اثر محمدرضا دوست محمدی

گریه ی زن بند نمی آمد. همینطور زار می زد و مرد را مورد عنایت قرار می داد!
مرد با خنده سعی در آرام کردن زن داشت. زمین هم زیر پایشان کِش می آمد و هر چه می رفتند به بلندترین نقطه ی تهران نمی رسیدند.
نفس هایشان به شماره افتاده بود که تهران را زیر پایشان دیدند.
دوباره مرد گفت: بشین تا حرف بزنیم. زن نشست! حرف هایشان که تمام شد دوباره به حماقت هایشان خندیدند.
خوشبختانه این بار هر دو خنده های همدیگر را دیدند! اما چه فایده که پای مرد سُرید* و زن نظاره گر غلطیدن مرد تا اعماق دره بود!
وقتی سَر مرد با برخورد به آخرین سنگ ترکید، از خواب پرید. خوشحال بود که آخر عمری به دست ضعیفه ای شهید نشده است که این ننگ را نمی توانست به گور ببرد!

* هُل دادن زن، به قرینه ی معنوی حذف شده است!

پ.ن:
1/ اگه می خواین شاد بشین، مثل گلا وا بشین ... بیاین با هم بشینیم، یه برنامه ببینیم!
2/ باران رحمت الهی برای آدم های خوب و بد به یک میزان می بارد. اگر می بینید که آدم های خوب بیشتر خیس می شوند، به این دلیل است که آدم های بد چترشان را دزدیده اند!
3/ ما ضعیفه و شما قویه! خوبه؟!
4/ عاقلان دانند!
5/ حالم خوش نیست. دوستم بدار، شاید که فردایی نباشد! (کامیون)