کثیف کاری!

هر وقت برای انجام کاری گذرم به خیابان های ظهیر الاسلام، ملت، چراغ برق و ... می افتد چند برنامه ی ثابت دارم.
با دیدن چرخ هایی که بر روی آن دبه های آب زرشک و آلبالو آب از لب و لوچه ی هر بیننده ی اهل دلی راه می اندازد و ظرف های فالوده، زانوانم به لرزه افتاده و به سوی آنها گسیل می شوم.
همین الآن هم که این چند خط را قلمی می کنم ترشحات بزاقی ام چند برابر شده است! ناگفته نماند که از ویژگی های ثابت این دستفروشان کثیف بودن آنهاست. خودشان به کنار، اما لیوان های غیربهداشتی، یخ های چند بار مصرف و ... لذت خوردن آن را دو چندان می کند.
اگر بر این باور باشیم که وجود مقداری میکروب در بدن هر فرد سالمی لازم و صد البته ضروری است چه بهتر است که آن میکروب از طریق آب زرشک وارد شود تا اینکه ایدز بگیریم!

چند روز پیش در خیابان ملت، مشغول خوردن آب زرشک و آلبالو با ترکیب 70 درصد زرشک و 30 درصد آلبالو بودم که سر و صدایی نظرم را به آن سوی خیابان جلب کرد. بتکون! (100 بار)
عده ای زیر درختی به اسم توت ایستاده بودند و فردی را به تکان دادن شاخه های آن برای بارش توت بر سرشان و تنعم از این نعمت عمومی تشویق می کردند.
حیفم آمد شما را در این لذت سهیم نکنم. لذتی که یک عده مردم عادی تمام مشکلات ریز و درشتشان را با خوردن مشتی توتِ بر آسفالت کثیف افتاده، هر چند برای لحظاتی کوتاه به دست فراموشی سپرده اند!
لذتی که حتی شما دوست عزیز هم می توانستی لابه لای آنها خم شوی و توت برداری؛ بدون آنکه مورد قضاوت قرار گیری!

پ.ن:
1/ بابا یه تکون. بابا دو تکون. بابا ...!
2/ تنها چیزی که از تظاهر کردن به چیزی بدتره، اینه که زحمت تظاهر کردن به اون چیز رو هم به خودمون ندیم!
3/ از هیچ قانونی پیروی نمی کنم. من خود قانون می سازم!
4/ شما هم شنیدین اسم کوچیک جومونگ، افسانه است؟!

 

بی نقص!

تابحال یه زوج بی نقص رو دیدین؟!
دو معشوق که عشقشون هیچوقت نمی میره.
دو عاشق که رابطشون هیچوقت به خطر نمی افته.
زن و شوهری که کاملن به هم اطمینان دارن.
اگه شما تابحال یه زوج بی نقص رو ندیدین.
اجازه بدین من اونارو به شما معرفی کنم.
اونا رو کیک خامه ای ایستادن.
و رمز موفقیتشون، طرز ایستادنشون ِ!
چون مجبور نیستن به هم نگاه کنن!

پ.ن:
1/ بیا با قایق عشق با هم پرواز کنیم. پیتیکو (3 بار)!
2/ همیشه بهترین چیزها رو می شه تو کوچکترین بسته ها پیدا کرد!
3/ تو خریدتون خیلی دقت کنین. چون اجناسی هستن که هیچوقت پس گرفته نمی شن!
4/ روزم مبارک!


 

ورود ممنوع!


