دو سالانه، با طعم باقالی!

دیشب، ۲۸ آبان ۱۳۸۶، دوسالانه ی هشتم کاریکاتور افتتاح شد و همزمان با اون جنگ و دعواها هم شروع شد. بِکش بِکشی بود که بیا و ببین! چرا فلان کار که از من ضعیف تره رفته تو نمایشگاه، ولی کار من نرفته؟ هر چقدر هم رفتیم تو آئینه خودمونو نگاه کردیم ببینیم شبیه کدوم یک از داوران عزیز دوسالانه(کامبیز درم بخش، جواد علیزاده، توکا نیستانی، بهرام عظیمی) هستیم، هیچ شباهتی پیدا نکردیم! راستی دیشب اونجا باقالی خورون بود اساسی! جواد رضویان هم اومده بودو بازار عکس یادگاری داغ داغ بود.

خلاصه همه چیز به خیر و خوشی گذشت. اگر کسی هم انتقادی، پیامی، پیشنهادی در ارتباط با دوسالانه داره، بنده به عنوان یک شخص مطلع! حاضر به پاسخگویی هستم.

برای دیدن گالری عکس مراسم افتتاحیه اینجا را کلیک کنید.

دو سالانه ی هشتم!

روز دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۶، ۸مین دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران از ساعت ۱۷ الی ۲۰ در موسسه ی فرهنگی هنری صبا، واقع در خیابان طالقانی، جنب سینما فلسطین، خیابان شهید برادران مظفر، شماره ی ۵۳، افتتاح می گردد.

هر دوسالانه حاصل تلاش جمعی هنرمندان کاریکاتوریست سراسر کشور است که در ویترینی اینچنینی در معرض دید عموم قرار می گیرد. فارغ از تمام حرف و حدیث هایی که همواره پیرامون اتفاقاتی اینچنینی وجود دارد، این دوسالانه با شرکت هنرمندان 85 کشور دنیا، تمام رکوردهای آماری را به خود اختصاص داده و بی هیچ اغراقی یکی از سه جشنواره برتر کاریکاتور دنیاست. امیدوارم فردا کارتونیست هایی که آثارشان به نمایشگاه راه پیدا نکرده، با سعه ی صدر، واقع بینی و احترام به رای هیئت انتخاب آثار با مسائل روبرو شوند و خستگی چندین ماهه ی عوامل اجرایی برپایی نمایشگاه را به تنشان نگذارند.

از همین جا از تمامی شما سروران گرامی رسمن دعوت می کنم برای حضور در مراسم افتتاحیه ی نمایشگاه حضور به هم رسانید.

در غرفه ی خانه کاریکاتور منتظر شما هستم.

 

ذن!

تیرماه سال 84 به پیشنهاد یکی از دوستان برای شرکت در کلاس "ذن" به مرکزی در خیابان ظفر رفتیم. شرکت در جلسه ی معارفه رایگان بود و اگر کسی علاقمند به حضور در دوره می شد، می توانست با پرداخت 000/47 تومان ثبت نام کند. جلسه ی معارفه با حضور استاد "مسعود" شروع شد و پس از پایان، من و دو تن از دوستان ثبت نام کردیم.

برای حضور در این دوره ی 4 روزه، باید قوانینی از سوی شرکت کنندگان رعایت می شد، از جمله: پوشیدن لباس سراسر سفید، بدون اجازه حرف نزدن، غیبت نکردن، سیگار نکشیدن، با موبایل حرف نزدن، غذا درست کردن، کمک به دیگران و... که این قوانین از سوی من و دوستانم بارها و بارها شکسته شد! تنبیهمان هم این بود که هر کس، قوانین را زیر پا می گذاشت، می بایست با صداقت بلند شده و به اشتباه خود اعتراف نموده و جای خود را با شخص دیگری عوض کند. این بود که من لقب مارکوپولو را گرفتم!

در این دوره با جمع 45-40 نفره ای از زنان و مردان طبقات مختلف اجتماعی آشنا شدم و هنوز هم پس از دو سال و اندی با تعدادی از افراد آن گروه در تماسم. نفس کلی برنامه های دوره که بیشتر به شکل بازی آموزش داده می شد تعلیم زندگی در "حال" بود. نه یک "لحظه" قبل و نه یک "لحظه" بعد. همین الآن...

