اثر مارسين بوندارويچ از لهستان

مي گويند خضر براي آموزش موسي به اذن خدا بر سر راهش قرار گرفت و با او در سفري همراه شد. شرط همراهي خضر، سكوت موسي و نپرسيدن بود كه موسي پذيرفت.
در ابتدا هر دو سوار بر يك كشتي شدند و خضر شروع به سوراخ كردن كشتي نمود. موسي گفت: چرا مي خواهي با سوراخ كردن كشتي باعث مرگ مردم شوي؟! خضر گفت: مگر قرار نبود سوالي نپرسي؟ من نگفتم تو طاقت نداري؟ موسي عذر خواست و به سفر خود ادامه دادند.
سپس در شهري به جواني زيبا برخورد كردند. خضر آن جوان را كشت! موسي گفت: چرا بدون هيچ جرمي اين جوان را كشتي؟ خضر گفت: مگر قرار نبود سوالي نپرسي؟ من نگفتم تو طاقت نداري؟ موسي دوباره عذر خواست و به سفر خود ادامه دادند تا به بياباني رسيدند. در آنجا ديواري ديدند كه در حال ريزش بود. خضر شروع به مرمت آن ديوار كرد. موسي گفت: چرا اين ديوار را بي جهت مرمت مي كني؟! خضر گفت: مگر قرار نبود سوالي نپرسي؟ من نگفتم تو طاقت نداري؟ از اين لحظه از ادامه ي راه با من منع مي شوي. اما دلايل كارهايم را برايت مي گويم.
كشتي را سوراخ كردم تا به واسطه ي خراب شدنش، حاكم ستمگر از مصادره اش چشم پوشي كند. آن جوان را كشتم، چون باعث كفر پدر و مادرش مي شد و زير آن ديوار نيز گنجي متعلق به دو يتيم پنهان بود كه اگر ديوار خراب مي شد، گنج هويدا شده و به يغما مي رفت!

اصولن در روابط اجتماعي، قضاوت كردن رفتاري است احمقانه تر از احمق به نظر آمدن! حتي زماني كه فكر مي كنيم همه چيز را مي دانيم، شاه كليد قفل هاي بسته را قورت داده ايم، ندانسته اي برايمان باقي نمانده است، صاحب علم لدني كاسني شده ايم، بر آفاق و انفـُس نفوذ داريم و ... هم احمقانه است اگر قضاوت كنيم! 
تنها در يك مورد حاصل X+Y=Z نمي شود و آن زماني است كه مي خواهيم قضاوت كنيم. همه چيز به هم مي ريزد. براحتي دهانمان را به تهمت باز مي كنيم و ندانسته مجبور به بلغور حرف هايي مي شويم كه فقط خودمان و نهايتن پسر همسايه از آن سر در مي آورد!
خنده دارترين بخش قضاوت كه بر حماقت ما مي افزايد، اين است كه پيش از شنيدن حرف هاي شخص مورد قضاوت در موردش قضاوت كنيم!
باور كنيد خوبي ِ احمق به نظر آمدن اين است كه مورد قضاوت قرار نمي گيريم و اين جاي شعف دارد نه ناراحتي!

بي ربط:
كاسني! هميشه و تنها كاسني! مي ماند. فقط در اينجا مي نويسد و فقط با نام "كاسني!" كامنت مي گذارد. اگر هيچ چيز را ندانسته باشيد، اين را بخوبي مي دانيد كه وقتي كسي به درست يا غلط، همواره خلاف جهت آب شنا مي كند، ميانه اي با ترس ندارد!

پ.ن:
1/ من و تو آينه ي روبروي هم شده ايم ... چقدر اينهمه با هم يكي شدن زيباست!
2/ وقتي در ِ زندون باز ِ، هر كي در بره خيلي خره!
3/ دنبالم نیا، اسیر میشی!
4/ اگر هيچوقت هم نمي خواستي، در حال حاضر مجبوري ("مجبوري" را با تاكيد فراوان بخوان) هويتت را براي شخصي كه مي داني آشكار كني. با توام پلاك 23!
5/ اینو پشت یه تراکتور نوشته بودن: کی به کیه؟ منم پرایدم! ( به درد سر در ِ بعضي وبلاگا مي خوره)