اثر محمدامین آقایی

طبق قانون "رعایت اولین قانون باعث رعایت سایر قوانین می شه. پس اولین قانون را باید زیر پا گذاشت!" تقریبن خیابان یکطرفه ای تو تهران نیست که آنرا به صورت ورود ممنوع نرفته باشم!
البته این به دلیل عدم احترام من به قوانین راهنمایی و رانندگی نیست. به این دلیله که احساس می کنم تابلو ورود ممنوع در مواقعی اشتباهن ابتدای بعضی خیابان ها نصب شده. به همین دلیل حس لجبازی من گل می کنه و وارد اون خیابون ممنوعه می شم!
چند روز پیش هم که باید خود را به سرعت برای انجام کاری به جایی می رسوندم، حوالی ورزشگاه کشوری خیابانی را یکطرفه رفتم که "شال و کلاه" جلوم سبز شد. گفتم عجله دارم. جریمه رو بنویس که پول هست!
ایشون پرسید چکاره ای؟! گفتم همین بغل تو خانه کاریکاتور کار می کنم. گفت اگه بیام کاریکاتورم رو می کشی؟ من هم که عجله داشتم گفتم حتمن. کارت ویزیتم رو گرفت و من رفتم!
روز سه شنبه داشتم وسایلم رو جمع و جور می کردم تا به محل هتل المپیک برای اختتامیه جشنواره کاریکاتور خودرو برم و هزار و یک کار داشتم که یهو جلوی خانه جلوم سبز شد و گفت الوعده وفا!
از شانس خوبش شاهرخ حیدری و محمدامین آقایی تو خانه بودن و کاریکاتورش رو در کسری از ثانیه کشیدن. منم بهش گفتم چون این دو عزیز از کاریکاتوریست های خوب کشور هستن این کاریکاتورها دونه ای صد هزار تومن ارزش داره. پس من می تونم 7 بار دیگه همون مسیر رو ورود ممنوع برم!
اونم قبول کرد. تا حالا دو بارش رو رفتم. مونده 5 بار دیگه!

پ.ن:
1/ خدا به کسانی کمک می کنه که خودشون به خودشون کمک کنن!
2/ دل ِ خوش چیه که داشتنش اینقدر سخته؟!
3/ از تجربیات دیگران بدون قضاوت استفاده کنید!
4/ سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم ... تو هجوم سختیا ببین چه آسون با توام!
5/ چشاتو رو غریبه بستی، خونواده دار که هستی ... آفتاب و مهتاب ندیدی، اینقدر تو خونتون نشستی!!!


 

بی نا!


اثر علی شاه علی، نفر اول ۵مین جشنواره کاریکاتور سوریه با موضوع گرسنگی

بدینوسیله ما آدمیان، با ادب و احترام، کمال تشکرات فائقه ی خود را به حضور آن حضرت برای عدم ارتکاب به تأکل و جلوگیری از انقراض ضعیفه ای به نام مرغ ابراز داشته که اگر چنین می شد، علاوه بر حیرت ابدی ِ شوهرش و سایر جفت های حاضر در تصویر؛ ما را در غم فراقش تا ابد می سوزاند!
آنگاه ما باید از دو دیده خون گریسته و از سویدای دل ضجه می کشیدیم که ای وای؛ ما را چه می شود از این رنج بی حساب؟!
پس مِن بعد از این، با هر گازی که به ران و سینه ی هر مرغ بریانی میزنید؛ دعایی به جان حضرتش عنایت فرمائید!

پ.ن:
1/ دیشب تا صبح را، برای کسب روزی ِ حلال و جهت جلوگیری از مرگِ چند سر عائله بر اثر سوء تغذیه، در محل کار گذراندم. اکنون شارژ موبایل و خودم، هر دو با هم تمام شده و دیگر نایی ندارم. حال انصاف باشد که باز هم از من طلبِ "پ.ن" کنید؟!
2/ گفتم که، نداریم!

 