یکی از بازیهایی که انجام شد این بود که "مسعود" در حالیکه تمام افراد شرکت کننده، در سالن نسبتن بزرگی در حال قدم زدن بودند گفت: «دو به دو روبروی هم بایستید و روی هم، هر اسمی که دوست دارید، به غیر از فحش! بگذارید و پس از آن، شروع به حرکت کرده و به هر کسی که رسیدید خود را با اسم جدید معرفی کنید!» در ابتدا برایمان خیلی سخت بود. فکرش را بکنید. مثلن من برای خانمی که خیلی چاق و قد کوتاه بود و در عین حال دکترای مدیریت داشت و استاد دانشگاه هم بود اسم "خیکی بادمجون"! را انتخاب کردم و او مجبور بود به هر کسی که می رسید خود را با این نام معرفی کند. یا دیگری برای من اسم "هویج فرنگی" را برگزید. ولی پس از مدتی دیدیم که دیوار درونمان که حاصل نگرانی و ترس از طرز تلقی دیگران درباره امان بود با انجام همین بازی ساده، فرو ریخت و دیگر برایمان مهم نبود که دیگری در مورد ما چه فکری می کند.

یکی از لذت بخش ترین آموزه های من همین بود که یاد گرفتم خودم باشم. هر طور دوست دارم زندگی کنم و برایم مهم نباشد که دیگران در مورد من چه فکری می کنند. هر چند در بعضی مواقع فراموش می کنم!

شما هم امتحان کنید... 

 

پای من و لب های آنجلینا جولی!

صدای زنگ وحشتناک موبایل دختر کناری که در ردیف عقب صندلی تاکسی نشسته بود من را به خود آورد. سانتی مانتالی بود که از فرهنگ صحبت کردن با موبایل در اماکن عمومی بویی نبرده بود. بلند بلند حرف می زد، می خندید و کلی خوشحال بود! و تمامی این موارد درد پای مرا دو چندان می کرد. وقتی صحبتش تمام شد زیر چشمی به بک گراند صفحه ی موبایلش نگاهی انداختم. عکس لبهای آنجلینا جولی بود...! (جوات)

بذارید کمی به عقب تر برگردم. ساعت 7 شب از محل کارم در میدان کتابی برای انجام کاری به سمت فلکه ی اول تهرانپارس حرکت کردم. دو ماهی است که ماشین نازنینم را فروخته و در به در آژانس ها، تاکسی ها و در مواردی خاص! پیک های موتوری شده ام. زیر پل سیدخندان قصد عبور از غرب به شرق خیابان شریعتی را داشتم که ناگهان رفتم پائین! و سردی سپر یک پیکان پیزوری را در برابر صورتم احساس کردم. یکی از میله های پل آهنی روی جوب کنده شده بود که پای راست من تا زانو به درون آن فرو رفت. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! درد وحشتناکی داشت. چند نفر با زحمت و قبل از رسیدن پرسنل خدوم آتش نشانی پای علیل من را از جوب بیرون کشیدند...

کجا بودیم. آهان... در همین اثنا تلفن موبایلم زنگ خورد و من غافل از افکار متمدنانه ی چند لحظه ی قبلم! با صدای بلند با دوستم شروع به صحبت کردم. وقتی مکالمه ام تمام شد تازه...

خیلی از خودم خجالت کشیدم!

 

یک روز برای دختران!

طرح: فیروزه مظفری

امروز روز دختران بود. مبارک باشه! شاید خیلی هاتون نمی دونستید. شایدم می دونستید. می خواستم به مناسبت این روز فرخنده! یک مطلب راجع به یک دختر بنویسم ولی پشیمون شدم! گفتم راجع به تمام دختران بنویسم.

آهای دخترا....

خیلی چیزا می تونم راجع بهتون بنویسم. هر کسی شما رو یه جور شناخته. شایدم به قول صالح علا شناخت جمعیت ذکور از شما به اندازه ی همون کاغذهای سفید کتابش باشه! یعنی هیچی...! واقعن اینطوریه؟ شما خیلی مرموزین یا ما خیلی...

فقط همین رو می دونم که شما بالقوه این جنمو دارید که مایه ی آرامش و سکوی پرتابه هر کسی باشید. (می دونید که سکوی پرتاب از خود پرنده مهمتره!) و شما هم باهاش بپرید! به هر کجا که شما دلتون بخواد. چون در اون صورت هم فرمون دست شماست! حیف که خیلی هاتون یا اینو نمی دونید. یا ازش خوب استفاده نمی کنید....

بگذریم... ای کارت...

 

این چند نفر!

عکس تزئینی!

اصولن من آدم رفیق بازی هستم! دوستان بی شماری دارم با تعاریف مختلف! ولی موضوع این مطلب در ارتباط با همین افرادی است که در عکس بالا می بینید و حواشی آن!

