سوآچ!


اثر مانا نیستانی!

دوستی دارم که حساسیت خاصی روی ساعت دارد و معتقد است هر ساعتی را باید در جای خاصی به‌دست نمود یا کرد. این‌که می‌گوید هر ساعتی فکر نکنید یک-دوجین ساعت داردها! نه. تمام داریی‌اش یک حلقه یا یک عدد سوآچ و یک حلقه یا یک عدد دیگر، تیسوت است! در پرانتز بگویم این‌که برای شمارش ساعت مچی از "یک" یا "حلقه" استفاده می‌کنم به این دلیل است که نمی‌دانم واحدی دارد یا نه. به قول دوستی اصولن چون هر کسی بیش از یک ساعت بر مچش نمی‌بندد احتمالن نباید واحدی داشته باشد! غافل از این‌که اصولن کسی هم‌زمان بیشتر از یک سیگار هم نمی‌کشد یا هم‌زمان سوار بیشتر از یک شتر هم نمی‌شود، ولی واحد اولی "نخ" و دومی "نفر" است! پرانتز را بسته و می‌گذرم! ... دوستم را می‌گفتم. او می‌گوید در میهمانی‌های دورهمی الزامی به بستن تیسوت نیست و سوآچ اکتفا می‌کند، ولی در میهمانی‌های رسمی‌تر تیسوت ولاغیر. احتمالن شناختی از رومانسون و سایرین ندارد که این حرف‌ها را می‌زند. این مسئله آن‌قدر در جمع ما همه‌گیر شده که شنیده‌ام چند باری از او در مورد ساعت مناسب هنگام استفاده از مستراح هم پرسیده‌اند!

اولین باری که ساعت سواچ خریدم می‌خواستم از ضد آب بودنش مطمئن شوم. این بود که مثل آدم‌هایی که بعد از گرفتن پول از عابر بانک اقدام به شمردن پول می‌کنند، ساعتم را یک شب تا صبح در لیوان آبی انداخته و شروع به دعا کردن نمودم. چند باری هم به لیوان سر زدم تا از حرکت عقربه‌ها مطمئن شوم. وقتی صبح از خواب بیدار شدم و عقربه‌ها را دیدم که نه تنها غرق نشده‌اند، بلکه کماکان با اقتدار و ایستادگی دست از حرکت نشسته‌اند، نفس راحتی کشیدم و به امور روزانه پرداختم! در طول سال‌های بعد از آن، مچ دستم دو فروند ساعت دیگر به خودش دید تا دیروز ...!

چند روزی بود که ساعت‌های رنگ-رنگی جدید سوآچ که امعا و احشاء‌شان هم ایضن رنگ-رنگی و قابل رویت است با زبان بی‌زبانی در حالی‌که عقربه‌ی بزرگشان اشک بود و عقربه‌ی کوچکشان آه، و احتمالن ثانیه شمارشان هم خون، از روی بیلبوردهای شهری به من می‌گفتند، بیا ماهارو بخر (2 بار)! روز گذشته دیگر بیش از این نتوانستم در مقابل لرزش زانوانم مقاومت کنم. این بود که همراه با دوستی دوباره مبادرت به خرید ساعت سوآچ کردم. و از آن‌جایی‌که بعد از گذشت این‌همه سال با تجربه‌تر می‌نمایم، برای امتحان ضد آب بودنش به یک دوش سرپایی بسنده کردم. تنها مشکلی که این ساعت دارد وزن بسیار کم و صدای زیاد تیک-تاک ثانیه شمارش است. به همین دلیل دیشب از بس احساسش نمی‌کردم فراموش کردم از دست خارجش کنم. صدایش هم که مانع خواب بود. این بود که برای راحتی از شر صدایش آن‌را درون لیوان آبی که از قبل در کنارم تعبیه شده بود انداختم! هم براحتی خوابیدم و هم دوباره امتحانش کردم. اصولن هیچ‌وقت کار از محکم کاری عیب نمی‌کند!

هر چند که ساعت یکی از ارکان قطعی و چهارگانه‌ی خوش تیپ بودن هر انسانی خصوصن مردهاست، اما هر ساعتی را که بنگرید، از ساعت‌های 3هزار تومانی فروشندگان دوره‌گرد تا ساعت‌های فروشگاه‌هایی که برای خریدشان به وقت قبلی نیاز است، همگی در یک جهت و با یک سرعت می‌چرخند که اگر گاهی به عقب می‌چرخیدند چقدر خوب بود! چقدر ...

