اثر هادی طبسی

می گویند روزی سلطان جنگل (شیر) قصد کرد که یک ماه به خود استراحت داده و رتق و فتق امور را به دست یکی از ضعیف ترین حیوانات جنگل (خرگوش) بسپارد.
این بود که طی یک اعلان عمومی خرگوش را به جانشینی خود برگزید و رفت. خرگوش که از دست روباه حسابی شکار بود؛ فردای آنروز دستور داد تا او را به نزدش بیاورند.
تا چشم خرگوش به روباه افتاد پرسید: (...)* کلاهت کو؟! روباه جواب داد: من که کلاه ندارم! خرگوش با شنیدن این پاسخ دستور داد روباه را حسابی کتک بزنند! این ماجرا یک هفته ادامه پیدا کرد. روباه که دیگر نایی برایش نمانده بود، نالان و گریان پیش سلطان اورژینال جنگل رفت و شرح ماوقع گفت. شیر، خرگوش را فراخواند و گفت: این چه کاری است که با روباه می کنی؟ اگر هم می خواهی به او گیر بدهی حداقل منطقی باش. مثلن از فردا بگو برایت نان بخرد. اگر سنگک خریده بود، تو بگو من تافتون می خواستم. چرا سنگک خریدی؟ و دستو بده او را کتک بزنند. آره جانم. منطقی باش!
خرگوش این پند را نصب العین کرد و دوباره راهی جنگل شد. از فردای آنروز به مدت یک هفته دوباره روباه بخت برگشته به دلیل خریدن نان به ظاهر اشتباه کتک خورد.
سرانجام روباه که دید خرگوش و شیر با هم هماهنگی کامل دارند با خودش فکر کرد که باید به آنها رکب بزند. این بود که فردای آنروز که برای خرید نان رفت از هر نوع یک عدد خرید.
وقتی به محضر خرگوش احضار شد در حالی که بسیار خوشحال بود منتظر خواسته ی خرگوش ماند. خرگوش گفت: یک عدد نان باگت بده. روباه داد! خرگوش گفت: یک عدد نان لواش بده. روباه داد و ...
در انتها خرگوش که دید راهی برای گیر دادن و کتک زدن روباه ندارد با عصبانیت گفت: (...)* پس کلاهت کو؟!

* بجای نقطه چین های داخل پرانتز فحش مورد نظر خود را قرار داده و متن را دوباره بخوانید!

پ.ن:
1/ بهانه بسیار است برای گریستن. تحملی باید، که افشای راز سوختن خصلت پروانه نیست!!!
2/ همه از دست غیر ناله کنند ... کاسنی از دست خویشتن فریاد!
3/ خدا را می پرستم چون اشتباهن در چشمان تو فرمانروایی می کند!
4/ سیتی سماقی مثل تو توی دنیا، حالا حالاها دختر نمی شه پیدا ... یه شبی بیا دوباره تو بالکنی، تا من برات بخونم و حال کنی!
5/ هیچ چیز از طلبکار بودن افراد بعد از اشتباهشان، برایم تهوع آورتر نیست!