
اثر جولیان پناپای از رومانی
شاید روز معلم همه ی ما را به یاد معلمان دوران تحصیلمان بیاندازد. معلمانی که به قول معروف خاک تخته خوردند تا شاید چیزی به ما بیاموزند یا آنهایی که ساعات کلاس را به همراهی با ما پیچاندند تا در آن دوران شاید ما از آنها راضی تر باشیم!
اما اینبار می خواهم از معلمانی بگویم که به من درس زندگی آموختند. معلمانی که نقش بسزایی داشته و دارند تا من در حال حاضر بگویم: "به سن نیست، به سِیر است!"
مهربانی: اولین درس زندگی را از خودم آموختم! روزی که 7 ساله بودم و برای خرید خانه، 10 تومانی بدست به بقالی سر کوچه رفتم. دخترکی هم سن و سال خودم دیدم که به پهنای صورت اشک می ریخت. دلم برایش سوخت. پرسیدم چه شده و او بریده بریده گفت: مادرم 10 تومان به من داد تا برایش خرید کنم. اما پولم گم شد. اگر بفهمه ...!
به نظرم دختر مغروری رسید. برای اینکه غرورش جریحه دار نشود کمی اطراف را گشتم و پول خود را بر زمین انداخته و دوباره برداشتم و گفتم: بیا پولت رو پیدا کردم. چشمانش برقی زد و با تعجب گفت: پول من خیلی کهنه تر بود. و من در حالیکه می خواستم به دخترک بقبولانم که این همان پول است، کمی اسکناس را مچاله کرده و به او دادم. خندید و رفت. لبخندش هنوز از یادم نمی رود. هر چند در آن لحظه خود را برای شنیدن سرزنش های مادرم آماده کرده بودم.
قدرشناسی: دومین درس زندگی را از مادر آموختم. چون وقتی با دست خالی به خانه برگشتم و ماجرا را برایش تعریف کردم با گشاده رویی مرا در بغل گرفت و نه تنها ناراحت نشد، بلکه بسیار مرا تحسین کرد و حتی شب ماجرا را برای پدرم نیز تعریف نمود. آنجا بود که فهمیدم قدر کار خوب دیگران را باید دانست.
دلسوزی: سومین درس زندگی را در سن 9 سالگی از خانم حاتمی عزیز گرفتم! درس محبت بدون چشم داشت! درس ...
مرد شدن: چهارمین درس زندگی را از پدرم آموختم. وقتی به اصرار او از سال اول راهنمایی تابستانها مشغول به کار شدم. اولین حقوقی که گرفتم ماهی 1600 تومان بود. وقتی به خانه رسیدم پدرم معادل حقوق ماهیانه ام به من پول داد و گفت: من به پولی که تو زحمت بدست آوردن آنرا می کشی نیازی ندارم. اما می خواهم قدر پول درآوردن را از همین حالا بدانی!
فداکاری: پنجمین درس زندگی را از خواهر کوچکم آموختم. زمانی که کلاه شوهرش را برداشتند و او به خاک سیاه نشست. تمام زندگی اش را فروخت تا چکهای شوهرش را پاس کند. اما دوباره آنرا از نو و بهتر ساخت!
مشکلات: ششمین درس زندگی را از سختیها و مشکلات روزگار آموختم. مشکلاتی که من را قوی و قوی تر کردند. آنقدر قوی که با وجود هزاران مشکل دیگر زیر بار هیچکدامشان خم نمی شوم!
عشق: هفتمین درس زندگی را از شوهر خاله ام آموختم. وقتی که همسرش در سنین جوانی با داشتن 5 فرزند زمین گیر شد و او چون پرستاری از شغلش استعفا داد و سالیان سال همسرش را تر و خشک کرد تا روزی که درگذشت!
مردم داری: هشتمین درس زندگی را از مسعود شجاعی آموختم. مردی که با مردم داری هزاران دوست دارد و آنها هم که به او خرده می گیرند هیچ دلیل موجهی -البته با کمی اغماض- ندارند!
بی آزاری: نهمین درس زندگی را از وبلاگم آموختم. فهمیدم که انسان می تواند دوستی داشته باشد که بی آزار و بی توقع باشد. واقعن وبلاگم اینطور است. دوستی دوست داشتنی است. البته فقط برای خودم!
آینده نگری: اخیرن از دوستی که بسیار آینده نگر است آموختم که اگر آینده نگر نباشی در همان آینده ای که تو قبلن آنرا ننگریسته بودی باید جواب دو دوتا را بدهی و اگر چیزی در چنته نداشته باشی واویلا!
درس های زندگی فراوانند و از حوصله ی شما خارج. ادعا نمی کنم به تمام درسهایی که آموخته ام عمل می کنم. اما مطمئنم که آنها را خوب فرا گرفته ام!
پ.ن:
1/ همه ی خوبا!
2/ سوء ظن در خوبی ِ گلها بد است ... یادمان باشد که خوش باور شویم!
3/ گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
4/ از عشق تو دارم می شم دیونه ... سیتی سماقی منو ببر به خونه!
5/ معلم عضیظم: عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اضط ممنونم. روظط مبارک!