از سال اول دبیرستان تا کنون با علاءالدین* دوستم. فرج الله، حمدالله، روح الله و محبت الله دوستان دانشگاهی علاءالدین هستند که هر کدام به جز علاءالدین، فرج الله و روح الله با دوستان دانشگاهی اشان! ازدواج کرده اند و من هم از طریق علاءالدین با این گروه دوست شدم.رفیقان نازنینی هستند که هر هفته به صورت خانوادگی! دور هم جمع شده و با هم خوش گذرانی می کنیم! و اگر کدورتی هم در این بین حاصل شود! با صحبت رفع و رجوع می شود. بهتر بگویم! به دلیل اینکه حفظ دوستی و ارزش آن برایمان ارجح است، هیچکس به هر دلیلی سعی در خدشه دار کردن آن نمی کند. دیگرانی هم که از دور و نزدیک شاهد این روابط جمعی هستند به آن غبطه! می خورند.

در روزهای ابتداعی خدمت سربازی با یارجانعلی آشنا شدم و از آنجا که با او احساس نزدیکی می کردم روابطمان بیشتر شد و در اولین حضورش در این جمع (سالن اصلی تئاتر شهر)، سایر دوستان نیز از او خوششان آمد و او توانست در جمعی که به سختی عضو گیری می کند! و یا اصلن نمی کند! وارد شود.

به تدریج " روح الله و شکیرا"، " فرج الله و محترم خاتون"، " محبت الله و کتایون"، " علاءالدین و ننه کلثوم"، " حمدالله و مکرمه" با " یارجانعلی و سوفیا لورن" رابطه ای جدای از جمع برقرار کردند.

سه هفته پیش به دعوت یارجانعلی به طالقان (ویلای باجناقش!) رفتیم و در آنجا مسائلی پیش آمد که بین خانواده ی فرج الله و یارجانعلی کدورتی حاصل شد! و فرج الله تصمیم گرفت کل یوم! (به قول برادر قلعه نوعی) با یارجانعلی قطع ارتباط کند. در مواردی چند "سوفیا لورن" نیز باعث کدورت جمع نسوان! این گروه شده بود که در اینجا به مقصر بودن یا نبودنش کاری نداریم!

سایر اعضای گروه از جمله "من" هم هر چه سعی در رفع این کدورت کردیم، نشد که نشد. اما نکته ی جالب اینجاست که پنجشنبه ی گذشته از طرف همسر فرج الله اعلام شد که یارجانعلی را "من" وارد جمع کردم و این، از اول کار اشتباهی بوده است و فتوی داد که اصلن کسی نباید وارد این جمع یکدست شود!

من هم توضیح دادم که این شما بودید که به صورت جمعی یا جداگانه با هم رفت و آمد داشتید و برقراری ارتباط با هر کسی به خود او برمی گردد و بنده در تداوم آن بی تقصیرم و ...

با اینکه مشارالیها توضیحات من را پذیرفت و به اشتباه خود پی برد ولی با خودم گفتم تا این مطلب را ننویسم تا همه ی شما هم به قضاوت بنشینید آسوده خاطر نخواهم شد!

ای کارت لعنتی...!

*روز گذشته این مطلب را با اسامی واقعی نوشته بودم و چون از طرف تعدادی از دوستان مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا مسائل خصوصی را در وبلاگ با اسامی واقعی می نویسی و ... تصمیم گرفتم از اسامی غیر واقعی استفاده کنم. (مفت چنگ اونایی که با اسامی واقعی خوندن!) لذا هرگونه شباهت بین این اسامی با افراد حقیقی و حقوقی کاملن تصادفی بوده و ارزش قانونی دیگری ندارد!

 

این کارت لعنتی!

- پسرها وقتی به دنیا می آن و شروع به شیر خوردن می کنن، یکی از کابوس هایی که همیشه همراهشونه، رفتن به خدمت سربازیه!

- سال 78-77 بود و من سال 3-2 دانشگاه بودم که سربازی، فروشی شد. با خودم گفتم، تازه با هزار زور و زحمت دانشگاه قبول شدم! صبر می کنم تا درسم تموم بشه، بعدش سربازی رو می خرم. غافل از اینکه شانس ما رفته تو (...) سگ!

- سال 81 درسم تموم شد و کمی هم متاهل بودم! رفتم دنبال معافی به طرق مختلف! با اینکه شرایطش رو داشتم! بعد از 2 سال دوندگی گفتن نمیشه و با یک مهر قرمز (3 ماه اضافه!) دفترچه سربازی رو دادن دستم!

