اثر زاردویاس از کوبا

حداقل روزی 2 بار از مقابل خانه‌شان رد می‌شوم. خانه‌ای كه اكنون بيشتر به متروكه‌ای شبيه است. نه اين‌كه ديوارش ريخته باشد. نه اين‌كه در و پنجره‌هايش شكسته و آويزان باشد. نه اين‌كه لامپ كم‌مصرف لوستر خانه‌شان سوخته باشد. نه اين‌كه شب‌ها صداهای مشكوكی از آن‌جا به‌گوش رسد. و 1000 نه اين‌كه‌ی ديگر ...!
اما چند سالی‌است كه ديگر صدای خنده‌های كودكانه، گريه‌های عاشقانه، صدای قابلمه و ماهی‌تابه و هزاران صدايی كه از آن بوی زندگی به‌مشام می‌رسد، شنيده نمی‌شود!

انگار ناف خيابان گل‌نبی غربی را با جرم و جنايت بسته‌اند. در محل كارم اتاقی است كه در حال حاضر كلاس‌های كارتون و كاريكاتور در آن داير است. در اين كلاس ستونی است كه می‌گويند سال‌ها پيش كه اين مكان خانه‌ای پر از شور و نشاط بوده، صاحبش را به آن بسته و پس از كمی شكنجه‌ی ناچيز، او را به‌قتل رسانده‌اند. چند سالی متروكه می‌ماند تا اين‌كه تبديل به اينی می‌شود كه همگان می‌دانند!
چند پلاك پائين‌تر، همان خانه‌ای است كه حداقل روزی 2 بار از مقابل‌اش رد می‌شوم. همان‌جا كه اكنون بيش‌تر به متروكه‌ای می‌ماند! خانه‌ی ناصرخان محمدخانی را عرض می‌كنم!

قضاوت در مورد چيستی و چگونگی واقعه‌ی پيش‌آمده بسيار دشوار است. اصلن قضاوت كردن در هر امری دشوار است. خصوصن قضاوتِ ديگران كه علاوه بر دشواری، ناصواب هم هست. بحث‌های حقوقی و قانون جزا را هم به اهل فن می‌سپارم كه فقط در همين يك مقوله دخول نكرده‌ام! اما با نگاهی اجمالی به موضوعی كه چند سالی‌است در هر فصل از طول هر سالش به بحث داغ و جنجالی نشريات زرد و بنفش و افكار عمومی بيدار و حقيقت‌ياب تبديل شده، به يك ارتباط مثلثی كه به احتمال زياد متساوي‌الاضلاع هم نبوده است برمی‌خوريم كه چندين و چند قربانی پيدا و پنهان داشته و دارد. از بچه‌های معصوم و خانواده‌های درگير و داغديده كه بگذريم، می‌بينيم كه مردی لغزيده، زنی وارد يك زندگی شده، زن ديگری از يك زندگی خارج شده، آن‌هم به‌وسيله‌ی آلت قتاله و در آخر، زن وارد شونده هم از زندگی خارج شده، آن‌هم به‌وسيله‌ی طناب كلفت دار!


اثر گورمه لن از فرانسه
 
آيا مجرم اصلی مرد لغزنده است؟ يا زن وارد شونده؟ يا حتی زن خارج شده‌ی مرحله‌ی اول؟! آيا می‌توانيم بدون جوگير شدن حكم قاطعی صادر كنيم. آيا می‌توانيم بدون فردين بازی و لعن و نفرين اين و آن، برای يك لحظه خود را جای بازيگران نقش‌های اصلی اين حادثه‌ی شوم بگذاريم؟ چه كسی می‌داند اگر من و تو هم جای ناصر و شهلا بوديم همين كارها را نمی‌كرديم؟ شما می‌دانيد؟ من كه نمی‌دانم!

و در انتها باید بگویم اگر من به‌جای خانواده‌ی داغديده بودم، احتمالن شهلا را می‌بخشيدم، آن هم بعد از اين‌همه سال لحظه شماری برای اعدام كه مطمئنن از 1000 بار قصاص شدن برايش سخت‌تر بوده است. اگر جای مقتول بودم كه اكنون در خدمت شما نبودم. اگر جای شهلا بودم، هرچند كه اكنون در خدمت شما نبودم، اما سعی می‌كردم بيخيال ناصر و زندگی‌اش شوم و اگر جای ناصر بودم، 2 دستی محكم بر سرم می‌كوبيدم و از عذاب وجدان می‌مردم. يا لااقل به‌تماشای به‌دار كشيده شدن زنی كه عاشقم بوده، روزی روی خوشی از من ديده و روزی دلم را لرزانده نمی‌رفتم. اين حداقل كارهايی بود كه می‌توانستم انجام دهم!

پ.ن:
1/ هميشه پای يك ضعيف و ضعيفه در ميان است!
2/ وقتی چيزی را از دست می‌دهيد، درس گرفتن از آن را از دست ندهيد!
3/ در طول تاريخ ريشه‌ی تمام لذايذ دنيا با خون آبياری شده است!
4/ خدا هممون رو بيامرزه!
5/ می‌دونم 1و 3 تكراری ِ!