صدای زنگ وحشتناک موبایل دختر کناری که در ردیف عقب صندلی تاکسی نشسته بود من را به خود آورد. سانتی مانتالی بود که از فرهنگ صحبت کردن با موبایل در اماکن عمومی بویی نبرده بود. بلند بلند حرف می زد، می خندید و کلی خوشحال بود! و تمامی این موارد درد پای مرا دو چندان می کرد. وقتی صحبتش تمام شد زیر چشمی به بک گراند صفحه ی موبایلش نگاهی انداختم. عکس لبهای آنجلینا جولی بود...! (جوات)

بذارید کمی به عقب تر برگردم. ساعت 7 شب از محل کارم در میدان کتابی برای انجام کاری به سمت فلکه ی اول تهرانپارس حرکت کردم. دو ماهی است که ماشین نازنینم را فروخته و در به در آژانس ها، تاکسی ها و در مواردی خاص! پیک های موتوری شده ام. زیر پل سیدخندان قصد عبور از غرب به شرق خیابان شریعتی را داشتم که ناگهان رفتم پائین! و سردی سپر یک پیکان پیزوری را در برابر صورتم احساس کردم. یکی از میله های پل آهنی روی جوب کنده شده بود که پای راست من تا زانو به درون آن فرو رفت. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! درد وحشتناکی داشت. چند نفر با زحمت و قبل از رسیدن پرسنل خدوم آتش نشانی پای علیل من را از جوب بیرون کشیدند...

کجا بودیم. آهان... در همین اثنا تلفن موبایلم زنگ خورد و من غافل از افکار متمدنانه ی چند لحظه ی قبلم! با صدای بلند با دوستم شروع به صحبت کردم. وقتی مکالمه ام تمام شد تازه...

خیلی از خودم خجالت کشیدم!