- آشنای یکی از دوستام گفت تو شرایطش رو داری و اگه بخوای من 7 تومن! می گیرم می رم دنبال کارت و معافیتت رو می گیرم! یک روز از نظام وظیفه زنگ زدن که کارتت آمادست. رفتم کارتم رو بگیرم، اشتباه شد! اونا منو گرفتن! تازه فهمیدم که ...

- اصولن من آدمی هستم که هر کاری رو تا تهش می رم و به هر دری برای انجام کارم می زنم تا بعدن وقتی به خودم رجوع کردم هی نگم اگه فلان کار رو می کردم شاید می شد یا اگه ...

- وقتی دیدم هر کاری می کنم به نتیجه نمی رسم تصمیم گرفتم که برم سربازی و در حالی که کمی متاهل نبودم! 2 اسفند 1384 رفتم آموزشی و شدم بابا بزرگ هم خدمتیا!

- به نظرم سربازی یک سری محاسن و معایب داره. ولی معایبش از محاسنش بیشتره! بزرگترین عیبش، الافی آدمه که تمام حسناشو تحت الشعاع قرار می ده!

- الآن که دارم این مطلب رو می نویسم یاد روزایی افتادم که تو آموزشی سیگار (بهمن کوچیک!) و موبایلو تو شیشه ی ترشی قایم می کردیم و می بردیم تو... وقتی از در دژبانی رد می شدی! آخ که چقدر خوب بود...

- برای تصفیه حساب باید 6-35 امضا بگیری! از هر کس و هر کجا که تو پادگان فکرش رو بکنی باید امضا بگیری! وقتی امروز در حالی که ۳۰-۲۹ ساله هستم! کارتو دادن دستم با خودم گفتم: ای کارت لعنتی! بالاخره گرفتمت! و درست همون لحظه این فکر به ذهنم خطور کرد. خوب، حالا که چی؟!

- راستی چرا ما آدما کلی تلاش می کنیم تا به یه چیزی برسیم؟ و وقتی بهش می رسیم اینقدر برامون بی ارزش می شه!

- امروز اولین روزی بود که دوست نداشتم از پادگان بیام بیرون...

- ای کارت لعنتی....

 

افشاگری...!

 

چند روز پیش، توکای مقدس در پستی، از چهره فتوژنیکش کلی تعریف و تمجید کرده بود و عکس "بروس ویلیس" مادر مرده رو هم برای اینکه ریا نشه! به جای عکس خودش جا زده بود! غافل از اینکه شنبه ۱۲ آبان باید در جلسه ی داوری دوسالانه هشتم کاریکاتور شرکت کنه! من هم چون از شانس بد! توکا در جلسه ی مذکور حضور داشتم (بی دلیل!) از این فرصت استفاده ی بهینه کرده و دستش رو برای همه ی خواننده هاش رو کردم! برید و دعا به جونم کنید...

 تا تو باشی دیگه سر مردم گول نمالی! ولی خدائیش چیزی کم از ویلیس نداریا...! 

تازه! می تونید کلی عکس دیگه هم از بروس مقدس! در اینجا ببینید.

 

 

کتاب خوندنی!

عنوان آخرین کتابی که خوندم این بود: "تمامی آنچه که مردان در باب زنان می دانند"! این کتاب اثر "عبدل اسمیت" و ترجمه ی "محمد صالح علا" و از مجموعه انتشارات تمثیلی است. وقتی این کتاب 110 صفحه ای را باز کرده و تا انتها ورق می زنید چیزی جز صفحات سفید نمی بینید! و تازه پی به عنوان با مسمای کتاب می برید! فقط در پشت جلد کتاب چند خطی توسط مترجم در ارتباط با عبدل اسمیت و دلیل انتشار 23مین دوره ی آن نگاشته شده است. واقعن کسی پیدا می شه که بگه من خانوم ها رو تونستم بشناسم؟!

خوندن این کتاب را بهتون توصیه می کنم!

 

شبی با 2 قدم مانده به ...

 - نمی دونم برنامه ی "دو قدم مانده به صبح" که هر شب به جز پنجشنبه ها حدود ساعت ۲۳:۱۵ از شبکه ۴ پخش می شه رو می بینید یا نه. برنامه ی خوبیه. مهمونای مختلفی رو دعوت می کنه (اکثرن مرتبط با هنر) که در رابطه با مسائل مختلف حرف می زنن. ولی من به این دلیل تماشاش می کنم، چون عاشق "محمد صالح علا" هستم. شاید باورتون نشه ولی من اکثر شبهای جمعه (شب خیرات و برکات!) مثل افراد به ظاهر یا به واقع مونگول! می شینم پای رادیو و از ۱۰ شب تا ۲ بامداد جمعه شبکه ی رادیو پیام رو گوش می دم!

