کاسنی در قزوین!

عکس تزئینی!
قزوین، شهر اماکن تاریخی، خرمی و خُنکی و پیشنهادات ...!
روز 12 فروردین، به اتفاق یکی از دوستان و به دعوت دوست یکی از دوستان که بالاجبار و برای مدت کوتاهی به شهر قزوین مهاجرت نموده اند، راهی این شهر شدیم.
خوشبختانه به غیر از پدر پیر و سالخورده ی خانواده ی میزبان و البته بنده، هیچ جنس ذکوری در خانه یافت می نمی شد!
از استقبال گرم و صمیمی و پذیرایی با شکوه دوست یکی از دوستان که بگذریم -هر چند نمی شود به سادگی گذشت- روز 13 فروردین به اتفاق خانواده ی میزبان عازم "قلعه ی الموت" و دریاچه ی "اُوان" شدیم.
در کنار دریاچه به آرامی مشغول صرف ناهار بودیم که به یکباره مردی که خود را صاحب زمین کنار دریاچه می خواند، خطاب به ما و چندین خانواده ی دیگری که در همان زمین مشغول انجام امور محولّه بودند، با پرخاش بسیار گفت: «از زمین من برید بیرون، من اینجا یونجه کاشتم.» ما هر چی زیر پامونو نگاه کردیم اثری از یونجه ندیدیم. بر فرض اگر هم می دیدیم، مگر ما می خواستیم یونجه های زمین را بخوریم؟
بگذریم. با کلی حرف و حدیث و پس از گذشت ساعتی به سمت منزل برگشتیم.
ناگفته نمونه که راننده ی گرامی (خواهر دوست یکی از دوستان) در مسیر رفت و برگشت، با رانندگی خود، دل و روده ی ما را به هم گره همی زد. چه گره زدنی!
پس از رسیدن به منزل و با پیامک یکی از دوستان، یادمون افتاد که برای باز شدن بخت خود و عبرت سایرین باید سبزه گره بزنیم. کی جرات داشت؟!
من که بی خیال سبزه گره زدن شدم. گور بابای باز شدن بخت. اصلن بخت ما از کُرّه گی دم نداشت. تازه کارت پایان خدمتم هم که براش کلّی زحمت کشیده بودم، بر اثر سهل انگاری، از جیبم افتاد و من بی خیال برداشتنش شدم. چه برسه به سبزه.
پ.ن:
۱/ از پذیرش افرادی که منتظر باز شدن بخت من بودند، تا اطلاع ثانوی (حداقل 13 به در سال 88) معذورم!
۲/ دارم می رم خدمت!
۳/ این داستان حالا حالاها ادامه داره!
1/ آسمان سینه ام را چون شمائی مشتری ست