ضعیف کـُـشا!

اثر محمدرضا دوست محمدی
مرد مریض بود و بی حوصله. زن، مجله به دست وارد شد و بی توجه به حال نزار مرد گفت: می خوام برم آتلیه ی فلان عکاس که تبلیغش تو مجله است عکس بندازم. مرد که از بی توجهی زن نسبت به خود عصبانی بود؛ نگاه غضبناکی به زن کرد و به وَر رفتن با موبایلش ادامه داد.
زن که انگار با این رفتار مرد، تمام عالم روی سرش هوار شده بود با عصبانیت گفت: مگه چه اشکالی داره که اونطوری نیگام می کنی؟ مرد گفت: هیچ اشکالی نداره، برو واسه مرتیکه نره خر قِر و قـَمیش بیا تا اونم ازت عکس بگیره!
رد و بدل شدن همین دیالوگ ها کافی بود تا یک شب دیگر هم خراب شود.
زن گفت: من می رم خونه ی دوستم. تو هم استراحت کن. و شروع به آماده شدن کرد.
زن درون اتاق مثل پاندول ساعت در حرکت بود و همین مرد را کـُفری تر می کرد.
مرد رو به زن کرد و گفت: بشین حرف بزنیم. اما زن با بی توجهی به حرکتش ادامه داد. مرد دوباره جدی تر گفت: بشین. زن گفت: هر وقت خودم دلم بخواد می شینم. مرد لباسش را پوشید و با کوبیدن در از خانه بیرون رفت.
زن هم با درآوردن لباس خود روی کاناپه نشست و هر دو به حماقت های خود خندیدند! هر چند این خنده را هیچکدامشان ندیدند!
توجه: به شدت از توضیح دادن خود متنفرم. اما باید بگویم که این وبلاگ بیشتر از یک شوخی بی مزه نیست!
لطفن با خواندن مطالب من و قبل از هر گونه فکر و خیالی، مراقب ورمِ رگ های گردنتان باشید تا مبادا یقه ی بلوز یقه اسکی اتان، در این سوز ِ سرما گشاد شود!
بالقوه همه ی ضعیفه ها، این توانایی را دارند که حتی با قطره اشکی، پوز تمام قویه ها را به خاک مَذلّت بمالند.
روش های دیگرشان بماند!
پ.ن:
1/ همه ی ضعیفه ها!
2/ مردی که کمربند کِشد از کـَمَر خویش ... شاید که بخواهد بزند دار، تن ِ خویش!
3/ همه می گن تو تکی، تو یه گوله نمکی ... از همه دل می بری، تو یکِ (2 بار) یکی!
4/ عشق به من گفت که دلدار باش ... جنس حراج سر ِ بازار باش!
5/ وقتی بهشت زیر پایتان است و از دامنتان مرد به معراج می رود، دیگر نگران حرف های صد تا یه غاز کاسنی نباشید!
1/ آسمان سینه ام را چون شمائی مشتری ست