Desperate Housewives


روستای ویستریالین

پارسال همین موقع ها یا کمی دیرتر یا زودتر بود که سریال دیدن مُد شد.
وقتی سریال Lost تمام شد با خودم فکر می کردم مگه می شه سریالی قشنگ تر از این هم وجود داشته باشد؟!
با دیدن چند قسمت از سریالPrison Break نظرم به کلی عوض شد و دیدم می شه!
اما وقتی سریال 24 رو دیدم فهمیدم که خدای همه ی سریال ها یعنی 24!
هفت فصل از سریال 24 رو هم دیدم و در انتظار رسیدن ادامه اش بودم.
روزها می گذشت و جنس خوب نمی رسید تا اینکه گفتم Alias و Heros رو بگیرم تا ادامه ی 24 برسه. چند قسمت از هر کدوم رو دیدم ولی راضی کننده نبود. انگار بعد از 24 از هیچ چیز دیگه خوشم نمیومد تا اینکه اتفاقی سریال Desperate Housewives به دستم رسید.
محور داستان این سریال در ارتباط با 5 زن خانه داره که تو یه روستای زیبا زندگی می کنن. یکی شون ابتدای سریال خودکشی می کنه و داستان از زاویه ی دید اون روایت می شه و به قولی اون Narrator سریال ِ!
سریالی دیالوگ محور که حرفاش انسان رو جادو می کنه. حرف هایی که وقتی با تصاویر همراه می شه معنای عمیقی بهش می بخشه.
اگر از نکات منفی اخلاقی فیلم و نوع روابط آدمها هم بشه تو مایه های نصیحت سلمان فارسی نتیجه اخلاقی گرفت، واقعن یک کلاس روانشناسی کامله برای کسایی که خانه و خانواده و اجتماع براشون مهمه!
حالا به چند تا از دیالوگ ها و نریشن این سریال توجه کنین تا شما هم با من هم عقیده بشین.


- زندگی با ترس اصلن زندگی حساب نمی شه. بعضی با ترس هاشون روبرو می شن و بعضی ها از اون فرار می کنن!
- وقتی نمی دونی چی باید بگی حتمن نباید چیزی بگی!
- درست کردن روابطی که داریم بهتر از ایجاد روابط جدیده!
- اولین قانون برای پیروزی در رقابت اینه که باید پیروزی رو از ته دل بخوای. رقابت برای آدمای مختلف معانی مختلفی داره. ممکنه یه چشم و هم چشمی دوستانه باشه یا یه نبرد مرگبار. اما در آخر نتیجه ای که بدست میاد یکسانه. یه نفر برنده می شه و یه نفر بازنده!
- اغلب گناه کارا غصه ی گناه امروزشون رو برای فردا می ذارن!
- اعتماد یه چیز شکننده است. زمانی که بدستش میاریم برامون یه آزادی ِ بزرگی به ارمغان میاره و وقتی از دست می ره بدست آوردنش می تونه غیر ممکن باشه. حقیقت اینه که آدم به سختی می تونه تشخیص بده که به چه کسی می شه اعتماد کرد. پس اونایی برنده ان که بیشتر به خودشون اعتماد دارن!
- همه ی ما در جستجو برای پیدا کردن یه شخص خاص هستیم. اگه نتونیم اونو پیدا کنیم فقط می تونیم دعا کنیم که اون مارو پیدا کنه!
- امکان نداره درک کنیم که عشق چقدر قدرتمنده. عشق می تونه سختیها رو برامون تحمل پذیر کنه، برای فداکاری های بزرگ ترغیبمون کنه، می تونه مردای نجیب رو مرتکب تیره ترین کارها کنه و... همه ی ما در جستجوی عشقیم. ولی بعضی هامون بعد از اینکه پیداش کردیم، آرزو می کنیم کاش پیداش نمی کردیم!
- بدترین دروغها، دروغ هایی که قبل از خواب و تو تاریکی زمزمه می کنیم. به خودمون می گیم خوشحالیم، یا اون خوشحاله، اینکه می تونیم عوض بشیم یا اون نظرش رو عوض کنه، خودمون رو متقاعد می کنیم که می تونیم با گناهانمون زندگی کنیم، یا اینکه بدون عشقمون نمی تونیم زندگی کنیم. بله، هر شب قبل از خواب به خودمون دروغ می گیم. البته با یه امید پوچ و تو خالی یا اینکه با اومدن صبح همه چی درست می شه!
- همه ی ما به دلایلی قهرمانان رو دوست داریم . یکی رو برای شجاعتش، یکی رو برای شهامتش، یکی رو به خاطر مهربونیش. اما بیشتر از همه قهرمانی رو دوست داریم که فکر می کنیم فقط برای نجات ما تن به این قهرمان بازیا داده!

