سفر!
صبح روز 5شنبه 29 اسفند ساعت 8 و نیم صبح تو ترمینال غرب منتظر اتوبوس بودیم که به یک سفر طولانی زمینی مبادرت بورزیم.
2 روز قبلش کلی با خانومی که تو آژانس مسافرتی داشت اسممون رو تو لیست ثبت می کرد کلنجار رفته بودیم که نکنه بی برنامگی بشه و اون هم با اطمینان کامل می گفت: مطمئن باشید آقا. ما کارمون همینه!
5 تا اتوبوس شیک رفته بود و فقط ما مونده بودیم. اتوبوس که رسید دیدم این ماشین به درد یه سفر 36 ساعته نمی خوره. این بود که باتفاق چند نفر دیگه همه رو راضی کردیم که بیخیال این ماشین بشیم. بیخیال شدن ماشین همانا و 6 ساعت معطلی و جنگ و دعوا تو ترمینال برای گرفتن اتوبوس جدید همان. بالاخره گرفتن هر حقی هزینه داره و همه هم از پرداخت این هزینه راضی بودیم.
هر چند که مجبور شدیم مثل مردی که تو عکس بالا می بینید مجله بخریم، زیرمون پهن کنیم و کف زمین بشینیم.
یه چیز جالب در مورد اون آقاهه این بود که آخرین باری که نخندیده بود رو یادش نمی اومد!
با آغاز سفر فرار من هم از همه چیز شروع شد. به نظرم هیچ چیز برای فرار بهتر از سفر کردن نیست.
سفر برای مدتی تو رو از همه چیز دور می کنه و جوری آدم رو می بلعه که انگار نه انگار، دیروز برات چه اتفاقی افتاده یا فردا قرار ِ برات چه اتفاقی بیافته. همین چیز ِ سفر ِ که منو عاشق خودش کرده ...
پ.ن:
1/ عید همه ی دوستان مجازی و حقیقی مبارک!
2/ خدایا؛ تو هر آنچه برایمان بخواهی خوب است و ما هم خودمان را با تقدیر و سرنوشت گول می زنیم!
3/ ای دل، ای جان، برو فکر دگر کن ... یاد، یاران، برو از سر به در کن!
۴/ این داستان ادامه دارد!
1/ آسمان سینه ام را چون شمائی مشتری ست