عاشقانه!

در وا شد و گل اومد خانوم حاتمی خوش اومد
شش ساله بودم که تمام درس های کلاس اول و دوم دبستان رو خوندم. روز اول مدرسه -دبستان فجر، منطقه ی ۸ تهران- معلم شروع کرد به آموزش لوح نویسی! مثلا می گفت یک صفحه خط صاف عمودی (الف) بنویسین! منم حوصله ام سر می رفت و شیطونی می کردم. همون روز منو فرستاد گوشه ی کلاس در حالی که یه پام رو هوا بود و کیفم هم توسط دستام بالای سرم! تا روزی که دیپلم گرفتم، چندین بار نامه ی اخراجم از مدرسه رو نوشتن ولی با وساطت مادرم منو می بخشیدن -دلم واسه مادرم سوخت- و دوباره روز از نو و روزی از نو!
بگذریم...
سال ۱۳۶۵، کلاس سوم دبستان بودم که عاشق معلممون به اسم خانوم حاتمی شدم. شبیه همین لیلا حاتمی بازیگر بود، با صورتی کشیده تر. بسیار زیبا بود و پولدار! برای تفریح کار می کرد. این رو از جواهراتی که همیشه بر دست و گردن داشت و شوهری که هر روز ظهر با کادیلاک بادمجونی رنگ میومد دنبالش فهمیده بودم.
بی نهایت دوستش داشتم و بی نهایت دوستم داشت. روزها انتظار رسیدن شب رو می کشیدم تا وقتی روی پشت بوم خونه می خوابم، با نگاه به ستاره ها و فکر کردن به خانوم حاتمی خوابم ببره!
مهربون ترین معلمی بود که در طول سال های تحصیلم داشتم. مثلا یه روز زنگ تفریح توی دفتر به معلما گفته بودن که قراره آش بدیم. به بچه ها بگید فردا همه یه کاسه و قاشق بیارن. اونروز خانوم حاتمی یادش رفت به ما بگه. ولی فرداش، به تعداد بچه های کلاس کاسه و قاشق اورده بود.
خیلی از بچه ها این کار معلممون رو نفهمیدن. شاید هنوز هم نفهمیده باشن و شاید حتی یادشون نباشه اون روز رو. ولی من با دقت همه ی کارهای اون رو زیر نظر داشتم.
اینقدر دوستش داشتم که هر روز، وقتی وارد کلاس می شد من با صدای بلند می گفتم: در وا شد و گل اومد و همه ی بچه یک صدا می گفتن: خانوم حاتمی خوش اومد.
خیلی دوست دارم ببینمش. فکر کنم چند سالی باشه که بازنشست شده. اگه این اتفاق بیافته حتمن می پرم تو بغلش و دستاشو می بوسم.
پ.ن:
۱/ روز معلم بهانه ای بود برای تجدید خاطرات.
۲/ خانوم حاتمی کجایی؟!
۳/ یک بار دیگه فیلم "پابرهنه در بهشت رو دیدیم" و البته دُنگمون رو هم دادیم!
۴/ رفیق بی کلک مادر!
1/ آسمان سینه ام را چون شمائی مشتری ست