پ.ن:
1/ ببخشید طولانی شد. من جای شما بودم نمی خوندمش!
2/ اگه مثل من زبانتون خیلی خوبه حتمن با زیرنویس فارسی ببینین!
3/ مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ!
4/ گاهی اوقات اگه مواظب نباشیم، اشتباهات گذشته میان و شکارمون می کنن!
5/ بی پولی با فقر متفاوته. فقر یک احساس درونیه که به پول ربطی نداره!

 

درس زندگی!


اثر جولیان پناپای از رومانی

شاید روز معلم همه ی ما را به یاد معلمان دوران تحصیلمان بیاندازد. معلمانی که به قول معروف خاک تخته خوردند تا شاید چیزی به ما بیاموزند یا آنهایی که ساعات کلاس را به همراهی با ما پیچاندند تا در آن دوران شاید ما از آنها راضی تر باشیم!
اما اینبار می خواهم از معلمانی بگویم که به من درس زندگی آموختند. معلمانی که نقش بسزایی داشته و دارند تا من در حال حاضر بگویم: "به سن نیست، به سِیر است!"

مهربانی: اولین درس زندگی را از خودم آموختم! روزی که 7 ساله بودم و برای خرید خانه، 10 تومانی بدست به بقالی سر کوچه رفتم. دخترکی هم سن و سال خودم دیدم که به پهنای صورت اشک می ریخت. دلم برایش سوخت. پرسیدم چه شده و او بریده بریده گفت: مادرم 10 تومان به من داد تا برایش خرید کنم. اما پولم گم شد. اگر بفهمه ...!
به نظرم دختر مغروری رسید. برای اینکه غرورش جریحه دار نشود کمی اطراف را گشتم و پول خود را بر زمین انداخته و دوباره برداشتم و گفتم: بیا پولت رو پیدا کردم. چشمانش برقی زد و با تعجب گفت: پول من خیلی کهنه تر بود. و من در حالیکه می خواستم به دخترک بقبولانم که این همان پول است، کمی اسکناس را مچاله کرده و به او دادم. خندید و رفت. لبخندش هنوز از یادم نمی رود. هر چند در آن لحظه خود را برای شنیدن سرزنش های مادرم آماده کرده بودم.
قدرشناسی: دومین درس زندگی را از مادر آموختم. چون وقتی با دست خالی به خانه برگشتم و ماجرا را برایش تعریف کردم با گشاده رویی مرا در بغل گرفت و نه تنها ناراحت نشد، بلکه بسیار مرا تحسین کرد و حتی شب ماجرا را برای پدرم نیز تعریف نمود. آنجا بود که فهمیدم قدر کار خوب دیگران را باید دانست.
دلسوزی: سومین درس زندگی را در سن 9 سالگی از خانم حاتمی عزیز گرفتم! درس محبت بدون چشم داشت! درس ...
مرد شدن: چهارمین درس زندگی را از پدرم آموختم. وقتی به اصرار او از سال اول راهنمایی تابستانها مشغول به کار شدم. اولین حقوقی که گرفتم ماهی 1600 تومان بود. وقتی به خانه رسیدم پدرم معادل حقوق ماهیانه ام به من پول داد و گفت: من به پولی که تو زحمت بدست آوردن آنرا می کشی نیازی ندارم. اما می خواهم قدر پول درآوردن را از همین حالا بدانی!
فداکاری: پنجمین درس زندگی را از خواهر کوچکم آموختم. زمانی که کلاه شوهرش را برداشتند و او به خاک سیاه نشست. تمام زندگی اش را فروخت تا چکهای شوهرش را پاس کند. اما دوباره آنرا از نو و بهتر ساخت!
مشکلات: ششمین درس زندگی را از سختیها و مشکلات روزگار آموختم. مشکلاتی که من را قوی و قوی تر کردند. آنقدر قوی که با وجود هزاران مشکل دیگر زیر بار هیچکدامشان خم نمی شوم!
عشق: هفتمین درس زندگی را از شوهر خاله ام آموختم. وقتی که همسرش در سنین جوانی با داشتن 5 فرزند زمین گیر شد و او چون پرستاری از شغلش استعفا داد و سالیان سال همسرش را تر و خشک کرد تا روزی که درگذشت!
مردم داری: هشتمین درس زندگی را از مسعود شجاعی آموختم. مردی که با مردم داری هزاران دوست دارد و آنها هم که به او خرده می گیرند هیچ دلیل موجهی -البته با کمی اغماض- ندارند!
بی آزاری: نهمین درس زندگی را از وبلاگم آموختم. فهمیدم که انسان می تواند دوستی داشته باشد که بی آزار و بی توقع باشد. واقعن وبلاگم اینطور است. دوستی دوست داشتنی است. البته فقط برای خودم!
آینده نگری: اخیرن از دوستی که بسیار آینده نگر است آموختم که اگر آینده نگر نباشی در همان آینده ای که تو قبلن آنرا ننگریسته بودی باید جواب دو دوتا را بدهی و اگر چیزی در چنته نداشته باشی واویلا!