- حدود ۲ هفته پیش دستیار تهیه کننده ی برنامه با من تماس گرفت و گفت: « می خواهیم تو برنامه، یک بخش کاریکاتور و انیمیشن هم داشته باشیم و نیاز به یک مجری-کارشناس و تعدادی مهمان داریم». من هم اولین کسی که به ذهنم رسید بهرام عظیمی بود. خوراکش این کارهاست! خلاصه قرارها گذاشته شد و الان هم هر سه شنبه شب، بخش کاریکاتور به این برنامه اضافه شده.

- مهمان سه شنبه این هفته استاد جواد علیزاده بود و من هم برای تهیه گزارش (دروغ چرا، برای دیدن صالح علای عزیز) به برنامه رفتم. ساعت ۲۲:۳۰ با بهرام دوست داشتنی، ۴راه پارک وی قرار داشتم و با هم باتفاق محمد لاجورد (عکاس) رفتیم جام جم. البته من به دلیل شغلم چندین بار صدا و سیما رفته بودم ولی این بار به دلایل مذکور یک حال دیگه ای داشت!

- ساعت ۲۲:۵۰ وارد اتاق گریم شدیم و دیدیم استاد علیزاده زیر دست گریمور برنامه داره خوشکل تر میشه! وقتی بهرام ایضن نشست، گفت: « خانومم هفته ی قبل بهم می گفت چقدر تو تلویزیون خوشکل شده بودی! منم مثل این عروسایی که عشق آرایشن! تا یک هفته به صورتم دست نمی زنم نکنه گریمم پاک شه!

- برنامه به دلیل درگذشت قیصر امین پور (شاعر خوب کشورمان)، کمی با حزن و اندوه شروع شد. پس از اتمام بخش اول برنامه که یک مهمان و کارشناس روانشناسی آنرا اجرا می کرد، نوبت به بخش کاریکاتور رسید. تا این لحظه ما در اتاق فرمان، مشغول دیدن استرس ها و جذابیت های کار عوامل برنامه بودیم. جایی که کارگردان، دائمن به ۳ تصویربردار برنامه از طریق گوشی می گفت: دوربین ۱ آماده باش! ۱ فینال، ۳ آماده باش! ۳ فینال و ...

- در کنداکتور برنامه که در دست دستیار کارگردان بود، زمان یک وله، به جای ۱:۱۴، ۲ دقیقه نوشته شده بود. پخش وله شروع شد! وقتی مجری با خیال راحت داشت سیگار می کشید و بقیه عوامل هم روی سن رژه می رفتند، در کسری از ثانیه، برنامه دوباره رفت رو آنتن. آدم بود که شیرجه می رفت تا جلوی دوربین نباشه!

- برنامه که تموم شد کلی با محمد صالح علا، که تا به حال ندیده بودمش، دل و قلوه دادیم (من دل می دادم اون قلوه). واقعن نازنینه! اون شب من و عکاسمون رو با پرشیاش رسوند و تو راه کلی برامون از اشعارش خوند. می گفت: « انگار این روزها، مردن هم مد شده!»

- عجب شبی بود... 

این بود که ...

 

- یکی از دلایلی که علاقمند به وبلاگ نویسی شدم. خوندن مطالب وبلاگ "توکای مقدس" بود و این بود که...

- نا گفته نمونه که تا به حال چندین بار (۲ بار!) وبلاگی راه اندازی کردم که به دلایل شخصی از ادامه راه باز موندم و این بود که ...

- به نظر من توکا انسان صاحب نظری است که می تونه در رابطه با مسائل مختلف، در عین سادگی اظهار نظرهای عمیق! و جالبی ارائه بده که خوندنش برای خیلی ها از جمله خودم، جالب و خوندنیه و دستش تو نوشتن هم خیلی قویه، به همین دلیل من هم که دیدم دقیقن همین خصوصیات رو دارم! با خودم گفتم چرا توکا بنویسه و من ننویسم!؟ این بود که ...

- نمی دونم در آینده چقدر از نوشته های من خوشتون بیاد یا نیاد و نمی دونم که اصلن این مسئله مهمه یا نه! فقط خواهشن اگه خوشتون نیومد توکا رو نفرین نکنید که چرا ناخواسته منو علاقمند به نوشتن کرده! به هر حال این، بود که...