اثر رامیرو زاردویا از کوبا

برایم نوشته بود که:

ای عشق قشنگ و خوب و رعنا تو خری ... ای چهره تا همیشه زیبا تو خری
دیــــروز کـــــه به کـــــــتابخانه رفـــــــتم ... رفتم به کـــــتابخانه امـــا تو خری

و بعد هم کلی توضیح و تفصیل داده بود که امیدوارم ناراحت نشی. من شعر طنز می گم. فقط شوخی کردم باهات و قص علی هذا ...

من هم که عاشق اینجور شوخی ها! برایش نوشتم که:

خر بودن من از خـری ات معلوم است ... گر گاو شــوی گاوی ِ تو معلوم است
گر چهره نمـــــایان کنی از این وبلاگ ... گاو و خری و الاغی ات معلوم است!

و بعد هم کلی توضیح و تفصیل دادم که امیدوارم ناراحت نشی. من شعر طنز نمی گم. فقط شوخیت رو بی جواب نذاشتم تا دور هم باشیم و قص علی هذا ...
صلوات دوم رو بلندتر ختم کن ...

پ.ن:
1/ اگه خودش دوست داشت بهتون می گه که شاعر طنز ما کیه!
2/ خوابای طلایی دیدم واسه تو ... یه بغل لالایی چیدم واسه تو!
3/ توی چشمای سیاهت، برق چشمای پلنگه ... یه نفر تو عمق چشمات، داره با دلم می جنگه!
4/ یا شاهد تاریکی، بپا که به در و دیوار نخوریم!
5/ توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد؟ ... فال راست توی فنجون و بهم برگردون!