درس های زندگی فراوانند و از حوصله ی شما خارج. ادعا نمی کنم به تمام درسهایی که آموخته ام عمل می کنم. اما مطمئنم که آنها را خوب فرا گرفته ام!

پ.ن:
1/ همه ی خوبا!
2/ سوء ظن در خوبی ِ گلها بد است ... یادمان باشد که خوش باور شویم!
3/ گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
4/ از عشق تو دارم می شم دیونه ... سیتی سماقی منو ببر به خونه!
5/ معلم عضیظم: عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اضط ممنونم. روظط مبارک!

 

وارونه!


اثر مجید امینی

قبل از ازدواج
دختر: آخ جون! دارم به آرزوم می رسم!
پسر: یعنی تو می خوای از پیشت برم؟!
دختر: نه بابا. مگه خل شدی؟!
پسر: دوستم داری؟
دختر: معلومه. هر روز بیشتر از دیروز!
پسر: خدایی تا حالا بهم خیانت کردی؟
دختر: نه! چه حرفا می زنیا!
پسر: ماچم می کنی؟!
دختر: حتمن. هر وقت لازم باشه!
پسر: منو می زنی؟
دختر: معلومه که نه! من همچین آدمی ام؟!
پسر: می تونم بهت اعتماد کنم؟!
دخنر: بله ...
پسر: اوه، عزیز دلم!

بعد از ازدواج
حالا از پایین به بالا بخون!

پ.ن:
1/ حقیقت معلوم نیست چون همیشه می داند خود را کجا پنهان کند!
2/ دل من بی تو اسیر ... دل من پیش تو گیر ... آی دلم! (با ریتم شب پره خوانده شود)
3/ اون چیزی که مزه می ده، شکّر و شیر و بستنی است ... دست به دل ما نزنین، که جنس اون شکستنی است!
4/ هر خدایی در مقابل مهربانی زانو می زند!
5/ با ازدواج زندگی تان شروع می شود و از طرف دیگر تمام!


 

بهانه!


اثر هادی طبسی

می گویند روزی سلطان جنگل (شیر) قصد کرد که یک ماه به خود استراحت داده و رتق و فتق امور را به دست یکی از ضعیف ترین حیوانات جنگل (خرگوش) بسپارد.
این بود که طی یک اعلان عمومی خرگوش را به جانشینی خود برگزید و رفت. خرگوش که از دست روباه حسابی شکار بود؛ فردای آنروز دستور داد تا او را به نزدش بیاورند.
تا چشم خرگوش به روباه افتاد پرسید: (...)* کلاهت کو؟! روباه جواب داد: من که کلاه ندارم! خرگوش با شنیدن این پاسخ دستور داد روباه را حسابی کتک بزنند! این ماجرا یک هفته ادامه پیدا کرد. روباه که دیگر نایی برایش نمانده بود، نالان و گریان پیش سلطان اورژینال جنگل رفت و شرح ماوقع گفت. شیر، خرگوش را فراخواند و گفت: این چه کاری است که با روباه می کنی؟ اگر هم می خواهی به او گیر بدهی حداقل منطقی باش. مثلن از فردا بگو برایت نان بخرد. اگر سنگک خریده بود، تو بگو من تافتون می خواستم. چرا سنگک خریدی؟ و دستو بده او را کتک بزنند. آره جانم. منطقی باش!
خرگوش این پند را نصب العین کرد و دوباره راهی جنگل شد. از فردای آنروز به مدت یک هفته دوباره روباه بخت برگشته به دلیل خریدن نان به ظاهر اشتباه کتک خورد.
سرانجام روباه که دید خرگوش و شیر با هم هماهنگی کامل دارند با خودش فکر کرد که باید به آنها رکب بزند. این بود که فردای آنروز که برای خرید نان رفت از هر نوع یک عدد خرید.
وقتی به محضر خرگوش احضار شد در حالی که بسیار خوشحال بود منتظر خواسته ی خرگوش ماند. خرگوش گفت: یک عدد نان باگت بده. روباه داد! خرگوش گفت: یک عدد نان لواش بده. روباه داد و ...
در انتها خرگوش که دید راهی برای گیر دادن و کتک زدن روباه ندارد با عصبانیت گفت: (...)* پس کلاهت کو؟!

