شبی با 2 قدم مانده به ...

- نمی دونم برنامه ی "دو قدم مانده به صبح" که هر شب به جز پنجشنبه ها حدود ساعت ۲۳:۱۵ از شبکه ۴ پخش می شه رو می بینید یا نه. برنامه ی خوبیه. مهمونای مختلفی رو دعوت می کنه (اکثرن مرتبط با هنر) که در رابطه با مسائل مختلف حرف می زنن. ولی من به این دلیل تماشاش می کنم، چون عاشق "محمد صالح علا" هستم. شاید باورتون نشه ولی من اکثر شبهای جمعه (شب خیرات و برکات!) مثل افراد به ظاهر یا به واقع مونگول! می شینم پای رادیو و از ۱۰ شب تا ۲ بامداد جمعه شبکه ی رادیو پیام رو گوش می دم!
- حدود ۲ هفته پیش دستیار تهیه کننده ی برنامه با من تماس گرفت و گفت: « می خواهیم تو برنامه، یک بخش کاریکاتور و انیمیشن هم داشته باشیم و نیاز به یک مجری-کارشناس و تعدادی مهمان داریم». من هم اولین کسی که به ذهنم رسید بهرام عظیمی بود. خوراکش این کارهاست! خلاصه قرارها گذاشته شد و الان هم هر سه شنبه شب، بخش کاریکاتور به این برنامه اضافه شده.
- مهمان سه شنبه این هفته استاد جواد علیزاده بود و من هم برای تهیه گزارش (دروغ چرا، برای دیدن صالح علای عزیز) به برنامه رفتم. ساعت ۲۲:۳۰ با بهرام دوست داشتنی، ۴راه پارک وی قرار داشتم و با هم باتفاق محمد لاجورد (عکاس) رفتیم جام جم. البته من به دلیل شغلم چندین بار صدا و سیما رفته بودم ولی این بار به دلایل مذکور یک حال دیگه ای داشت!
- ساعت ۲۲:۵۰ وارد اتاق گریم شدیم و دیدیم استاد علیزاده زیر دست گریمور برنامه داره خوشکل تر میشه! وقتی بهرام ایضن نشست، گفت: « خانومم هفته ی قبل بهم می گفت چقدر تو تلویزیون خوشکل شده بودی! منم مثل این عروسایی که عشق آرایشن! تا یک هفته به صورتم دست نمی زنم نکنه گریمم پاک شه!
- برنامه به دلیل درگذشت قیصر امین پور (شاعر خوب کشورمان)، کمی با حزن و اندوه شروع شد. پس از اتمام بخش اول برنامه که یک مهمان و کارشناس روانشناسی آنرا اجرا می کرد، نوبت به بخش کاریکاتور رسید. تا این لحظه ما در اتاق فرمان، مشغول دیدن استرس ها و جذابیت های کار عوامل برنامه بودیم. جایی که کارگردان، دائمن به ۳ تصویربردار برنامه از طریق گوشی می گفت: دوربین ۱ آماده باش! ۱ فینال، ۳ آماده باش! ۳ فینال و ...
- در کنداکتور برنامه که در دست دستیار کارگردان بود، زمان یک وله، به جای ۱:۱۴، ۲ دقیقه نوشته شده بود. پخش وله شروع شد! وقتی مجری با خیال راحت داشت سیگار می کشید و بقیه عوامل هم روی سن رژه می رفتند، در کسری از ثانیه، برنامه دوباره رفت رو آنتن. آدم بود که شیرجه می رفت تا جلوی دوربین نباشه!
- برنامه که تموم شد کلی با محمد صالح علا، که تا به حال ندیده بودمش، دل و قلوه دادیم (من دل می دادم اون قلوه). واقعن نازنینه! اون شب من و عکاسمون رو با پرشیاش رسوند و تو راه کلی برامون از اشعارش خوند. می گفت: « انگار این روزها، مردن هم مد شده!»
- عجب شبی بود...
1/ آسمان سینه ام را چون شمائی مشتری ست