشه پای يك ضعيف و ضعيفه در ميان است!
2/ وقتی چيزی را از دست می‌دهيد، درس گرفتن از آن را از دست ندهيد!
3/ در طول تاريخ ريشه‌ی تمام لذايذ دنيا با خون آبياری شده است!
4/ خدا هممون رو بيامرزه!
5/ می‌دونم 1و 3 تكراری ِ!

 

دِ، دي، دُ، زرت!

تعدادي ضعيفه‌نما دور هم حلقه زده بودند و براي فرار از دست سوز سرما كه تا منتهي‌اليه آدم فرو مي‌رفت، ترانه‌ي "زن زيبا بوَد در اين زمونه بلا!" مي‌خواندند و از خود حركات شِبهه موزون ارائه مي‌كردند؛ آن‌هم در ملأ عام! تعداد ديگري مختلط‌نما دور آتشي نشسته بودند و براي فرار از دست سوز سرما كه تا منتهي‌اليه آدم فرو مي‌رفت، سر در گريبان هم داشتند و يكديگر را "هاااا" مي‌كردند؛ آن‌هم در ملأ عام! تعدادي هم مثل ما تازه از راه رسيده بودند و براي فرار از دست سوز سرما كه تا منتهي‌اليه آدم فرو مي‌رفت، در خوف و رجا به‌سر مي‌بردند كه "هاااا" كنند يا حركات موزون ارائه دهند؛ آن‌هم در ملأ عام!

وقتي به جاده‌ي خاكي رسيديم، تقريبن آفتاب در حال خداحافظي با روز بود. ديگر جاني برايش باقي نمانده بود، از بس تابيده بود. ناراحت بوديم كه چرا هنگام غروب آفتاب به "آن‌جا" نرسيده‌ايم. چند كيلومتري جلوتر نرفته بوديم كه از درون آينه‌ي وسط ماشين، قشنگ‌ترين تركيب رنگ تمام عمرم را ديدم. پا روي ترمز گذاشتم و از ماشين بيرون پريدم. از شدت هيجان بر سرم مي‌كوبيدم. دوستانم دستانم را گرفتند و كم مانده بود آب‌قند بياورند. گفتم: "ولم كنيد بابا، اونجارو ببينيد!" همگي "اونجارو" ديدند. ديدن چنين غروبي، شايد 1 بار در طول زندگي انسان اتفاق بيافتد. كم مانده بود براي دوستان آب‌قند بياورم!

مادرم پرسيد: "ماشينت چقدر خرج برداشت؟" گفتم: "700 تومن" گفت: "چقدر بهت گفتم يواش برو. انقدر اينور اونور كردي تا موتور ماشينت سوراخ شد!" گفتم: "روغن سوزي داشت. موتور ماشين كه سوراخ نمي‌شه" گفت: "پس اون روغنا چي بود از زيرش مي‌ريخت؟ فك‌كردي من نمي‌دونم. حالا عيب نداره. ايشالله موتور دلت سوراخ نشه!" حوصله‌ي شروع بحث فني نداشتم! خنديدم و با گفتن يك "حق با شماست" خداحافظي كردم!

هوا تاريك شده بود كه چراغ‌هاي ماشين 1 به 1 شروع به سوختن كرد. پا روي ترمز گذاشتم و از ماشين بيرون پريدم. چند نفر از دوستان آب‌قند به‌دست به سمتم هجوم آوردند. تعدادي هم به "اونجا" نگاه كردند. وقتي كاپوت را باز كردم، فهميدند بايد دنبال علت ديگري باشند. مكانيك، سرباطري را سفت نكرده بود. اتصالي،  چراغ‌هاي ماشين را سوزانده بود. من مانده بودم و چند سر عائله و يك بيابان تاريك! كورمال (2 بار) دنبال ماشين دوستم حركت كرديم تا به‌جايي رسيديم كه همه براي فرار از دست سوز سرما كه تا منتهي‌اليه آدم فرو مي‌رفت، دست به يك‌سري رفتار نامتعارف مي‌زدند؛ آن‌هم در ملأ عام!

چادر، آتش، چاي و ساير چيزها كه برپا و درست شد، خوردني‌ها كه خورده شد، خواب، با ربودن گوي سبقت از سرما، تا منتهي‌اليه‌مان نفوذ كرد و وقتي بيدار شديم كه زمان ديدن فلق بود. با هر فلاكتي بود با جاي گرم و نرم‌مان به اميد ديدن طلوعي زيبا خداحافظي كرديم. وقتي برگشتيم و پس از صرف صبحانه، عده‌اي كه ظاهرن با تور آمده بودند از كنارمان گذشتند. ليدر تور با صدايي رسا و با اشاره به مكاني كه ما شب را به صبح رسانده بوديم گفت: "اينجايي كه مي‌بينين، در زمان شاه‌عباس اصطبل اسبا بوده، اونم اسباي رعيتا!" حال‌مان را گرفت!

همه پابرهنه شديم. روي شن‌ها داغ بود و زيرشان يخ! غلت مي‌خورديم. مي‌دويديم. سُر مي‌خورديم و به‌جاي اوليه بازمي‌گشتيم. همان احساس دريا را داشت. سادگي صحرا ما را از خود بيخود كرده بود. هيچ وقت اين‌همه انسان شاد را يك‌جا نديده بودم. وقتي كفش‌ها را پوشيديم، تازه يادمان افتاد كه گفته بودند اين شن‌ها بسيار جسور و گستاخ‌اند. به همه‌جا نفوذ مي‌كنند. از گوشي موبايل گرفته تا منتهي‌اليه‌مان، پر بود از شن. خوبي‌شان اين بود كه جسارت و حيا را با هم داشتند. اگر وقت كرديد حتمن سري به كوير بزنيد!     

پ.ن:
"مرنجاب" دلم را كه اين مرغ وحشي ... ز بامي كه برخاست، مشكل نشيند!