* بجای نقطه چین های داخل پرانتز فحش مورد نظر خود را قرار داده و متن را دوباره بخوانید!

پ.ن:
1/ بهانه بسیار است برای گریستن. تحملی باید، که افشای راز سوختن خصلت پروانه نیست!!!
2/ همه از دست غیر ناله کنند ... کاسنی از دست خویشتن فریاد!
3/ خدا را می پرستم چون اشتباهن در چشمان تو فرمانروایی می کند!
4/ سیتی سماقی مثل تو توی دنیا، حالا حالاها دختر نمی شه پیدا ... یه شبی بیا دوباره تو بالکنی، تا من برات بخونم و حال کنی!
5/ هیچ چیز از طلبکار بودن افراد بعد از اشتباهشان، برایم تهوع آورتر نیست!

 

نمی ترسم!


اثر محسن جعفری

به دعوت دوستی قرار است که از ترس هام بنویسم. اما هر چی فکر می کنم می بینم واقعن چیزی به اسم ترس تو زندگیم وجود نداشته که بخوام راجع بهش بنویسم. حالا نمی دونم این برمی گرده به نترس بودنم یا کله شقی. اما هر چی هست خوبه.
اگر بخواهیم به این نکته توجه کنیم که دیکته ننوشته غلط نداره پس باید جفت پا بپریم تو یا روی هر چیزی که ازش می ترسیم. بعد دیگه واقعن از اون نمی ترسیم!
فکر می کنم بزرگترین عامل ترسیدن از هر چیزی ناشناخته بودنش برای ما باشه.
نمی دونم تابحال از روی دایو پریدین تو استخر یا نه؟! وقتی آدم می رسه اون بالا دو حالت داره. یا می پره یا این دست اون دست می کنه. اگر تو حالت دوم قرار بگیره مطمئنن دیگه نمی تونه بپره و این است راز نترسیدن!
اما باید اعتراف کنم که تابحال تنها از یک چیز ترسیده ام و از یک چیز دیگر کماکان می ترسم.
در دوران قبل از طفولیت وقتی به حمام عمومی زنانه رفته بودم با دیدن آن تصاویر به قدری ترسیدم که عریان از اونجا فرار کردم!
و در حال حاضر هم تنها از روزی می ترسم که پرده ها می افتد. روزی که حتی مادر از فرزند فرار می کند!

پ.ن:
1/ اولش فکر نمی کردم، که دلم رو برده باشه ... یا دلم گول چشای، روشنش رو خرده باشه!
2/ خواب می بینم که زیر شاخ پسته، سیتی سماقی فرش انداخته نشسته ... سیتی سماقی چشای چو حوری داره ... چایی ِ دم کرده تو قوری داره!
3/ سماور که قل قل می کنه، صدای بلبل می کنه ... عشق اگه در میون باشه، صحبت خودش گل می کنه!
4/ کل یوم برای شادی روح گنده باقالی های گروهبان قندلی صلوات!
5/ به خدا عاقبت به خیری خیلی خوبه!
6/ اگر همیشه خودتون رو شجاع نشون بدید، کم کم باورتون می شه آدم شجاعی هستید و دیگه واقعن از هیچ چیز نمی ترسید!