پ.ن:
1/ به هر شغلی که مشغولید، خواهرید، مادرید، دخترید، زیدید (اعم از فابریک و معمولی)، همسرید، عمه‌اید، خاله‌اید، ضعیفه‌اید و ... روزتان مبارک!
2/ در حالی‌که 30بیل‌های زمختی دارم، آنقدر زنم که تا کسی را دوست نداشته باشم، نبوسم!
3/ انسان‌ها تنها در سه حالت به زانو درمی‌آیند. روی زانوی راست، روی زانوی چپ و روی هر دو زانو. اما تنوع به زانو درآمدن در چهارپایان بیشتر است!
4/ دلم ز جمله‌ی خوبان تو را گرفتار است ... اسیر حُسن توام ورنه حُسن بسیار است!

 

سوراخ!


اثر محمود آزادنیا!

مشغول کار بودیم که به‌یک‌باره ماشین‌های آمبولانس و آتش‌نشانی آژیرکشان روبه‌روی محل کارمان با خط ترمزی چندمتری توقف کردند. حالا نکش، کِی بکش! ما هم سراسیمه پله‌ها را چندتا یکی کرده و به پایین رسیدیم. حالا نکن، کِی بکن! مامور مخابرات با نگرانی ِ هرچه تمام‌تر بالای سر یکی از سوراخ‌های تعبیه شده توسط شرکت مخابرات ایستاده بود و به ماموران شرح ماوقع می‌داد که: "الان 45 دقیقه‌س همکارم رفته تو سوراخ، بی‌سیمش رو هم جواب نمی‌ده. خیلی نگرانشم!" ماموران آتش‌نشانی هم اول طبق معمول شلنگ آب را کشیدند، اما قبل از باز کردن آب، یکی از پرستاران گفت: "بابا کسی آتیش نگرفته، نکنه می‌خواین تو تونل خفش کنین!" این شد که ماموران تازه به صرافت افتاده و شلنگ را جمع کردند. یکی از آن‌ها لباس مخصوصی به تن کرد، کپسول اکسیژن به دوش انداخت و قصد دخول کرد! هنوز پایش به پله‌ی دوم نرسیده بود که مامور مخابرات فریاد زد: "خاک بر سرت!" و در حالی‌که مانع از ادامه‌ی دخول آتش‌نشان می‌شد تلفن را قطع کرد و گفت: "همون همکارم بود. 500 متر پایین‌تر از اون یکی سوراخ اومده بیرون می‌گه من اینجام، بیا بریم ناهار!" درحالی‌که حضّار از خنده روی شیب خیابان به سمت پایین غلت می‌زدند و می‌رفتند، مامور شلنگ به‌دست به دوستش زیر لب گفت: "همون بهتر بود خفش می‌کردیم!"

یکی از بازی‌های مفرّحی که هر ازچندگاهی در جمع دوستان به کردنش مبادرت می‌ورزیم "موش تو سوراخ" است و به این‌شکل انجام می‌شود که همگی دور هم می‌نشینیم و یکی از دست‌ها را به‌شکل سوراخ مُشت کرده و روی زمین یا میز می‌گذاریم و دست دیگر را نیز به غیر از انگشت اشاره مُشت می‌کنیم. انگشت اشاره در این بازی حکم موش را دارد. یکی از بازیکنان نیز باید نقش اوستا را به‌عهده بگیرد. در این بازی اوستا شدن 2 مزیت دارد. دومی و مهم‌ترش این است که فاقد سوراخ است و اولی هم این‌که دستور شروع بازی را صادر می‌کند. با اعلام اوستا که می‌گوید: "موش تو سوراخ"، هر کسی باید موش‌اش را در سوراخ یکی فرو کند و بالطبع کسی که سر موش‌اش بی‌کلاه بماند، بازنده‌ی این بازی‌ست و از دور رقابت‌ها حذف می‌شود!

در زندگی سوراخ‌هایی است که همه‌ی ما به‌شکلی خواسته یا ناخواسته درون آن افتاده‌ایم. با علم به این‌که بعد از بیرون آمدن موجب خنده‌ی حضّار خواهیم شد، یا شاید گریه‌شان! گاهی با لغزش و ندانسته و گاهی با شیرجه و دانسته! بعضی مواقع هم چون دیوانه‌ها افتادن در یک سوراخ را به بهانه‌ی رسیدن به نتایج متفاوت تکرار کرده‌ایم. اما مهم این بوده که درون هیچ سوراخی احتمالن نمانده‌ایم که اگر مانده باشیم، کمترین اتفاقی که برایمان متصور است، چیزی نیست جز فراموشی. تا جایی‌که ممکن است خودمان را هم فراموش کنیم. حکایت سوراخ‌های فوری هم چیز دیگری است که بماند! صلوات ...

پ.ن:
1/ گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ... آری شود ولی، دهن آدم سرویس شود!
2/ دیوانگی یعنی کاری رو بارها و بارها تکرار کنی و انتظار نتایج متفاوتی داشته باشی. طبق این تعریف بیشتر ما دیوانه‌ایم، اما در زمان‌های متفاوت!
3/ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ... آدم آورد در استخر رونالدآبادم*!
*برزیل: زادگاه رونالدو